درد
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

گاهی وقت ها ضربه ای می خوری که درد ندارد، بی حست می کند. این که دردش کی دربیاید را نمی دانی، ولی بی حسیش بدجور بی حسیست. مغزت را فلج می کند. ماهیچه هایت را سست می کند و فقط ولو می شوی و زل می زنی به دیوار، یا پنجره، یا سقف، یا چه می دانم... حتا اشکت هم در نمی آید. نمی فهمی انگار عمق فاجعه را. نمی فهمی ضربه چقدر ناکارت کرده است. فقط فکر می کنی حتمن لازم بوده است. لازم بوده است تا قوی شوی. لازم بوده است تا بسنجی خودت را که چقدر تنهاتر می توانی دوام بیاوری. سر جنگی افتاده ایم با زندگی. هیچ کدام هم از رو نمی رویم، کوتاه نمی آییم. 

آخ از زمانی که بی حسی برود و درد بیاید... عین دندان عصب کشی شده که یک ساعت بعدش تا خود مغزت را سوراخ می کند درد فشارهایی که تخلیه اش کرده. آخ از زمانی که درد بیاید...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،دیگران