سالگرد
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  

امروز درست پنج سال می گذرد از آن روز داغ تابستانی که شروع با هم بودن مان را جشن گرفتیم. پنج سال... یک جوراهایی زیاد است، یک جورهایی نیست. 

نوشتنم نمی آید وقتی من یک سر دنیا هستم و تو یک سر دیگر. وقتی هر دو تنهاییم، تو با همه ی دوست هایت و من بی هیچ دوستی. وقتی نمی توانیم گرمی خانه ی مان را با هم شریک شویم (هه... کدام خانه؟). 

چهار سال این پنج سال را گفتم می خواهم بروم. گفتی می خواهی بمانی. من رفتم و تو ماندی و کم مانده یک سال بشود که دوریم. ولی هنوز هستیم. هنوز همه ی پشت گرمی منی وقتی تنها و خسته و درمانده ام، وقتی گیج و سرگردانم، وقتی می خواهم نباشم دیگر. هنوز صدای گرم تو هست...

خوشحالم که پنج سال گذشته و می توانم بنویسم. به هر حال پنج سال عدد خوبیست، گیرم این همه دور. 

دلم برای همه ی لحظه های ناب با هم بودن مان تنگ شده. 


کلمات کلیدی: من و تو