عصر های تابستان گم شده
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦  

دلم برای عصر های تابستان خانه ی پدری تنگ شده است. برای دور هم نشستن ها و چای و شیرینی خوردن ها و خندیدن ها از دست مهشید. دلم برای بوی نان باگت تازه و ژامبون مرغ و کاهو و مایونز و گوجه و سون آپ که پدر به هوسانه ی مادر و مهشید می خرید تنگ شده است. دلم برای توی اتاق چپیدن و ریز ریز با مهشید حرف زدن تنگ شده است. دلم برای بوی خوش غذاهای جا افتاده ی مادر تنگ شده است. دلم برای با هیجان حرف زدن های مانی تنگ شده است. دلم برای خاطره تعریف کردن ها و غش غش خندیدن هایمان تنگ شده است...

باورم نمی شود که این منم که دلم برای این چیز ها تنگ شده است!


کلمات کلیدی: