خانه ی جدید، زندگی جدید
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  

اسباب کشی کرده ام از خانه ی بزرگ رنگارنگ روشنم به خانه ی جدید، با اتاق خواب کوچک و نشیمن بزرگ و بدون رنگ. شاید همین است که هنوز احساس "خانه" ندارد. خانه ی من بدون رنگ که معنی ندارد! 

اینجا گرم است، راحت است، در محله ی خوبیست، همخانه ی خوبی دارم، روشن هم هست تا حدودی! فقط مانده جا بیفتم، عادت کنم، دوست بشوم. 

اینجا زندگی از نو شروع می شود. با همه ی دوست هایی که رفته اند و اندک دوستانی که مانده اند و دوستان جدید که پیدای شان می شود کم و بیش. زندگی جدیدی که اسم ندارد. نه دانشجویی است، نه کارمندی است، نه هیچ چیز دیگر. برزخ است به تمام معنا. و آدم احساس بی هویتی می کند. و آدم نمی تواند برای کسی توضیح دهد که چه می کند. و آدم امیدوار است که هر چه زودتر بیاید بنویسد که کار پیدا کرده است و هویتش معلوم شده!

دارم آماده می شوم برای شب های تمام نشدنی زمستان، عین سنجاب ها که فندق ذخیره می کنند! فقط هنوز نفهمیده ام چه باید ذخیره کنم! 

اینجا زندگی از نو شروع می شود. و من بی نهایت نگرانم. و اندکی هیجان دارم. و باز هم بی نهایت نگرانم!

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی