لحاف چهل تکه
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  

لحاف چهل تکه های قدیمی را دیدید؟ یا این لباس های رنگی رنگی؟ دیدید آدم حس خوبی دارد وقتی می بیندشان؟ خصوصن لباس ها را می گویم. دیدید آدم می گوید چقدر قشنگند؟ این هم دیدید که اگر آدم یکی از اینها را بپوشد، دیگر ممکن است بقیه خیلی نگویند که قشنگ است؟ یا بگویند حتا، اما ته دلشان چیز دیگری باشد؟ دیدید که ممکن است یک جوری به شما نگاه کنند که یعنی چرا مثل آدم لباس نپوشیده اید؟ دیدید که قضاوت تان می کنند از روی همین لباس رنگی رنگی؟ من دیده ام!

الان حس همان آدمی را دارم که یکی از این لباس رنگی رنگی ها را پوشیده (که واقعن هم می پوشد). می نشینم فرم درخواست کار پر کنم، می نویسم لیسانس مهندسی صنایع دارم. ام بی ای گرفته ام. اچ آر کار کرده ام. هاسپیتالیتی منجمنت هم خوانده ام. سرآخر هم می خواهم کار فایننس کنم. (حالا اینکه این کار فایننس از کجا درآمد هم کسی نمی داند)! یعنی دقیقن احساس می کنم لباس زرد و نارنجی و قرمزی پوشیده ام، وسط یک مراسم رسمی که باید کت و دامن مشکی بپوشی. و قضیه این است که هیچ جوره هم نمی توانی لباست را عوض کنی، چسبیده به تنت، اصلن پوستت شده. از طرفی هی به خودت می گویی من فرق دارم، از طرف دیگر احساس ناجور بودن می کنی. 

خلاصه این که من با این لباس رنگی رنگی چهل تکه ام می گردم و می گردم، به این امید که کسی مثل خودم پیدا شود که به نظرش زرد و نارنجی و قرمز هم بد نباشی، لازم باشد اصلن وسط مهمانی شان. پیدا می شود... 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی