لحاف چهل تکه 2
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩  

توی فرودگاه پراگ آخرین مسافرهایی هستیم که می خواهیم بپریم توی هواپیمای آمستردام. به ویزای من گیر می دهند که ما تاحالا ویزای این شکلی ندیده ایم. تلفن و سوال و بررسی و خلاصه بعد از یک ربع که مسأله حل شده خانم مأمور بلیط می گوید ببخشید که معطل شدید، می دانم که خیلی وقت هم بود که توی فرودگاه منتظر بودید،  من هی دنبال می کردم تان، آخه ژاکت خیلی خوشگلی دارید!

توی ایستگاه اتوبوس خانومی به ژاکتم اشاره می کند و چبزی می گوید. می گویم هلندی بلد نیستم و به انگلیسی شروع می کند از ژاکتم تعریف کردن که انقدر قشنگ است که حاضر است همین الان از من بخردش! می گویم کادوی خواهرم است، از پاریس. می گوید که اینجا از این رنگ ها پیدا نمی شود. می گوید مطمئن باشم که کلی آدم دیگر هم هستند که فکر می کنند ژاکت من خیلی خوشگل است، اما به زبان نمی اآورند. می گوید که کاش آدم ها بیشتر با هم حرف می زدند، بیشتر لبخند می زندند به هم. می گوید چهره ی من انگار همه اش لبخند می زند!

توی سوپرمارکت می خواهم ماست بردارم که آقای کنارم چیزی می گوید، چون برنمی گردم انگلیسی می گوید که چه ژاکت قشنگی! و می گوید که من را توی خیابان دیده است با ژاکت خوشگلم! و می پرسد که از کجا خریده ام و کاش همه ی مردم رنگی می پوشیدند و نهایتن این که اینجا چه می کنم. و من هم جواب معمول این روز ها که "دنبال کار"! و بعد هی می پرسد و می پرسد و سر آخر کارتش را در می آورد که "من شرکت مشاوره ی مدیریت دارم"!!! 

همه ی اینها را گفتم که بدانید اگر کار پیدا کردم دقیقن به خاطر همین ژاکت رنگی رنگی خواهد بود! نه سابقه و تحصیلات رنگ به رنگ ها، نه، همین ژاکت به معنای واقعی کلمه!

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی