سالگرد
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦  

درست دو سال پیش همین موقع ها بود که برای آخرین بار در اتاق سبز تیره ام بیدار شدم،  کیف کوچکی را جمع کردم، جعبه ی لباسم را برداشتم و راه افتادیم سمت آرایشگاه...

من هم لباس عروس پوشیدم، تو هم کت و شلوار دامادی به تن کردی، ما هم در ماشین گل زده ای نشستیم، ما هم رفیتم آتلیه و عکس گرفتیم، ما هم سر سفره ی عقد نشستیم، ما هم به جمله ی ساده و کوتاه پدرم که می پرسید به قول مان وفادار هستیم بله گفتیم، ما هم کادو گرفتیم، ما هم این جشن اجباری را با رقص و خنده گذراندیم هر طور بود، ما هم حرف و حدیث ها و کم و کاستی ها را همان فردای عروسی شنیدیم، عوضش دیگر فقط من و تو بودیم، بی هیچ دغدغه، هر لحظه و تا همیشه در خانه ی روشن رنگی مان.

دستت درد نکند که این جشن اجباری را هر طور بود برگزار کردی، دست پدر و مادرم درد نکند که آن همه زحمت کشيدند، دست خانواده ات درد نکند که آن همه راه را آمدند به خاطر ما، دست مهشید و ماندانا درد نکند که سفره ی عقدمان را چیدند، دست هادی و علی درد نکند که از صبح با تو بودند، دست ماه رقصان درد نکند که از ما عکس گرفت، و دست همه ی آن دیگرانی که آمدند هم درد نکند.

باید خیلی بیشتر از اینها گذشته باشد انگار. احساس می کنم خیلی سال است که کنار هم هستیم. ولی هنوز هم دخترک خندان توی فیلم عروسی را که می بینم نمی شناسمش، هنوز باورم نمی شود این من و تو هستیم که در این فیلم برای همیشه ثبت شده ایم. هنوز باورم نمی شود که شبها کنار تو به خواب می روم و صبح ها کنار تو چشم باز می کنم. هنوز باورم نمی شود که دیگر برای همیشه با همیم و لازم نیست نگران هیچ چیز باشیم. هنوز هر لحظه که می بینمت شاد می شوم و هیجان زده و متعجب!

دلم نمی خواهد به آن روزها فکر کنم. بگذار آن روزها فقط توی فیلم و آلبوم بمانند. بگذار دیگر فکر نکنم که اگر آن جشن اجباری را نمی گرفتیم چه می شد. مطمئنم که پولش را بر نمی داشتیم برویم سفر اروپا، مطمئنم با پولش خانه و ماشین نمی خریدیم، مطمئنم پولش را به نیازمندان کمک نمی کردیم، مطمئنم که هیچ چیز فرق نمی کرد جز آن که شاید زندگی مان را شاد تر و آرام تر شروع می کردیم...

نمی دانم باید این سالروز اجباری را شاد بدارم یا نه، ولی مطمئنم باید هر لحظه ای را که از کنار تو بودنم می گذرد مثل ارزشمند ترین چیزها پاس بدارم و قدر بدانم.


کلمات کلیدی: