حقیقت تلخ
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  

ساندویچ کتلت درست کردم با کاهو. دارم از نرمی کتلت و خرچ خرچ کاهو لذت می برم که یک حجم گوشتالوی بزرگ میاد زیر دندونم. نمی جوم دیگه و حالم داره بد می شه. یه دفعه یادم می افته توی ساندیچم زیتون هم گذاشته بودم!! مغزم به سرعت شروع می کنه تحلیل کردن که چون یادم نبوده زیتون توی ساندویچه و موقع خوردن هم ندیده بودمش پس نفهمیدم دارم زیتون می خورم. پس من یا باید بدونم دارم چی می خورم یا ببینم. پس حس چشایی تقریبن تعطیل! یعنی اگر چشمام رو ببندم و چیزی بخورم احتمالش کمه که بفهمم چی بوده! شاید از بافت یا بو بشه بعضی چیزا رو تشخیص داد، اما مزه رو مطمئن نیستم. بعد فکر کردم من که بویاییم هم کلن تعریفی نداره، پس بو هم خیلی کمکم نمی کنه. و یهو با این حقیقت تلخ مواجه شدم که من همه ی حس هام بسیار ضعیفن! چشمام ضعیفن، شنوایی و بویاییم تعریفی ندارن، چشایی هم که امروز معلوم شد تعطیله. در مورد لامسه مطمئن نیستم. نرماله احتمالن، به هر حال خارق العاده نیست. و این برای من که sense ام از intution ام قوی تره یعنی فاجعه! (یعنی اگر به من بگن چشماتو ببند و این اتاق رو توصیف کن، من نمی گم گرم و روشن و کوچیک و امنه. می گم یه تخت داره، با یه کمد، با یه پنجره ی قدی)! شاید هم فاجعه نباشه، ولی به هر حال این یعنی از محیط اطرافم اطلاعات کمتری از اون چه که نرماله می گیرم. و من این واقعیت رو تا همین امروز نمی دونستم. و وقتی فهمیدم برای چند دقیقه بی حس شدم و فکر کردم چقدر چیز دیگه هست که در مورد خودم نمی دونم و مونده هنوز تا باهاشون مواجه بشم. این اتفاقیه که اخیرن زیاد داره می افته، مواجه شدن با خود ناشناخته ام. فروریختن تصویری که یک عمر از خودم توی ذهنم ساخته بودم. درد داره مواجه شدن با همه ی اینا، ولی لازمه. لازمه که بفهمم و بپذیرم کی هستم. سخته و شجاعت زیادی می خواد. نمی دونم از پسش برمیام یا نه.


کلمات کلیدی: من