من دیگر
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩  

باید برای یک بار هم شده بردارم بنویسم حال و هوای این روزهایم را. هم برای خودم هم برای همه ی آنهایی که سال هاست غرغر هایم را شنیده اند و همدردی کرده اند و پیشنهاد داده اند و کمک کرده اند و تنهایم نگذاشته اند. 

باید بنویسم این روزها که می گذرد چقدر شادم، چقدر آرامم، چقدر در صلحم با دنیا و همه چیزش، چقدر تفاوت کرده ام. باید بنویسم این روزها لباس رزمم را در آورده ام، گذاشته ام زیر تخت، پیرهن سفید کوتاه گشادی پوشیده ام، پابرهنه می دوم روی چمن ها، موهایم را گذاشته ام باد بخورند و آفتاب پوستم را برنزه کند (گیرم که الان زمستان است و هیچ کدام اینها نیست!). که ذهنم را گذاشته ام آرام بگیرد و مجبور نباشد بی وقفه بدود. 

باید بنویسم انگار سوم-چهارم فروردین زندگیم است! همان قدر زیبا و بی خیال و رها. باید یادم هم نرود که بادهای پاییز هم هست، یخ بندان زمستان هم هست.. باید یادم نرود. ولی حالا می خواهم بگذارم بهار جاری شود در وجود این دخترک شاد و پُرش کند. 

من فعلن نه دلم خواب زمستانی می خواهد، نه جنگ می خواهد، نه هیچ چیز دیگری. من در صلحم و آرامش با من دیگرم.


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،هلند - لذت