یک شنبه ی اوایل جولای که هوا زور می زند گرم شود و خودش را می رساند به 17 درجه.
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠  

می رویم خرید روزانه از همین سوپرمارکت ته خیابان. همین خرت و پرت های همیگشی. بر که می خواهیم بگردیم می بینیم به به چه هوایی، برویم کنج خانه که چه... دوچرخه را برمی داریم و می رویم دوچرخه سواری. باد می خورد توی موهامان و آفتاب به پوستمان و احساس خوشبختی می کنیم. نگاه می کنیم به همه ی سبزی های اطراف خانه مان که برق برق می زنند زیر آفتاب و آسمان شفاف آبی و احساس خوشبختی می کنیم. همه ی خانه های خوشگل اطراف را نگاه می کنیم و فکر می کنیم که چند ماه بعد باید خانه مان را عوض کنیم و چه هیجانی خواهیم داشت برای پیدا کردن خانه ی جدید و احساس خوشبختی می کنیم. کوچه خیابان های باریک شهرمان را نگاه می کنیم و بار دیگر دوستش می داریم و احساس خوشبختی می کنیم. سر یک خیابان 1500 تا ماشین را، که اقراق است، اما اقلن 20 تا ماشین را نگه می داریم تا با دوچرخه ی مبارک مان رد شویم و یک نفر بوق نمی زند و دستمان را که بلند می کنیم یعنی مرسی، حتا دستشان را بلند می کنند که یعنی قربان شما، و احساس خوشبختی می کنیم.

برمی گردیم خانه، با بادمجان هایی که دیروز از بازار خریده ایم و کباب کرده ایم میرزاقاسمی درست می کنیم (برای اولین بار در عمرمان) تا با نان بربری ای که دیروز از نانوایی ترک ها خریده ایم (بعد از 7-8 ماه) بخوریم. 

و احساس خوشبختی می کنیم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،هلند - لذت