و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠  

شب های طولانی... 11 شب و هوا هنوز روشن... 

من عاشق روزهای بلندم (یادم هست که سال قبل از همین روزهای بلند می ترسیدم، بس که خلوت بودم). من عاشق این روزهای بلندم و هی افسوس می خورم که تک تک شان از دست می روند بی این که کسی باشد چایی دور هم بخوریم، گپی بزنیم، فیلمی ببینیم. 

من دلم برای عصرهای تابستان مان تنگ شده. معلوم است که تنگ شده! من دلم برای عصرهای تابستان خانه ی نارنجی مان تنگ شده. برای همه ی آدم هایی که خانه مان را خوشرنگ تر می کردند. نه این که این روزهای بلند را دوست نداشته باشم، اما خالی اند، هدر می روند. هر شب/روز موقع خوابم که می شود ته دلم یکی می گوید لعنتی، امروز هم گذشت... 

نمی خواهم غر بزنم. دلم هم انقدر تنگ هست که حتا این نوشتن ها کمکی نمی کندش. فقط بی خوابم. نشسته ام کنار پنجره و دقایق ساعت را نگاه می کنم که سریع می گذرند. یک روز دیگر هم دارد تمام می شود، لیز می خورد از جلوی چشم هایم. دلتنگم... 


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی