my couch surfing xmas
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠  
دخترک آلمانى برایم مى نویسد که مى خواهد کریسمس را در شهر ما باشد مى خواهد خانه ى من بماند. قبول مى کنم. برنامه اى براى این همه روزهاى تعطیل ندارم. جمعه شب مى رسد، سرحال و پر انرژى. من دیگر آخرهاى انرژیم است، به خصوص که مهمان هم داشته ام براى شام و ته چین هم پخته ام! مى گذارم هر دو مهمان با هم حرف بزنند و گوش مى دهم مثل همیشه. شنبه صبح، بهد از اینکه دخترک را با نیمروی پنیرى هیجان زده مى کنم مى زنیم بیرون. هوا به طرز عجیبى آفتابى و گرم است، انگار نه انگار که روز قبل کریسمس. مى رویم مرکز شهر کوچک مان به قدم زدن. دخترک یک سره ابراز هیجان مى کند و من خوشحال مى شوم. بعد مى رویم ساحل. خنک، با باد همیشگى اش. دخترک کارت پستال مى خرد براى دوست و آشنا و هى تعریف مى کند از همه چیز. مى برمش روى اسکله، ته اسکله، که پن کیک خانه است. مى نشینیم کنار پنجره اى بزرگ به تماشاى موج ها و مزه کردن پن کیک هاى بهشتى مان و تعریف داستان هاى عجیب زندگى مان. روى اسکله که بر مى گردیم مى گوید کریسمس اش نمى توانست بهتر از این باشد. مى گویم مال من هم. خوشبخت ترین آدم هاى روى زمینیم. بى هیچ پیشینه ى مشترکى، بى هیچ نگرانى از آینده اى، بى هیچ قضاوتى. براى نصف روز خوشبخت ترین آدم هاى روى زمینیم در کنار هم و فقط همین اهمیت دارد.
کلمات کلیدی: هلند - ماجراها