چه بیتابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  

ای کاش از نو عاشقت می شدم. این بار با سی سالگیم. با همه ی بارهایی که سال های دور از تو به دوش کشیده ام. با روح جنگنده ی خشنم. با اشک های فروخورده ام. با دندان های به هم فشرده ام. با تارهای موی سفیدی که تازگی پیدا کرده ام. با چروک های کمرنگ زیر چشمم. با پوست آفتاب خورده و سرما زده ام. با جان آرام گرفته ی هنوز سردرگمم.

ای کاش از تو عاشقت می شدم. این بار با هر قهقه ی خنده ات بلندتر می خندیدم. چشم های شفافت را عمیق تر نگاه می کردم. دست های گرمت را نه سرسری، که با همه ی توان دست های سرد کوچکم می فشردم و چنان در آغوشت می گرفتم که هیچ نیرویی فکر جدا کردن مان را هم نتواند کند.

ای کاش از نو عاشقت می شدم، از نو می شناختمت. از نو زندگی را با تو می آموختم. رازهای ظریف و واقعیت های خشنی که تجربه کرده ایم را با هم قسمت می کردیم، آنچه دوری به زور یادمان داده است. و محکم تر قدم بر می داشتیم، روی زمین مطمئن، بی سر به هوایی.

از نو اگر عاشقت می شدم ولی همچنان از هر لحظه ی با تو بودن به وجد می آمدم. همچنان باورم نمی شد که کنار تو ام و هر لحظه اش برایم معجزه ای بود. هر لحظه اش از دیدنت، از بودنت شاد می شدم و دوری ات را لحظه شماری می کردم برای دیدار.

از نو اگر عاشقت می شدم، بار همه ی خستگی ها و تنهایی ها را پهن می کردم و خودم را فقط می سپردم دست تو. بی ترس از شب های بلند زمستان و روزهای بلند تابستان. بی دغدغه ی خالی آینده. بی کشمکش، بی جنگ.

دلم برای عاشقیت تنگ است..


کلمات کلیدی: من و تو