it's over
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠  

برای من خیلی چیزا خیلی زود تموم می شه. مثلن وقتی جمعه عصر از شرکت میام بیرون، کار برام تموم می شه تا خود دوشنبه صبح. یا وقتی خیلی زیاد ناراحتم و یه روز تمام به غصه خوردن و گریه کردن می گذره، کافیه بخوابم و فردا صبح همه اش تموم شده باشه. حتا مثلن وقتی از کسی به طور فیزیکی دور می شم، یه بخشی از رابطه مون انگار تموم می شه. شاید اگه باز همدیگه رو ببینیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه، اما تو این فاصله دورم از اون آدم، اصولن خیلی هم تلاش برای نزدیک شدن نمی کنم. 

اما یه چیزایی هم هست که با این که می گم "تموم شد"، اما هیچ وقت تموم نمی شن. گاهی حتا کمرنگ هم نمی شن. و دقیقن چیزایی هستن که باید تموم بشن، که کش دادن شون فقط وقت تلف کردن و انرژی هدر دادنه. ذهنم عجیب درگیر و آگاه می مونه، با کوچک ترین نشونه ای فلش بک می زنه به چیزی که نباید و با سرعت شروع به کار می کنه. بعد هی باید از خودم بپرسم مگه تموم نشده بود؟ مساله اینجاست که قضیه خیلی ارادی نیست. ذهنم کلک می زنه. خیلی منطقی قبول می کنه حرفام رو، اما تا حواسم نیست کار خودشو می کنه، دورم می زنه، وشاید حتا یواشکی بهم می خنده! باید راهی یاد بگیرم برای تموم کردن که ذهنم هم واقعن باهاش کنار بیاد. باید تموم کنم بعضی چیزا رو.


کلمات کلیدی: من