جنگند ه ی کوچک مریض من
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

چرا انقدر در مقابل ضعف هایم حساسم؟ چرا هر وقت مواجه می شوم با ضعف هایم عصبانی می شوم، از عصبانیت بغض می کنم و از بغض کردنم عصبانی می شوم؟ و هی به خودم می گویم لعنتی.. لعنتی.. و اشکهایم سرازیر می شوند و لعنتی اشک هایم.. 

هی.. یک سرماخوردگی ساده است، نهایتش یک سرماخوردگی پیچیده! مگر هی نمی خواستی مریض شوی و چند روزی از کار فرار کنی و برای خودت دراز بکشی بی خیال؟ این چه بساطی است راه انداخته ای؟ و من همچنان با خشم می کوبم روی کلیدها و درست نمی بینمشان با چشم های خیس تارم و هی غلط می کوبم و هی باید بک اسپیس بکوبم محکم تر..

و بعد جنگنده ی لعنتی ام نمی گذارد بخزم زیر پتو و هیچ کار نکنم. هی دستور می دهد که چای داغ، سوپ، قرص سرماخوردگی، پرتقال. و هیچ کس هم نیست بگوید خودت را گول می زنی. که سرماخوردگی که آمد دیگر آمده است. تا چهار پنج روز عذابت ندهد دست بردار نیست. 

جنگنده ی کوچک لعنتی ام، کاش یک ور دیگر وجودم بود که آرامت کند و بخواباندت و بگوید همه چیز زود درست می شود. هی، جنگنده ی کوچک لعنتی ام، روزی که گذاشتم همه ی وجودم را تصاحب کنی باید فکر چنین روزهایی را می کردم. دربست در خدمت تو ام حالا!


کلمات کلیدی: من