روزنگار شلوغ اول هفته
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

دوشنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، جایزه ی گلدن گلوب جدایی نادر از سیمین:

خوشحالم. برای فرهادی و خانواده اش و دوستانش و تیمش و مردمش خوشحالم. فکر این که خبری ملتی را بعد از مدت ها شاد کرده خوشحالم می کند.

من: یک ناظر بیرونی که ته دلش کمی قند آب می شود. مثل وقتی اسپانیا قهرمان جام جهانی شد و برای اسپانیایی های خوشحال قند آب شد ته دلم. این جایزه مال من نیست. شادی اش، افتخارش، غرورش مال من نیست. مال مردهایی است که پدر پیرشان یک طرف است و زن و بچه شان یک طرف و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که آرزوهای شان یک طرف است و بچه شان طرف دیگر و دارند پاره می شوند. مال بچه هایی است که از راست و دروغ و درست و غلط هیچ نمی فهمند بس که پدر و مادر ها گیج شان می کنند و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که باید بچه ی توی شکم شان را مخفی کنند و جور شوهر بیکارشان را بکشند. مال مردهایی است که شرمنده ی خانواده شان می شوند. مال بچه هایی است که اگر خوشبخت باشند توی شکم مادرشان می میرند و هیچ وقت بیرون نمی آیند. این جایزه مال من نیست که همه چیز را گذاشتم یک طرف و خودم را طرف دیگر و البته که انتخابم معلوم است!

 

سه شنبه عصر، از سر کار می رسم، فیسبوک، دستگیری پرستو و مرضیه:

گریه می کنم. پشت هم می گویم لعنتی و گریه می کنم.

من: هیچ کدام را نمی شناسم. اسمشان را شنیده ام. وبلاگ رسولی را تازه شروع کرده بودم مرتب خواندن. نوشته هایش را دوست داشتم. جور ساده ی خوبی می نوشت. عکسش را گوشه ی مطالب روزنامه ایش دیده بودم. می توانستم تصور کنمش موقع نوشتن، موقع خوب جوری نوشتن. (حتا همین حالا هم هی می گویم لعنتی و اشک می ریزم)! رسولی از این آدم هاست که وجود خوبی دارد، که آدم حتا اگر نشناسدش احساس نزدیکی می کند با نوشته هایش. رسولی مال من است. می تواند دوست من باشد، همکلاسی من، بغل دستی ام روی صندلی سینما. من نمی توانم تصورش کنم توی زندان. لعنتی ها... من عصبانیم و دلم می خواهد مشت بکوبم به جایی.

 

چهار شنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، عکس گلشیفته:

شوکه می شوم. لبخند می زنم. چشم هایم می درخشد. "اینجا چه خبره!"

من: از گلشیفته هیچ وقت خوشم نیامده. از درخت گلابی بگیر، تا اسکار و همه ی چیزهای دیگر. این بار اما آدم دیگری است انگار. دلم می خواهد رو به رویم باشد، یک های فایو بزنم کف دستش که  "ایول". انگار بعد از مدت ها به هوای تازه رسیده ام و می توانم نفس بکشم. مثل اولین باری که از ایران خارج می شوی و با مانتو و روسری می روی توی دستشویی فرودگاه و با تاپ و شلوارک میایی بیرون. لبخند از گوشه ی لبم نمی رود، از آن لبخندهای شیطانی. این عکس مال من است، حس من است، و من تحسینش می کنم. نگویید "یک نفر لخت شده" و بس. من این بار برعکس همیشه که از هر جریانی جوی راه می افتد به موافقت و مخالفت و حالم به هم می خورد، از این جو لذت میبرم. من دلم می خواهد تک تک جمله ها در عکس العمل به این عکس را بشنوم. من دلم می خواهد اصلن آدم ها را با عکس العمل شان به این عکس بشناسم و عجیب که آدم ها چقدر قابل پیش بینی اند.


کلمات کلیدی: من ،دیگران