روزنگار
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦  

ساعت هفت و نیم صبح:

کاش می شد زیر باد کولر دراز بکشم و قلط (غلت٬ قلت؟؟) بزنم تا ساعت نه. بعد زیر آفتاب یه صبحانه ی مفصل بخورم و بعدش بشینم فیلم ببینم...

ساعت یازده صبح:

غبطه می خورم به اینایی که بی خیال دارن تو ایران زمین می چرخن و مغازه ها رو نگاه می کنن. هیچ کاری ندارن این موقع روز جز قدم زدن...

ساعت سه و نیم بعد از ظهر:

تو خیابون پرنده پر نمی زنه٬ به خاطر فوتبال احتمالن. خوابم میاد و دلم هندونه ی خنک می خواد...

ساعت ...:

کاش می شد یک ماه واسه خودم بی کار و بی خیال همه چی می گشتم...


کلمات کلیدی: