اين هم من نيستم!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦  

خودش را مچاله می کند توی ملافه ها. بعد پخش می شود روی تخت. چند تا غلت که زد زیر آفتاب پهن شده توی اتاق، بلند می شود و دست و صورتش را می شوید. با همان لباس خواب گل گلی و موهای ژوليده صبحانه اش را که خورد تازه انگار سر حال می آید. کمی که خودش را مرتب کرد، شیرجه می زند توی مبل راحتی آن یکی اتاق و متاب هری پاتر را که دیگر آخرهایش است قاپ می زند و با ولع تا ته می خواندش. همان طور که توی مبل فرو رفته چشم هایش را می بندد و غرق دنیای جادو می شود. خودش را می گذارد جای یکی از همکلاسی های هری که از ران و هرمیون هم مهم تر است! چشم هایش را که بالاخره باز می کند ساعت دارد یک می شود. باید غذا می پخت احتمالن! می پرد توی آشپزخانه و چند تا قارچ سرخ می کند و یک کنسرو لوبیا باز می کند رویشان و همان طور که برای پنجمین بار زل زده به کارتون مانسترز اینک قاه قاه می خندد و غذایش را تمام می کند.

از خواب ناز بعد از ظهر تازه بیدار شده و چای و شیرینیش را خورده و گپی مفصل با دوست عزیزتر از جانش زده که می شنود داستانش که به جای حساسی رسیده دارد از آن یکی اتاق صدایش می زند. تا خودش را برساند به داستان و دستی به سر و رویش بکشد و کمی پیش ببردش، کلید توی قفل می چرخد. با همان لباس کار سفید جوهری می پرد بغل شوهرش و حسابی که خودش را لوس کرد قول می دهد امشب برایش شام بپزد.

محو فیلمی که شوهرش تازه آورده شده اند و پسته تازه می خورند که صدای شوهرش از فیلم پرتش می کند بیرون. خب غذا سوخته است دیگر، امشب هم زنگ می زنند برایشان شام بیاورند.


کلمات کلیدی: