خانواده ی من
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠  

خواب می بینم خانه مان بزرگ است، با اتاق های تو در تو و یک عالمه در. مادرم تازه آشپزخانه را تمیز کرده و آی پد من که کنار سینک ظرفشویی بوده خیس شده است. عصبانی نمی شوم از دستش. خودم جای بدی گذاشته بودمش. دستمالی بر می دارم که از پنچره می بینم پدرم وارد آپارتمان می شود. صدای پایش را روی پله ها می شنوم و صدای چرخانده شدن کلید توی قفل (که یکی از شیرین ترین صداهای دنیاست). همان طور که آی پدم را خشک می کنم می گویم "زود اومدی" و می بوسمش. نمی گوید چرا آی پدت خیس شده و چرا از وسایلت مواظبت نمی کنی. می گوید زود آمده که برویم خانه ی فلانی. می گویم که من کار دارم و نمی توانم خانه ی فلانی بروم. اخم نمی کند و غر نمی زند که یعنی چه و آدم باید به دیدن فامیل برود. می گوید اگر هیچ کس دلش نخواهد برود نمی رویم. راه می افتیم سمت اتاق نشیمن. از یک عالمه اتاق و در رد می شویم. مادر و بچه ها دارند تلویزیون تماشا می کنند. بچه ها بد اخلاق نیستند که مادر چرا تلویزیون تماشا می کند. می گویم "پدر رو آوردم براتون" و از جلوی در کنار می روم. همه تلویزیون را ول می کنند و پدر را می بوسند. می نشینم روی مبل و آی پدم را باز می کنم. خشک و سالم است. 


کلمات کلیدی: من ،دیگران