من و اسکار و همکار
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠  
تا صبح مى شینم به اسکار دیدن. ساعت یک ربع به شش ساعت رو کوک مى کنم روى شش و نیم و مى خوابم! همکارم که یه بار مو فر کن برقى آورده بود ازم مى پرسه آخر هفته ام چه جورى بود. مى گم یه کنسرت رفتم، سه تا فیلم، یه باربیکیو، بعدشم خاله ام اینا اومدن پیشم، بعدشم دیشب تا صبح اسکار دیدم و دارم مى میرم از خستگى. مى پرسه "تا صبح یعنى تا کى؟" مى گم یعنى چهل و پنج دقیقه خوابیدم! یه کمى تعجب مى کنه، ولى کلن فهمیده با کاراى من باید بیشتر حال کنه تا تعجب کنه ازشون! مى گم حواست به من باشه خوابم نبره، هى حرف بزن باهام. نشستم پشت کامپیوتر به یه کار عددى دقیق که یادم مى افته پاستیل ترش دارم بخورم و یه لبخند کمرنگ مى زنم واسه خودم. مى بینم دخترک قاه قاه مى خنده. مى گم چته؟ مى گه "نشستى پشت کامپیوتر واس خودت لبخند مى زنى" واقعن حواسش بهم هست انگار که خوابم نبره. شب که فیس بوکم رو چک مى کنم مى بینم روى لینک برنده شدن اسکارمون که شر کردم نوشته "پراود آو یو" با خودم مى گم دیوونه، هنوزم حواسش هست.
کلمات کلیدی: هلند - لذت