برای ماه رقصان
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦  

در تراس را که باز می کنم باد خنکی می وزد تو. آسمان تیره است و باران می بارد. فنجان نارنجی شیر قهوه را بر می دارم و جلوی در می ایستم و لذت نوشیدن قهوه ی خوش عطرم را با منظره ی سبز باران خورده ی درخت های حیاط همسایه در پس زمینه ی سربی آسمان همراه می کنم. همین ها برای سرشار شدنم از حس خوشبختی در این لحظه کافی است...

آری، ای کاش تو هم بودی در آن لحظه ی ناب و همان طور که از فنجان نارنجی دیگری قهوه می نوشیدی، می دیدی که من هم گاهی سراسر حس های خوبم. که حتا آسمان تیره هم نمی تواند گاهی سایه بر خوشبختی ام بیندازد. که حتا اگر خورشید هم نتابد بر خانه ی رنگی ام، باز حس کودکانه ی شادی در همه ی گوشه کنار هایش جاری است.

آری، من خودم هم نمی دانم درست که کدام آفتاب و کدام ابر و کدام رنگین کمان اند که زندگیم را تیره و روشن می کنند. من سر در گمم، این را خوب می دانی. من هر روز سر یک شاخه نشسته ام و قصد پرواز به سمتی را دارم که با دیروزی فرق دارد، بماند که هنوز نشسته ام سر یک شاخه، اما این را خوب می دانی. من گاهی یادم می رود که مهربان باشم، می دانم. گاهی فراموش می کنم که چقدر خوشبختم، می دانم. گاهی حواسم پرت چیزهای بی خودی می شود و لحظه هایم را از دست می دهم. زیاد غرغر می کنم، زیاد منفی می بافم، زیاد بهانه می گیرم و زیاد تنبلی می کنم.

آری، من کمی هایم را می دانم، می شناسم، باور دارم. ولی از یک چیز دیگر هم مطمئنم. من هیچ گاه دلم نمی خواهد ابرهای زیبای فکر های دیگران را با سوزن بترکانم، حتا اگر دوستشان نداشته باشم، حتا اگر جلوی خورشید مرا بگیرند. این را هم باید خوب بدانی.

آری، شاید زیاد بزرگ شده ایم، شاید کمی دور، شاید خیلی شلوغ، شاید کمی متفاوت، اما چیزی هست که عوض نشده است، عوض نمی شود، می ماند همیشه. نمی دانم چیست، اما هر چه هست، دوستش دارم، ارج می نهمش و تحسینش می کنم. هر چه هست امیدوارم همین طور نیرومند باقی بماند و باعث شود که حتا بعد از بحث های خیلی داغ هم دلم برای یک چای نوشیدن کنار هم تنگ شود و آرزو کنم که هیچ گاه عصر های کنار هم بودن را از دست ندهیم.

آری، فقط فرق کرده ایم کمی... مجبوریم فرق کنیم. من کم کم غرق زندگی مدرنی شده ام که هیچ فکرش را نمی کردم و تو، اگر اشتباه نکنم، فاصله ات را با دنیای مدرن برای خودت تعریف کرده ای. و همین اندک فاصله هاست که ناشناخته ام می کند برایت. من چیزی را تعریف نکرده ام. حالا دیگر خیلی هم از دنیای مدرن بدم نمی آید. شاید دارم بد می شوم. دارم سادگی های زندگی را فراموش می کنم، دارم سخت می گیرم، دارم تلاش بیهوده می کنم، دارم اشتباه می روم. ولی هیچ کدام این ها باعث نمی شوند ابرهای تو را ندید بگیرم. هزار بار گفته ام که من هنوز، مثل روز های اول دانشگاه، از تو می آموزم. هی تو باور نکن...

آری، می دانم، گاهی مثل کودکی می شوم که با مادرش لج می کند. ولی همین بحث ها و همین اختلاف هاست که مرا به خودم می شناساند. و هی به من یادآوری می کند که چقدر نیازمند بودنت هستم. که چقدر وجودت مفید و لازم است.

آری، حتا در تاریک ترین روز ها هم می دانم که در گوشه ای از آسمان ماهی هست که سر وقتش طلوع خواهد کرد و در آسمان خواهد رقصید و مژده ی روزهای روشن را خواهد داد.


کلمات کلیدی: