پنج شنبه ی سگی
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦  

ساعت يه ربع به هشت صبحه و من سر كارم و عصباني. آخه كار من ساعت هشت و نيم شروع مي شه. ولي از اونجايي كه نمي دونم چرا بعضي ها متوجه نيستن زندگي من غير از كار چيزاي ديگه اي هم داره، مجبور شدم زود بيام كه مجبور نباشم تا عصر دير بمونم اينجا. آخه توي خونه مهمون دارم، آخه خسته ام و دلم مي خواد پنج شنبه بعد از ظهرم مال خودم باشه. تازه هنوز رئيس نيومده و من احتمالن مجبورم بعد از ظهرم رو قرباني كنم!

شايد هيچ كدوم اينا دليل عصبانيت نباشه، ولي من عصبانيم. از اينكه گاهي كار كردنامون يه چيزي تو مايه هاي برده داري مي شه عصبانيم. من اين رئيسم رو خيلي دوست دارم، اما دليل نمي شه كه! بعد از يك ماه و نيم تازه تونستم واسش جا بندازم كه من ظهر كه مي شه گرسنه مي شم و بايد ناهار بخورم كه واسه بقيه ي روز جون داشته باشم، اما هنوز نتونستم جا بندازم كه من خارج از اين شركت هم يه كارايي دارم، يه زندگيكي هم هست.

بهم احساس حماقت دست می ده که صبح به این زودی پا شدم اومدم اینجا! و از اون بدتر احساس می کنم یکی داره واسم شکلک در میاره و زبون درازی می کنه که یعنی حالت گرفته شد؟ تا عصر همین جایی تا دیگه تو باشی زرنگ بازی در نیاری.

*************

پ.ن. به اطلاع می رساند ساعت هشت و بیست دقیقه ی صبح رئیس تشریف آوردند و فرمودند یک نفر فوت شده و باید بروند بیمارستان و اینها و ظهر بر می گردند و می توانیم کارهایمان را انجام بدهیم.

خداوندا مرا عقلی عطا فرما تا دیگر ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح سر کار مشرف نشوم. و در ضمن من خودم تا بعد از ظهر می ماندم٬ لازم نبود این بیچاره را بمیرانی! حالا که به خاطر ما و کار ما میراندیش قرین رحمت خود بفرمایش٬‌ هزینه هایش را کیسون تقبل می کند فکر کنم.


کلمات کلیدی: