دوست عروس من
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦  

دی شب عروسی یکی از دوستان دوره ی راهنمایی ام بود. هیجان داشتم٬ خیلی زیاد. بعد از این همه وقت قرار بود ببینمش٬ خودش را و خانواده ی دوست داشتنی اش را. خواهر کوچکترش را انگار از همان روزها برداشته بودند و گذاشته بودند توی لباس بلند زرشکی٬ کنار نامزدش. خواهر خیلی کوچکترش٬ که دیگر خیلی هم کوچک نبود هم مثل همان کوچکی هایش صمیمی بود و ساده. فقط رد گذر زمان را می شد روی چهره ی پدر و مادر مهربانش دید٬ مثل پدر و مادر خودم. و سهند من٬ مثل همیشه زیبا و بلند و بالا و کمی مغرور٬ رفته بود توی لباس سفید عروس. همان طور مثل آن موقع ها می خندید و گاهی عصبانی می شد و تند و کوتاه حرف می زد. به اندازه ی همان روزها دوستش داشتم و افتخار می کردم به بودنش٬ به غرور سبکش.

چرا این همه سال دور بودیم از هم؟ چرا این همه روزهای خوب نوجوانی و جوانی مان را با هم نگذراندیم؟ چرا بیشتر با هم نخندیدیم؟ چرا بیشتر برای هم نامه ننوشتیم و شکایت نکردیم از روزگار؟ چرا بیشتر از عشق های کوچک مان نگفتیم به هم؟ چرا بیشتر در خانه ی هم ناهار نخوردیم؟ چرا شبها نماندیم کنار هم که تا نیمه های شب ریز ریز درد دل کنیم؟ چرا حتا بیشتر دعوا نکردیم و آشتی نکردیم؟ چرا اصلن وقتی داشتم عروس می شدم کنارم نبود؟ چرا وقتی عروس می شد کنارش نبودم؟ چرا تا شب عروسی نفهمیدم شوهرش همکلاسیش بوده و با هم دوست بوده اند٬ و چرا هنوز هیچ چیز بیشتری نمی دانم؟

دلم می خواهد بروم خانه ی جدیدش٬ بیاید خانه ی جدیدم و حرف بزنیم. حرف این سال های دور از هم را. می ترسم ولی... خیلی می ترسم از وقتی که حرف آن روزها تمام شود و دیگر هیچ نباشد برای گفتن.


کلمات کلیدی: