شير و عسل
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦  

چهارشنبه روزی صبح زود بیدار خواهد شد. در خنکای صبح پاییزی از خانه بیرون خواهد زد و در را پشت سرش آرام خواهد بست که کسی بیدار نشود. و به جای کوچه ی خیس پر از برگ قدم خواهد گذاشت روی شن های تیره ی لب مرز دریا. دل نگران دختر کوچکش خواهد بود کمی که در اتاق لیموییش خوابیده و همان وقت هاست که چشم های آبی اش را باز کند و او را صدا بزند. آرزو می کند «او» صدای دخترکشان را بشنود و بغلش کند و شیر و عسل درست کند برایش در فنجان نارنجی اش.

آخرین دل نگرانی ها را می گذارد توی جیب لباس خواب بلندش و لباس را رها می کند روی شن های خشک پشت سرش. نسیم آرام دریا پوستش را خنک می کند و لا به لای موهای پریشان حلقه حلقه اش گم می شود. چشم هایش را می بندد و دخترکش را همان طور که شیر و عسل می خورد می بوسد. قدم برمی دارد...

صدای بلند بوق و ترمز همسایه ها را می کشد به کوچه. زن٬ برهنه٬ با موهای پریشان حلقه حلقه روی برگ های خیس نارنجی غرق شده است. فنجانی نارنجی از دست دخترکی چشم آبی رها می شود و گم می شود در برگ های نارنجی. ماسه های تیره ی لب مرز دریا عسلی می شوند.


کلمات کلیدی: