سرنوشت
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦  

فنجان قهوه را که بر می گرداند توی چشم های دختر زل می زند. دختر می ترسد. چشم هایش را دوباره می چرخاند به ته فنجان قهوه و می گوید :«سفر دور»! و دختر آنچه را از فالش می خواست با همین دو کلمه می گیرد و دور می شود از فالگیر و قهوه و فنجان.

زیر آفتاب صبحگاه فروردین بی هدف راه می رود. به هیچ چیز فکر نمی کند جز آنچه فالگیر ته فنجانش دیده بود. پس سرنوشتش است٬‌ پس باید دنبالش برود٬ پس اشتباه نمی کرد. هم نگران شده بود و هم خوشحال. درست مثل زنی که برای اولین بار می فهمد مادر شده است. او باردار سرنوشتی است که حتا فنجان قهوه هم می داند برایش رقم خورده است. ناگهان احساس می کند دیرش شده است٬ وقت زیادی ندارد٬‌ باید آماده شود. هر آن ممکن است نوزاد به دنیا بیاید و خوب نیست او آماده منتظرش نباشد. پا تند می کند و هنوز چند قدم جلو نرفته که می ایستد لحظه ای و دوباره آرام راه می افتد. کار چندانی ندارد. تازه که نیست این حس ها. مدت ها بود که می دانست٬‌ گیریم زمان دقیقش را نه. کاش خودش ته فنجان را دیده بود. ولی حالا وقت این فکر ها نیست. سرنوشت با صدای خفه ای صدایش می زند و او می داند باید برود٬ وقت زیادی نیست.

ماشین هایی که زیر آفتاب صبحگاه فروردین از آن بزرگراه رد می شدند فقط دیدند که پلیس آمده و آمبولانس و آدم های همیشه فضول همیشه حاضر جمعند. یکی از همین همیشه فضول ها سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد و پرسید :«چه خبره؟» و یک فضول دیگر از خداخواسته جواب داد‌:«یه دختره خودشو پرت کرده پایین.»


کلمات کلیدی: