دوست جديد من
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  

من با یه روح سرگردون لیمویی دوستم. بعد از ظهرا واسش یه لیوان شربت سیب می ذارم روی میز، کنار گلدون و می خوابم. بیدار که می شم شربت رو تا ته خورده و یه آبنبات پرتقالی هم روش.

من روح سرگردون لیموییم رو خیلی دوست دارم. بعضی روزا از خونه که می خوام برم بیرون واسش کارتون می ذارم که من نیستم حوصله اش سر نره. روح سرگردون لیمویی کارتون خیلی دوست داره، خصوصن اگه یه ظرف بستنی گردویی هم همراش بخوره. البته من همیشه بستنی گردویی ندارم، اما خوب می دونم روزایی که واسش بستنی گردویی می ذارم چه لذتی می بره از کارتون تماشا کردنش.

روح سرگردون لیمویی گاهی که من نیستم حتا کمکم هم می کنه، خونه رو جمع و جور می کنه. گیرم که جای همه چی رو درست بلد نیست و بعضی وقتا خونه از اونی که بود به هم ریخته تر می شه، ولی این کارش خیی واسه من ارزش داره.

روح سرگردون لیمویی معمولن خوشحاله. اینو از تابیدن آفتاب توی خونه ی نارنجیم می فهمم، که یه برق طلایی تو فضا پخش می کنه. ولی گاهی هم دلش گرفته است. من که نمی فهمم روح های سرگردون واسه چی باید دلشون بگیره، ولی اینجور وقتا سعی می کنم خودمو یه جوری مشغول نشون بدم، یا حتا بزنم به خواب، که روح لیمویی اگه خواست گریه کنه خجالت نکشه.

من با یه روح سرگردون لیمویی دوستم. یه روح سرگردون لیمویی که تا حالا ندیدمش. آخه همیشه یا وقتی من خوابم سر و کله اش پیدا می شه، یا وقتی خونه نیستم. من خیلی دوستش دارم، چون به خونه ی نارنجیم روح لیموی می ده. گاهی فکر می کنم اگه روح لیمویی اینجا رو ول کنه و بره یه جا دیگه سرگردون بشه من باید چیکار کنم؟ ولی حتا نمی ذارم که خیالم هم از این جلوتر بره. روح سرگردون روح لیمویی خونه ی نارنجیه و می دونم که اینجا رو دوست داره. نه واسه خاطر شربت سیب و آبنبات و بستنی گردویی، واسه اینکه می دونه من چقدر به بودنش عادت کردم، چقدر به برق طلاییش احتیاج دارم. شاید یه روز من و روح سرگردون لیمویی همدیگه رو دیدیم. شاید حتا عاشق هم شدیم. حتا ازدواج کردیم و صاحب بچه های لیمویی – نارنجی شدیم. ولی فعلن من فقط با روح سرگردون لیمویی دوستم، همین.


کلمات کلیدی: