خواب می بينم...
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦  

خواب های عجیبی می بینم این روزها. خواب جماعتی که سرگردانند. من هم سرگردانم با آنها. یا دنبال چیزی می گردم٬‌ یا فرار می کنم٬ یا همین طور بی جهت سرگردانم.

خواب می بینم که به دنبال پاسپورت هایمان می گردم٬‌ در شهری بندری و کثیف. ناگهان ده ها قطار در اطرافم شروع به حرکت می کنند٬ در همه ی جهت ها. و من فقط می ایستم آن وسط منتظر له شدن زیر یکی از قطار ها...

خواب می بینم پدرم با عموهایم در زمینی بزرگ و برهوت دعوا می کنند و مادرم گوشه ای گریه می کند. همه خاک آلودند. همه چاقو کشیده اند به روی هم. به زور چاقو را از دست پدرم می گیرم و عمویم با چاقوی بزرگش به سمت ما می آید...

خواب می بینم در مراسمی که معلوم نیست چیست صدها نفر در هم می لولند و کار می کنند. این وسط نیما و بهاره می رسند و نیما را مجبور می کنند که کار کند و من هی خجالت می کشم از بهاره و هی عکس نشانش می دهم...

خواب می بینم ویروس کامپیوتری جدیدی آمده که شهوت مردم را زیاد می کند٬‌ خیلی زیاد. و زن و مرد برهنه میدوند و دنبال کسی می گردند که جزو «سالم» ها باشد و به او حمله کنند. و همه کامپیوترهایشان را روشن می کنند و به اینترنت وصل می شوند و ویروس می گیرند. و من هی فرار می کنم...

خواب های عجیبی می بینم و با ترس بیدار می شوم. من از وجود این همه آدم دور هم و همه سرگردان وحشت دارم.


کلمات کلیدی: