اعتراف های آدينه شبی پاييزی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦  

همه ی این روزمرگی ها را دلم می خواهد بنویسم. انجامشان که می دهم توی فکرم هم دارم می نویسم شان. اما پشت این صفحه که می نشینم انگار باید چیزی غیر از روزمرگی ها بنویسم. دلم نمی خواهد روزنگاری کنم٬ دلم می خواهد حرف هایی بنویسم که ارزش گفته شدن و خوانده شدن داشته باشد. و برای نوشتن این حرف ها فکر می کنم باید جور دیگری زندگی کرد.

درست است که کمتر٬‌ اما هنوز شاکیم از زندگی. هنوز هیچ کدام از سوال هایم که جوابی پیدا نکرده اند هیچ٬‌ کلی سوال دیگر هم دارم. و یک مشکل بزرگ بزرگ دیگر این که دارم روز به روز بزرگ می شوم. فکر کردن به اینکه دارم هی بزرگ می شوم بیشتر از خیلی چیزهای دیگر غصه دارم می کند. حقیقتی است که بدجور توی ذوق می زند. من هم دارم مثل همه ی آدم های دیگر بزرگ می شوم. دارم مثل همه اسیر روزمرگی ها می شوم. دارم همه ی حس های قشنگم را از دست می دهم. دارم بی تفاوت می شوم٬‌ حتا بی رحم و بدجنس کمی. دارم کسی می شوم که همیشه وحشت داشتم. کسی که روال عادی زندگی را پیدا می کند و درش جاری می شود و به هیچ قیمتی ترکش نمی کند.

دلم برای سال های سال قبل تنگ شده است. برای روزهایی که زندگی پر از اتفاق بود٬ پر از حس های تازه٬ پر از لحظه های ناب. پر از شادی٬ پر از دلهره٬ پر از آرزو... هر چه بود پر بود از همه ی این چیزهای کوچک. همه ی چیزهای کوچکی که می شد ساعت ها در موردشان حرف زد. که می شد روزها و شب ها با فکرشان خیال بافی کرد. که می شد به خاطرشان گریه کرد٬ چیز نوشت٬ زندگی کرد.

من گم شده ام ... و می دانم هیچ چیز و هیچ کس پیدایم نمی کند. درست مثل این همه آدم دیگر که روزی گم شده اند و خودشان هم خبر ندارند. من گم شده ام و همه ی شادی های کوچکم را هم گم کرده ام. من گم شده ام و همه ی آرزو هایم هم جایی جا مانده اند. من همان طور که بزرگ تر می شوم گم تر می شوم و دروغ می گوید هر کس غیر از این ادعایی کند. خودم خوب می دانم.


کلمات کلیدی: