روزنگار٬ با مداد سبز
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦  

امروز یک شنبه بود.

امروز من دیر سرکار رفتم.

امروز اولين باران پاییزی بارید.

امروز سیم کارت سوخته ام را تعویض کردم.

امروز به من گفتند خیلی باهوشم و حاضرجواب.

امروز یک پیشنهاد کاری نسبتن خوب را رد کردم.

امروز ناهار یک ماکارونی چرب خوشمزه خوردم با ماست و نعنا.

امروز باز هم انگشت نگاری کردم.

امروز خیلی کار کردم.

امروز خیلی خسته شدم.

امروز پسرکم روی پل عابر نبود.

امروز ملیکا گفت که دچار افسردگی شده.

امروز طناز را دیدم بعد از یک ماه.

امروز فهمیدم امتحان GMAT ام با کیوان در یک روز نیست.

امروز جای اشکان را خالی کردم برای حضور پر انرژی اش و جای کاوه را برای نان و پنیر و گوجه خوردن هایمان.

امروز دوباره فکر کردم باید برای سوزان و نگار ایمیل بزنم.

امروز از جلوی خانه ی رعنا که رد شدم باز دلم تنگ شد برایش.

امروز باز هم نتوانستم با ماه رقصان حرف بزنم.

امروز مادرم هم تلفن شان را بر نمی داشت.

امروز خانم شین نوشته بود که می رود مسافرت.

امروز فکر کردم برای هزارتو چیزی بنویسم.

امروز در روزنامه راجع به Second Life خواندم و رفتم سراغش.

امروز حمید گفت که دیر می آید و من حالا حالا ها تنهایم.

امروز به جای درست کردن لوبیا پلو برای فردا، چلوکباب خریدم.

امروز دلم خواست کوچک بودم و شیطان.

امروز دچار اعتماد به نفس شدم.

امروز فکر کردم بروم ونزوئلا.

امروز فکر کنم کارگاه داستان برقرار بود و من یادم رفته بود.

امروز هنوز کمی باقی مانده که نمی دانم چه می کنم.

 

 

(این هم نهایت روزنگاری واسه اینکه حال نویسنده ی پست قبل گرفته بشه.)


کلمات کلیدی: