من خواب ديده ام
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦  

مثل هميشه شلوغ است. ساختمانی تاریک، با اتاق هایی کوچک و پر از آدم. ناگهان همه شروع می کنند به جیغ زدن و فرار کردن. نورهای قرمز رنگی توی اتاق ها می افتد و روی سقف ها نوشته هایی را حک می کند. مردم از خواندن آنها فرار می کنند. من هر چه سعی می کنم هیچ نمی توانم بخوانم، علامت هایی مبهم است. نمی دانم باید از چه و به کجا فرار کنم. از وارد شدن به اين جمعیت هراسان بیشتر می ترسم. قیا فه هایشان بیشتر به وحشت می اندازدم. همه دهان هایشان باز است، حفره ای سیاه که صدای وحشتناکی از آن بیرون می زند. چشم هایشان گرد شده و دارند از حدقه در می آیند انگار. و یکدیگر را هل می دهند، می زنند، له می کنند. من گوشه ای ایستاده ام مردد. حتا حاضر نیستم قدمی بردارم. خودم را بیشتر می چسبانم به دیوار. کوچک تر می شوم انگار. در همین شلوغی هاست که دستی دراز می شود به سمتم. چهره اش را نمی بینم در اين ازدحام، اما ... دستش را می گيرم.

لحظه ای بعد در فضای آزادیم، روشن و خلوت. صدای جمعیت از دور دست ها می آید. همه ی اینها مثل یک شوخی بوده است انگار. یک شوخی نامربوط بی مزه که تمام شده است دیگر. و حالا ما اینجا ایستاده ایم، زیر نور خورشیدی که آرام می تابد. و هیچ چیز نیست برای ترسیدن.


کلمات کلیدی: