چه کسی بود صدا زد...
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦  

کسی صدايم می زند انگار. از روزهای دور کودکی ام. از روزهای دخترک خجالتی کم حرفی که از همه ی دنيا عاشق کتاب بود و خيالبافی. دخترکی که هنوز مدرسه نرفته کلی از کتاب هاب کتابخانه ی پدرش را خوانده بود، که بعد ها فهميد مال صمد بهرنگی بودند و سيمين دانشور و جلال و صادق هدايت حتا. دخترکی که در دنيای سياه سفيد آن کتاب ها گرفته تا دنيای پر از رنگ و درخشان هری پاتر امروز گم بود. دخترکی که هيچ نفهميد چطور شد زن رؤياهايش و چطور با مرد رؤياهايش ازدواج کرد و چطور رؤياهای پدر و مادرش را حقيقت داد با آن همه درس خواندن.

کسی صدايم می زند. از دنيای خواب های عجيب و خيال های رنگی شفاف. دنيايی رها از اجبار. دنيايی که در آن وسيع می شوم، بی نهايت. که زندگی را جور ديگری شکل می دهم، جوری که اگر باشد بهتر است و شاد تر و آرام تر.

کسی صدايم می زند. من را، دخترک خجالتی را، دختر خيال ها را، زن رؤياها را. من اينجا نشسته ام و می نويسم. دخترک غرق داستان بابا لنگ دراز است، ديگری دارد خود را در کافه ی کوچکی در پاريس مشغول صبحانه خوردن تصور می کند، آن يکی مشغول پختن غذای مکزيکی از روی کتاب آشپزی است، يکی ديگر Application Form پر می کند برای دوره ی دکترا، يکی سرش را زير بالش فرو برده و ريز ريز گريه می کند، ديگری ميزان پيشرفت پروژه هايشان را به مديرش گزارش می دهد، و من هم... گفتم که دارم می نويسم. ولی کسی صدايمان می زند و ما همه فکر می کنيم که فقط فکر می کنيم کسی صدايمان می زند. شايد اگر من همين حالا لپ تاپ را از روی پاهايم بردارم و بلند شوم بقيه هم کمی بيشتر مطمئن شوند به صدايی که شنيده اند. شايد اگر همه دنبال صدا برويم به جايی برسيم. شايد بتوانم دخترک خجالتی را بغل کنم، ببوسم و همه ی کتاب های نيکولا کوچولو و رامونا و هری پاتر را بدهم بخواند. شايد زن رؤيا ها به من بگويد که چطور انقدر زيباست و انقدر آرام و انقدر با شکوه. شايد بايد بلند شوم...

کسی صدايم می زند و من همين حالا صفحه ی وبلاگم را باز خواهم کرد و اين نوشته را در آن خواهم گذاشت و لپ تاپم را خواهم بست و چراغ را خاموش خواهم کرد و خواهم خوابيد. همه ی آن ديگران هم وقت خوابشان است. دخترک رؤيای دنيای کتاب هايش را خواهد ديد و زن زيبا را در يک کافه ی دنج در پاريس. من به گزارش های فردا فکر خواهم کرد و به غذای هفته ی بعد برای تولد برادرم و شايد کمی هم گريه کنم. شايد فردا صبح هم کسی صدايم بزند و شايد من به جای سرکار دنبال صدا بروم و بالاخره دخترک را پيدا کنم و اين همه کتابی را که برايش خريده ام به او بدهم. شايد اگر بخواندشان همه چيز عوض شود. شايد کودکی اش را پيدا کند. شايد کودکی اش را زندگی کند. شايد نه من بشود، نه زن رؤيا ها. شايد ديگر هيچ کس صدايش نزند. شايد غريبه ای شود که هيچ نشناسمش. شايد ديگر حتا کتاب نخواند. ولی بايد پيدايش کنم و کودکی اش را به او هديه دهم. ای کاش فردا صبح هم کسی صدايم بزند.


کلمات کلیدی: