رخوت زمستانی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦  

دلم می خواهد خودم را دست این رخوت خوشایند بسپارم. جای گرم و نرمی پیدا کنم و مچاله شوم و فرو بروم در دنیای رؤیاهای گم شده ام. دلم اتاق سبز تاریکم را می خواهد که درش غرق می شدم. دلم خواب زمستانی می خواهد. دلم چای داغ می خواهد.

دلم می خواهد یک روز چشم هایم را که باز می کنم چیزی عوض شده باشد. چیزی عوض شده باشد که دلم را گرم کند. که برق به چشمانم بیاورد. که شادی واقعی را ته وجودم بنشاند. که خیالم را راحت کند برای زندگی کردن.

دلم می خواهد همه ی این گرد و خاک ها فوت شود و همه ی رنگ های واقعی را نشان چشم هایم بدهم.


کلمات کلیدی: