تيفوس
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦  

« من دختر نیستم » شیوا ارسطویی را می خوانم. پدرم شاکی می شود که : « اومدی اینجا کتاب بخونی؟» می گویم :« خب شما دارید تلویزیون می بینید.» به داستان «تیفوس» رسیده ام که صدایم می کنند برای شام. دو صفحه ی آخر را سریع تمام می کنم. پر از نفرت می شوم. از شدت همذات پنداری سردرد می گیرم. احساس خفگی می کنم و دلم می خواهد در هوای آزاد نفس بکشم. دلم می خواهد لباس هایم را پاره کنم. دلم می خواهد هیچ وقت این داستان را نخوانده بودم. دلم خیلی می گیرد از همه چیز. و هیچ نمی فهمم غذا را چطور از میان بغض قورت می دهم.


کلمات کلیدی: