سفرنامه - اهواز
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦  

از شدت هیجان دل درد گرفته ام. بسکه عاشق مسافرتم٬‌ حتا اگر ماموریتی نصف روزه باشد. با ملیکا مرغ سوخاری می گیریم و سیب زمینی سرخ شده و دلستر سیب. حالم بهتر می شود!

فرودگاه پر است از زن های جنوبی. با چادر و روبنده ی سیاه. انقدر سیاه که حتا چشم هایشان هم معلوم نیست. هر کدام یک بچه بغل زده اند و کیف و ساک و وسایل شان را به دوش می کشند. مردهایشان بلیط ها را دست گرفته اند و فرمان می دهند. 

ما را به خانه ی مهمان ها در بهترین محله ی اهواز می برند که بزرگ و روشن است و پر از خوراکی! و چون سرایدار می گوید خانه فقط یک کلید دارد که پیش خودش می ماند ما تا صبح درست و حسابی نمی خوابیم.

دخترک جنوبی واحد اداری زود با ما گرم می گیرد. می گوید از معجون هایی بخریم که خرما و شیره و ارده و چیزهای دیگر دارد و صبح که بخوری تا ظهر نگهت می دارد. می خندیم با هم.

توی بازار قدم می زنیم که بوی ماهی می خورد به دماغم. نزدیک است بالا بیاورم٬‌ اما کمی بعد عادی می شود بو و قیافه ی ماهی ها. شکل های عجیبی دارند. میگو می خریم و شیره و ارده و نان خرمایی. و چه سبزی های تازه و خوشرنگی که دل آدم را می برند و مسخره است اگر بخریم.

کمتر زنی را بدون چادر می بینی. بقیه هم جز سیاه کمتر به تن دارند.

شهر مثل اسمش است٬‌ داغ و خشک. ارتفاعش کم است، جز در خیابانی که تازه مدرن شده انگار. و رود کارونی که آن همه اسمش را شنیده ایم کدر است و راکد و دلگیر و بوی بدی می دهد. دل آدم برایش می سوزد.

مهمان دار های هواپیما پیچیده شده اند در پوششی ضخیم و سرمه ای رنگ. می بینم شان بیشتر احساس خفگی می کنم در جهنم ساعت سه و نیم اهواز. 

از فرودگاه تهران که ماشین می گیریم دهن مان از تعجب باز می ماند. راننده زنی است که سر تا پا سبز پوشیده٬‌ با چادر سیاهی روی همه ی سبز ها و ما را سوار ماشین سبز فسفری اش می کند و اعتماد به نفسش جایی زیر زمین است. هر بار که می گوییم به راست بپیچد٬‌ هول می شود و راهنمای چپ را می زند و می پرسد که چکار کند و کجا برود. 

 آخر به خانه می رسم! به خانه٬‌ که بهترینم در آن منتظرم است.

دلم خیلی نمی خواهد دوباره اهواز بروم!


کلمات کلیدی: