رابين هود
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦  

چه حسی پیدا می کنی اگه بفهمی قهرمان بچگیات به خاطر سهل انگاری یه پزشک فعلن نمی تونه راه بره؟

من پر از غصه شدم و پر از حس ناتوانی. نه تنها هیچ کاری نمی تونم بکنم٬ که به دیدنش هم جرات نمی کنم برم.

شنیده بودم که اومده ایران و  پاهاش رو عمل کرده. اما نمی دونستم که از شهریور ماه اینجاست و تو این مدت ۵ بار عملش کردن و هنوز نمی تونه روی پاش وایسه و پاش بد جوش خورده و روحیه اش خیلی خرابه و حتا حرف هم نمی زنه با هیچ کس و این ترم اسمش رو از لیست دانشجوهای دانشگاه حذف کردن به خاطر این همه غیبت و هیچ معلوم نیست چی بشه...

خیلی سخته یه پسربچه ی شیطون باهوش دوست داشتنی رو بعد از سال ها٬ درست وقتی که همه ی ما به سال های خوب زندگی مون رسیدیم٬ تو این وضعیت دیدن.

دلم می خواد برم ببینمش٬ ولی می ترسم٬ خیلی. می دونم که هیچی نشده اشکم سرازیر می شه. و این اصلن خوب نیست. می دونم که هیچی نمی تونم بگم٬ چون هر چی بگم برای بهتر کردن حالش چرنده.

کاشکی همه ی این ماجرا تموم شه زودتر...


کلمات کلیدی: