روز نگار يک روز تعطيل ديگر
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦  

ساعت 9 صبح:

خورشيد داره يواشی سرک مي کشه روی تخت. صدام می کنه انگار. کش و قوسی ميام و بلند می شم و بهش لبخند می زنم.

ساعت 10 صبح:

در تراس بازه و خونه روشن. نشستیم صبحانه می خوریم و می خندیم و لذت می بریم از لحظه لحظه ی این روز تعطيل.

ساعت 11:

پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. آفتاب  ولو شده روی تخت، من هم. دارم «نيروهای اهريمنی اش» می خونم و مثل دختر بچه ی وحشی توی کتاب شادم.  

ساعت 1 و نیم:

اتاق رو جمع و جور کردم، یه چای خوردم و غذا رو گذاشتم درست شه. اندازه ی هزار تا کار ديگه انرژی دارم.

ساعت 2 و نيم:

از اتاق که بيرون ميام نور خورشيد از توی ميز شيشه ای تيز می خوره تو چششمم. خوشم مياد از اين همه جسارتش.

ساعت 3 و نیم:

دارم نوشته هام رو تايپ می کنم که به خودم ميام و می بينم ديگه رفته خورشيد. اتاق داره سرد می شه و تاريک.

مثل همه ی روزای تعطیل دلم می خواد برم نگهش دارم و بهش بگم همون جا وسط آسمون بمونه، همونجا که ساعت 11 اينا بود. بازم یه غم رقیق تو دلم جا خوش می کنه. بازم سعی می کنم به روز تعطیل هفته ی بعد فکر کنم و لذت 5-4 ساعته ای که خواهم داشت. غصه ام می شه که سهم من از این همه آفتاب شده فقط هفته ای 5-4 ساعت.

 


کلمات کلیدی: