آخرين شب روی زمين*
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦  

روزی که تصميم می گيرم ديگر سکوت کنم هيج نمی دانم که دو روز بيشتر برای حرف زدن فرصت ندارم. وقتی می فهمم که درست مثل فيلم های علمی – تخيلی، سريال محبوب شبانه ام را قطع می کنند و مجری دستپاچه ای اعلام می کند زمين در حال نابودی است. و از حالا تا بيست و چهار ساعت ديگر اثری از هيچ کدام مان نمی ماند. و ديگر ادامه ی سريالم را پخش نمی کنند.

اولش خنده ام می گيرد. بعد فکر می کنم بايد جدی بگيرم قضيه را. می خواهم به کسی زنگ بزنم ببينم خبر راست بوده يا نه. ته دلم حس بدی پيدا می کند، به هم می خورد انگار. تلفن را که برمی دارم يادم می افتد. يادم می افتد که تصميم گرفته ام ديگر سکوت کنم. دلم بيشتر به هم می خورد و به خودم لعنت می فرستم. حالا بايد تک و تنها منتظر نابودی زمين بنشينم.حتا نمی توانم مثل فيلم "آخرين شب زمين" آواز بخوانم. حتا نمی توانم موقع نابودی ام داد بکشم. چه نابدی سختی خواهم داشت!

دلم ناگهان برای همه تنگ می شود. حتا برای بچه های کوچک دختر خاله ها و پسر خاله ها و فاميل های دورتر که تا به حال نديدم شان، برای دوست های اول دبستانم، برای همکارهای پدرم، برای پسر کوچکی که فال حافظ می فروخت. حتمن تا حالا همه خبر را شنيده اند و همه هراسان دور هم جمع شده اند و همه دارند به من فکر می کنند. خودم خنده ام می گيرد! اگر کسی به فکر من بود حتمن تلفنم زنگ می زد. نکند قطع شده باشد؟ گوشی را می قاپم و صدای بوق را می شنوم دلم لک می زند برای شماره گرفتن. اين جور موقع ها که زمين دارد نابود می شود آدم بايد به جايي که فاميل هايش دور هم جمع شده اند زنگ بزند و بگويد که نگرانش نباشند، که می خواهد اين ساعت های آخر را تنها باشد و فکر کند به همه ی سال های زندگی اش و کمی چيز بنويسد و د آرامش بميرد. ولی من خيلی هم دلم نمی خواهد تنها باشم. فقط اگر تصميم نگرفته بودم سکوت کنم... چيزی که به فکرم می رسد همه ی وجودم را می لرزاند. مجبور می شوم پتوی مسافرتی ام را دورم بپيچم و يک ليوان چای داغ بخورم تا آرام شوم.

همدم هميشگی ام را يادم رفته بود! آرام لپ تاپم را روی ميز می گذارم و آنجور که آدم برای آخرين بار کاری را انجام می دهد بازش می کنم. صدای ناهنجار وصل شدن به اينترنت را که می شنوم نفس حبس شده ام را بيرون می دهم. همه ی ايميل هايم را باز می کنم. هيچ چيز جديدی نيست. هيچ کس نمی خواهد اين لحظه های آخر را در اينترنت پرسه بزند. شايد هم از خانواده های نگران شان خجالت می کشند. برای هر کس، در هر ليستی که دارم سلام می فرستم. عکس هايم را برای آخرين بار نگاه می کنم و باز دلم تنگ می شود. يعنی الان کجای دنيا در حال نابودی است؟ کدام يکی از اينها ديگر نيستند؟ کی نوبت من می شود؟

مثل همه ی آدم های ديگر يادم می افتد که چقدر پدر و مادرم را اذيت کردم، و حالا چقدر دورم از آنها و چرا هيچ وقت کاری براي شان نکردم و چرا با خواهرم بيشتر حرف نزدم و چرا با دوست هايم بيشتر نبودم و چرا با هيچ کدام از آنهايی که عاشقم بودند ازدواج نکردم و چرا انقدر از صبح تا شب رفتم سر کار و چرا سال ها در يک اتاق اجاره ای تنها زندگی کردم و چرا هيچ کار هيجان انگيزی انجام ندادم و همه ی اين حرف های تکراری.

يک ساعت و نيم از پخش خبر گذشته و من هنوز زنده ام. ته دلم جور خوبی می شود. هنوز زنده ام و چيز زيادی نمانده نابود شوم. اين يعنی هر کاری دلم بخواهد می توانم بکنم. دلم بعضی چيزها می خواهد که ممکن نيست مطمئنن، مثل ديدن آمريکای جنوبی! ولی چيزهای ديگری هم هست که بايد زود پيدايشان کنم. اول از همه يک پيتزای داغ، با پنير خيلی زياد. اين يعنی بايد راه بيفتم. حالا که بايد راه بيفتم قضيه خيلی پيچيده تر است! نمی دانم با چه لباسی بيرون بروم. با خودم پول ببرم؟ در را قفل کنم؟ يعنی دوباره بر می گردم؟ سعی می کنم طبيعی رفتار کنم. حتا آرايش می کنم و عطر می زنم. (اقلن خوشايند نابود شوم!) دلم می خواهد به دوستی زنگ بزنم تا با هم قدم بزنيم. بند کفش هايم را می بندم که تلفن زنگ می زند. در جا خشک می شوم. نفسم بالا نمی آيد. خودم را جمع می کنم و می کشم تا تلفن. گوشی را که بر می دارم تنها صدايی که فکرش را نمی کردم سلام می کند. پاسخ يکی از سلام هايی را می دهد که فرستاده بودم. کلمات توی گلويم جمع می شوند. دندان هايم را به هم فشار می دهم. وقتی دو بار "الو" می گويد می فهمم که الان است تلفن را قطع کند. توی دلم فرياد می زنم "قطع نکن"!

حالا درست چهارده ساعت و بيست و يک دقيقه گذشته است. من هنوز گوشی تلفن را در دست دارم و گوش می دهم. به حرف های آن طرف، به موسيقی ها، به خاطره ها، به خنده ها و از همه بيشتر به سکوت ها. هنوز کلمه ای حرف نزده ام. هنوز سر قولم هستم و هنوز زنده ام و هی فاصله ام با نابودی کمتر می شود!

---------------------------------------------------------------------

* نام فیلمی از حسام دهقانی


کلمات کلیدی: