پراکنده های روز تولدم
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦  

چقدر هر سال کمتر و کمتر می شن اونایی که تولد آدم رو یادشون می مونه و حوصله می کنن که تبریک بگن. چقدر هر سال کمتر می شه هیجان کادو گرفتن و کادو باز کردن٬ چون از قبل می دونی توی همه شون چیه. چقدر هر سال دلهره آور تر می شه بزرگ تر شدن و بیشتر فرو رفتن تو دنیای جدید. دیگه خیلی گذشته از روزگاری که دلم نمی خواست وارد دنیای آدم بزرگا بشم. حقیقت اینه که منم یه آدم بزرگ شدم مثل بقیه و هیچ عین خیالم هم نیست. حقیقت اینه که بیش از حد واقع گرا شدم. هنوزم یه فکرایی به سرم می زنه٬ هنوزم ممکنه کارایی کنم که حتا باعث تعجب خودم بشه٬ اما دیگه می دونم که واقعیت وجودم همینه. نه خارق العاده ام٬‌ نه عجیبم٬ نه معمولی. همینم که هستم. دیگه کاملن روی زمینم٬ چسبیده به خاک. و باید زیر پام محکم باشه واسه قدم برداشتن. سنگین شدم و اینرسی سکونم چند برابر شده. هر چند زیاد حرف رفتن می زنم٬ ولی واقعیت اینه که دلم همش هوای یه جا موندن داره٬ هوای سکون. از همون بچگی هم حرف های ساکن به نظرم جادویی بودن! هیچ صدایی نداستن ولی خونده می شدن. واقعیت اینه که من باید یه زمستون خواب می شدم! حالا نه خرس قطبی٬ یکی که مجبور نباشه تو روزای سرد برفی پاشو از خونه بیرون بذاره. شایدم واقعیت اینه که من باید همینی می بودم که الان هستم.

و یه واقعیت دیگه اینه که من امروز شاد بودم و پر از انرژی! قطعن دلیلش این نبود که سال روز ورودم به این دنیاست و شانس زندگی بهم داده شده و اینا! این بود که احساس می کردم این روز مال منه! احساس می کردم حق دارم دیر برم سر کار٬ حتا نرم سر کار٬ حتا اگه رفتم هیچ کاری نکنم و شاد باشم فقط. زود گذشت امروز...


کلمات کلیدی: