خوش گذرانی های ما
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦  

پیچ و خم های کن سولقون را به هوای دیزی چرب و غلیظ «آب زندگانی» با آن نان های سنگک و دوغ های محلی و ترشی های تیزش بالا می رویم.

هنوز چای را روی شاخه نبات توی استکان های کمر باریک نریخته ایم که دیزی ها را می آورند و ... جای شما خالی!

نیم ساعتی در هوای تمیز و خنک کوهستان قدم می زنم تا رفقا قلیان شان را بکشند. خوب یخ می زنم!

کمی بالاتر از سر کوچه پیاده می شویم و دم غروبی قدمی عاشقانه می زنیم که نتیجه اش یک کیلو و نیم گلی است که ته کفش مان می چسبد. حالا هی توی برف ها پا می کوبیم و چلپ چلپ توی چاله های آب می پریم که گل ها پاک شوند.

حمید را می فرستم تئاتر شهر که یک دانه بلیطی که با چهار ساعت توی سرما توی صف جشنواره ایستادن به دست آورده ام از دست نرود و خودم می خوابم!

حالا هیچ کاری ندارم جز این که منتظر مهمان هایم بنشینم که این خوش گذرانی این جمعه ی آخری قبل از رفتن را با هم کامل کنیم.


کلمات کلیدی: