سفر نامه
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦  

ساعت 2 صبح:

وارد سالن ترانزیت که می شوم، برای حمید و پدر و مادرم که پشت شیشه ها ایستاده اند که دست تکان می دهم، مهر خروج که می خورم و دیگر نمی بینم شان، تازه می فهمم واقعیت ماجرا را!

ساعت 10 صبح:

در اتاق کوچکی گوشه ی رستورانی در فرودگاه که تاریک و صمیمی است صبحانه ی مفصلی می خوریم و طلوع آفتابی سرخ و غبار آلود را تماشا می کنیم. و سعی می کنیم نشنویم صحبت های تهوع آور ایرانی های فرنگی اطراف را که همه خدای همه چیزند و ایران ایران شان مربای آلبالو به آن خوشمزگی را زهر مار می کند به آدم!

ساعت 3 بعد از ظهر:

اقیانوس اطلس را جلو می رویم و زیر پای مان پر از ابر های تکه تکه سفید است. ابن 12 ساعت به چشم بر هم زدنی گذشت. فقط خوردیم و خندیدیم. آدم های عجیب همه جوره، تکنولوژی های ساده ی ناشناخته، حس غریب یک گوشه ی دیگر دنیا بودن.  

ساعت 6 بعد از ظهر:

هنوز از توی هواپیما نشستن خسته نشدم! تصورش خیلی خسته کننده بود، اما حالا راحتم، سبکم و شاد. و صد البته هنوز کمی نگران از ناشناخته ها و دلتنگی ای که می دانم سر و کله اش کم کم پیدا خواهد شد.

ساعت 9 شب:

سر ظهر باشه و هیچ کاری نداشته باشی جز این که صندلیت رو بخوابونی و یه بالش بذاری زیر سرت و یه چشم بند روی چشمات و یه هدفون روی گوشات و پتو رو تا زیر چونه ات بکشی و موسیقی گوش بدی...راضی ایم از این لوفت هانزا! (بماند که ما را هیچ تحویل نمی گیرند!)

ساعت 11 شب:

3 بعد از ظهر اینجاست که بالاخره می رسیم. مانده 4 ساعت مسافرت با ماشین تا خانه

....

همه ی سفر یک طرف و این 4 ساعت کشنده یک طرف. جاده ها صاف و صوف اند، فقط دو تا اشکال کوچک دارند: هیچ چراغی ندارند و پر از ماشین های سنگین اند! احتمالن بار نصفشان هم کوکائین و اینهاست!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی