سفرنامه 2
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦  

سن کارلوس شهر کوچکی است، همه می گویند ده است. خانه ی ما توی شهرک قشنگی باخانه های ویلایی است. اتاق کوچکی دارم که سقفش چوبی است و پنجره اش، ولی کل خانه نور ندارد. خانمی هر روز می آید ظرف ها را می شوید و خانه را تمیز می کند. لباس ها را هم می شوید و اتو می زند. از این بابت خبال همه راحت که هیچ کاری در خانه ندارم! می ماند یک غذا خوردن که فعلن با ژامبون و اینها سر می کنم. اینجا لبنیات پیدا نمی شود. من شانس آوردم و یک پاکت شیر خریدم! خامه که هیچ، کره ها نمک دار است و ماست ها میوه ای. فقط یک پنیر خامه ای خوشمزه پیدا کردم که شاد شدم!

امروز سومین روزی است که سر کار هستم. همه مهربانند! اگر معجزه ای می شد و این اسپانیایی را با این لهجه ی وحشتناک ونزوئلایی یاد می گرفتم تقریبن دیگر مشکلی نبود.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی