اووووی ... واکسن!
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦  

امروز ما رو که جدید اومدیم بردن واکسن بزنیم. بماند که مردم از ترس و نزدیک بود غش کنم٬ ولی اصلن درد نداشت... درمانگاه پر بچه بود٬‌ با مامان های مختلف. از دختر ۱۴ ساله بگیر تا پیرزن ۶۰ ساله. همه یکی یه بچه تو بغلشون بود.

اینجا خانواده تقریبن هیچ معنایی نداره. هر کی با هر کی بخواد زندگی می کنه و بچه دار می شه. بچه ها هم پیش مادرشون می مونن. یعنی خیلی طبیعیه که یه خانمی پنج شش تا بچه از پنج شش تا مرد مختلف داشته باشه و همه شون رو بزرگ کنه با هم.

خیلی یواش یواش دارم زبان یاد می گیرم. یعنی دارم جرات پیدا می کنم که حرف بزنم. خیلی باید فکر کنم تا کلمات رو و ساختار جمله رو پیدا کنم٬ اما خیلی امیدوارم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب