خوشبختی
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  

مهسا می گوید اگر مطمئن بود که بروم خوشبخت می شوم، انقدر نگران نبود. من می گویم حتا اگر اشتباه باشد باید بروم. مهسا می گوید ببینم چه چیزی اگر عوض شود دیگر نمی خواهم بروم. من می گویم فکر می کنم. مهسا خیلی چیزها می گوید که مرا به فکر وامی دارد. خیلی چیزها می گوید که می فهمم چقدر دوستم دارد. خیلی چیزها می گوید که وسوسه ام می کند به ماندن.

حمید می گوید باید یک جایی این وضعیت را تمام کنم. باید تکلیفم را روشن کنم با خودم. باید از این حال و هوا درآیم. حمید را هم می دانم که چقدر دوستم دارد. امنیت و آرامش کنارش بودن چیزی نیست که به این راحتی ها بشود تصمیم نداشتنش را گرفت.

غیر از اینها کسی چیز خاصی نمی گوید. نکته ی جالبی است، چند نفر هستند که خوشبختی من، شادی من و رضایت من از زندگی برای شان مهم باشد؟ اصلن باید مهم باشد؟ مگر من به خوشبختی چند نفر در این دنیا فکر می کنم؟ مگر اصلن جز خودم به کس دیگری هم فکر می کنم؟ حتا خودم که فقط به خودم فکر می کنم هم نمی دانم خوشبختی چیست،‌کجاست، چطور باید باشم که احساس کنم خوشبختم، راضی ام از زندگی و کمی، فقط کمی، انگیزه دارم برای ادامه ی آن.

نه، هیچ کس مرا نمی شناسد، حتا خودم. حاضرم شرط ببندم. حاضرم بزرگ ترین چیزها را شرط ببندم. و من لازم دارم که خودم را بشناسم، هر چه زودتر. باید تجربه کنم،‌ یاد بگیرم، زمین بخورم، بلند شوم. من زمان زیادی را برای شناختن خودم از دست داده ام. بیش از این جایز نیست.

آری،‌خودخواهم! این را همه می گویند و من قبولش دارم.


کلمات کلیدی: من ،ایران - نفرت
 
یاد من باشد تنها هستم
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

یادت نرود پریشانی این روزها را. یادت نرود تردید ها و دو دلی ها و شک ها را. یادت نرود سردرگمی ها را،‌ نگرانی ها را. یادت نرود که تصمیم گرفتی تصمیمت را بگیری. یاددت نرود که می دانی سخت خواهد بود، حتا همین تصمیم گرفتن. سخت خواهد بود راهی را بالاخره انتخاب کردن. سخت خواهد بود جلو رفتن، جلوتر رفتن. یادت نرود باید بهای تصمیمت را بپردازی. یادت نرود باید از دست بدهی تا به دست بیاوری. یادت نرود که تنبلی را برای همیشه مجبور می شوی کنار بگذاری و شاید خیلی چیزهای خوشایند دیگر را. یادت نرود که تصمیم گرفته ای تصمیمت را بگیری، هر چه که باشد. یادت باشد ایستادگی کنی پای تصمیمت، پای انتخابت. یادت نرود تنها خواهی بود، که می خواهی تنها باشی، که نگویی چرا کسی کنارم نیست. یادت نرود که شاید حتا اشتباه کنی، حتا خیلی اشتباه کنی. یادت نرود که هیچ وقت راه برگشتی نیست، که باید به جلو حرکت کنی، جلوتر. یادت نرود که خودت می خواهی ارامش یک زندگی معمولی را رها کنی برای رسیدن به زندگی ای نامعلوم، که می خواهی غرق ناشناخته هایی شوی که هیچ تصویری از آنها نداری. یادت نرود که تصمیم گرفته ای تصمیمت را بگیری. یادت نرود کجا هستی، چه فکر می کنی، چه می خواهی (یادت نرود که حتا نمی دانی چه می خواهی). یادت نرود اگر شرایط فرق می کرد ممکن بود تصمیم دیگری بگیری، شرایط اکنونت را یادت نرود. یادت نرود که واقعیت ها را ببینی، که با واقعیت ها تصمیم بگیری. یادت نرود که باید به واقعیت بپیوندی. یادت نرود که واقعیت امن نیست، آرام نیست، حتا زیبا نیست. یادت نرود قوی باشی!


کلمات کلیدی: من ،ایران - نفرت
 
من و ذهنم
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  

نه، دنیا که به آخر نرسیده، اما خیلی گرم است. سنگین قدم برمی دارم زیر این تیغ آفتاب. نه فقط وزن کوله پشتی ام، که وزن یک خروار بی انگیزگی هم روی دوشم و یک بغض دائمی توی گلویم، سنگینی می کنند.

مثل هیشه های دیگر که راه می روم ذهنم هم راه می افتد برای خودش...

******************

- نیم ساعت دیر اومدی!

* دیر خوابیدم، نتونستم به موقع بیدار شم.

- به حمید بگو که یادش نره...

* گفتم دو بار... بازم می گم، چشم.

_ سه روزه زنگ نزدی به ما!

*‌ پریشب تا دیر وقت بیرون بودیم، دیشب سرم درد می کرد، امشبم که زنگ زدم دیگه.

_‌ حالا چه اصراریه که از ایران بری؟

*‌ نمی تونم اینجا رو تحمل کنم...

*********************

همین طور راه می روم و ذهنم هم برای خودش می رود. به ذهنم هی می زنم که کجا؟ تا کی از طرف دیگران سوال می پرسی از من و جواب پس می دهی از طرف من؟ بس کن! من مجبور نیستم به هیچ کس جواب پس دهم. من همینم که هستم. من کاری را می کنم که به آن باور دارم. به هیچ کس هم ربطی ندارد. ذهنم پوزخند می زند که یعنی  "حرف مفت می زنی." که یعنی "خوب می دانی که تا آخر عمرت جواب پس می دهی به آنهایی که خودت می دانی." که یعنی "اصلن خودم از طرف آنها بازخواستت می کنم، دعوایت می کنم، تنبیهت می کنم. و تو مجبوری سرت را پایین بیندازی و بغض کنی و هیچ نگویی. حالا هی به راه رفتن من گیر بده."

مثل همیشه های دیگر که راه می روم حواسم را می دهم به این که امشب چه کنیم و شام چه بخوریم و چه باید بخرم و همین چیزهایی که ذهنم بی خیال ماجرا شود. او هم بازی را خوب بلد است، زودی ماکارونی را برای شب ردیف می کند و خرید قارچ و دوغ و خامه ی صبح. حوصله اگر داشته باشد کتابی هم برایم ورق می زند. گاهی اوقات حتا چیزی هم می نویسد. یک وقت هایی هم که خیلی تحویل مان بگیرد لحظه های عاشقانه ای را هم پاداش می دهد. بعد با هم آشتی می شویم دیگر و می فرستمش هوا خوری. اوووه! حالی می برد. از آخر هفته و جمع شدن با دوستان بگیر تا سفر آخر تابستان و این که سال بعد این موقع کجاییم،‌ همه با جزئیات. هر دو از زمین فاصله گرفته ایم و کیسه ی خرید ها به بغل کلید می اندازیم توی خنکی خانه. چرخی می زنیم و شربتی می خوریم. من را می فرستد دراز بکشم و خودش هم لم می دهد به رویا بافی...

* الو... سلام... ببخشید... پریشب تا دیر وقت بیرون بودیم، دیشب سرم درد می کرد...

 


کلمات کلیدی: ایران - نفرت
 
معجزه
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧  

نه واقعن. دیگه تلقین و تفکر مثبت و این جور چیزا هم فایده نداره. قبول کنیم که اوضاع مون خرابه. هیچ آدم شادی دور و برم نمی بینم. هیچ کس نیست که بگه از زندگیش راضیه. هیچ کس نیست که آروم و بی دغدغه بگذرونه روزگارش رو. همه خسته، همه تلخ...

من که می گم حتا معجزه هم دیگه جواب نمی ده.


کلمات کلیدی: ایران - نفرت
 
خوشحالی می کنیم
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧  

از شرکت نمی تونیم به پرشین بلاگ وصل شیم و همه ی وبلاگ ها هم فیلتره.

حالا هی من بگم عاشق ایرانم هی شما بگین چرا.


کلمات کلیدی: ایران - نفرت