خانواده ی من
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠  

خواب می بینم خانه مان بزرگ است، با اتاق های تو در تو و یک عالمه در. مادرم تازه آشپزخانه را تمیز کرده و آی پد من که کنار سینک ظرفشویی بوده خیس شده است. عصبانی نمی شوم از دستش. خودم جای بدی گذاشته بودمش. دستمالی بر می دارم که از پنچره می بینم پدرم وارد آپارتمان می شود. صدای پایش را روی پله ها می شنوم و صدای چرخانده شدن کلید توی قفل (که یکی از شیرین ترین صداهای دنیاست). همان طور که آی پدم را خشک می کنم می گویم "زود اومدی" و می بوسمش. نمی گوید چرا آی پدت خیس شده و چرا از وسایلت مواظبت نمی کنی. می گوید زود آمده که برویم خانه ی فلانی. می گویم که من کار دارم و نمی توانم خانه ی فلانی بروم. اخم نمی کند و غر نمی زند که یعنی چه و آدم باید به دیدن فامیل برود. می گوید اگر هیچ کس دلش نخواهد برود نمی رویم. راه می افتیم سمت اتاق نشیمن. از یک عالمه اتاق و در رد می شویم. مادر و بچه ها دارند تلویزیون تماشا می کنند. بچه ها بد اخلاق نیستند که مادر چرا تلویزیون تماشا می کند. می گویم "پدر رو آوردم براتون" و از جلوی در کنار می روم. همه تلویزیون را ول می کنند و پدر را می بوسند. می نشینم روی مبل و آی پدم را باز می کنم. خشک و سالم است. 


کلمات کلیدی: من ،دیگران
 
روزنگار شلوغ اول هفته
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

دوشنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، جایزه ی گلدن گلوب جدایی نادر از سیمین:

خوشحالم. برای فرهادی و خانواده اش و دوستانش و تیمش و مردمش خوشحالم. فکر این که خبری ملتی را بعد از مدت ها شاد کرده خوشحالم می کند.

من: یک ناظر بیرونی که ته دلش کمی قند آب می شود. مثل وقتی اسپانیا قهرمان جام جهانی شد و برای اسپانیایی های خوشحال قند آب شد ته دلم. این جایزه مال من نیست. شادی اش، افتخارش، غرورش مال من نیست. مال مردهایی است که پدر پیرشان یک طرف است و زن و بچه شان یک طرف و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که آرزوهای شان یک طرف است و بچه شان طرف دیگر و دارند پاره می شوند. مال بچه هایی است که از راست و دروغ و درست و غلط هیچ نمی فهمند بس که پدر و مادر ها گیج شان می کنند و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که باید بچه ی توی شکم شان را مخفی کنند و جور شوهر بیکارشان را بکشند. مال مردهایی است که شرمنده ی خانواده شان می شوند. مال بچه هایی است که اگر خوشبخت باشند توی شکم مادرشان می میرند و هیچ وقت بیرون نمی آیند. این جایزه مال من نیست که همه چیز را گذاشتم یک طرف و خودم را طرف دیگر و البته که انتخابم معلوم است!

 

سه شنبه عصر، از سر کار می رسم، فیسبوک، دستگیری پرستو و مرضیه:

گریه می کنم. پشت هم می گویم لعنتی و گریه می کنم.

من: هیچ کدام را نمی شناسم. اسمشان را شنیده ام. وبلاگ رسولی را تازه شروع کرده بودم مرتب خواندن. نوشته هایش را دوست داشتم. جور ساده ی خوبی می نوشت. عکسش را گوشه ی مطالب روزنامه ایش دیده بودم. می توانستم تصور کنمش موقع نوشتن، موقع خوب جوری نوشتن. (حتا همین حالا هم هی می گویم لعنتی و اشک می ریزم)! رسولی از این آدم هاست که وجود خوبی دارد، که آدم حتا اگر نشناسدش احساس نزدیکی می کند با نوشته هایش. رسولی مال من است. می تواند دوست من باشد، همکلاسی من، بغل دستی ام روی صندلی سینما. من نمی توانم تصورش کنم توی زندان. لعنتی ها... من عصبانیم و دلم می خواهد مشت بکوبم به جایی.

 

چهار شنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، عکس گلشیفته:

شوکه می شوم. لبخند می زنم. چشم هایم می درخشد. "اینجا چه خبره!"

من: از گلشیفته هیچ وقت خوشم نیامده. از درخت گلابی بگیر، تا اسکار و همه ی چیزهای دیگر. این بار اما آدم دیگری است انگار. دلم می خواهد رو به رویم باشد، یک های فایو بزنم کف دستش که  "ایول". انگار بعد از مدت ها به هوای تازه رسیده ام و می توانم نفس بکشم. مثل اولین باری که از ایران خارج می شوی و با مانتو و روسری می روی توی دستشویی فرودگاه و با تاپ و شلوارک میایی بیرون. لبخند از گوشه ی لبم نمی رود، از آن لبخندهای شیطانی. این عکس مال من است، حس من است، و من تحسینش می کنم. نگویید "یک نفر لخت شده" و بس. من این بار برعکس همیشه که از هر جریانی جوی راه می افتد به موافقت و مخالفت و حالم به هم می خورد، از این جو لذت میبرم. من دلم می خواهد تک تک جمله ها در عکس العمل به این عکس را بشنوم. من دلم می خواهد اصلن آدم ها را با عکس العمل شان به این عکس بشناسم و عجیب که آدم ها چقدر قابل پیش بینی اند.


کلمات کلیدی: من ،دیگران
 
من یک جنگنده ام
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  

مهسا آدم ها را تقسیم می کند به دو دسته: رقصنده و جنگنده.

رقصنده ها نرم و منعطفند. با بالا پایین های زندگی بالا پایین می روند، کش و قوس می آیند، می رقصند یک کلام!

جنگنده ها اما سفت و سختند. محکم می ایستند، مقاومت می کنند، کوتاه نمی آیند، زخمی می شودند، بیهوش می شوند، می میرند حتا! اما می جنگند.

مهسا رقصنده است. بیخود نیست اسمش را گذاشته ماه رقصان. جور خوبی برخورد می کند با قضایا، جور مثبتی، جور راحتی. نه که سختی ندارد، دارد، اما جور خوبی کنار می آید.

من جنگنده ام. همه ی عمرم جنگیده ام، شاید پنهان، شاید درونی، اما جنگیده ام. جنگیدن انرژی می خواهد، سلاح می خواهد، خسته می کند آدم را. اما وقتی می رسی به چیزی که می خواهیش، لذتی دارد! (دوست دارم بگویم "ما جنگنده ها..."، اما بقیه ی جنگنده ها را نمی دانم! می نویسم "ما جنگنده ها"، بخوانید "من"!) ما جنگنده ها معتاد می شویم به جنگ. وقتی رسیدیم به هدف مان، باید هدف دیکری پیدا کنیم که برایش بجنگیم. با همه ی زخم ها و خستگی ها، باید بجنگیم باز. اگر آرام بگیریم احساس بطالت می کنیم. گاهی وقت ها فکر می کنیم که ای کاش می شد رقصنده باشیم، نرم و آرام؛ اما ته دل مان می دانیم نمی شود. ما را برای رقصیدن طولانی نساخته اند. 

علی می گوید ما گذشته های امن و آرام مان را ول کرده ایم و حالا زندگی کاری ندارد ما غمگینیم یا خسته ایم یا گرسنه یا هر چه، نشسته آن بیرون، صدایمان می زند. و ما تنها جنگنده ی باقی مانده ی جنگی هستیم که پایانی ندارد... باید زخم های مان را مرهم بگذاریم و برویم به جنگش!

علی جنگنده است انگار! (خوشم آمده از این مدل تقسیم بندی آدم ها.)

و چیزی که جالب است ،چیزی که از همه ی جنگنده ها و رقصنده های اطرافم مشترک شنیده ام، این است که باید سبک بود. باید آماده بود برای تغییر. باید بندی زمین نشد. باید به خاطر داشت همه ی آنهایی را که کنارت هستند و حمایتت می کنند، حتا کنارت نیستندو حمایتت می کنند. اینجاست که می بینم همه ی ما جنگنده ها و رقصنده ها ته تهش مثل هم ایم. فقط انتخاب کرده ایم که چطور وقت بگذرانیم با زندگی! زندگی هم لازم دارد هر دو تای مان را که حوصله اش سر نرود!

 


کلمات کلیدی: دیگران ،من
 
درد
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

گاهی وقت ها ضربه ای می خوری که درد ندارد، بی حست می کند. این که دردش کی دربیاید را نمی دانی، ولی بی حسیش بدجور بی حسیست. مغزت را فلج می کند. ماهیچه هایت را سست می کند و فقط ولو می شوی و زل می زنی به دیوار، یا پنجره، یا سقف، یا چه می دانم... حتا اشکت هم در نمی آید. نمی فهمی انگار عمق فاجعه را. نمی فهمی ضربه چقدر ناکارت کرده است. فقط فکر می کنی حتمن لازم بوده است. لازم بوده است تا قوی شوی. لازم بوده است تا بسنجی خودت را که چقدر تنهاتر می توانی دوام بیاوری. سر جنگی افتاده ایم با زندگی. هیچ کدام هم از رو نمی رویم، کوتاه نمی آییم. 

آخ از زمانی که بی حسی برود و درد بیاید... عین دندان عصب کشی شده که یک ساعت بعدش تا خود مغزت را سوراخ می کند درد فشارهایی که تخلیه اش کرده. آخ از زمانی که درد بیاید...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،دیگران
 
ما سه نفر
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

راست می گه ملیکا. 

زندگی راحت تر بود اون موقعی که سه تایی تو یه اتاق کار می کردیم. که روزمون رو با صبحانه های دور همی شروع می کردیم و گپ و گفت. بعد شروع می کردیم ایمیل چک کردن و ایمیل فوروارد کردن و بعد کار و جلسه و غر. اون موقعی که همیشه بهونه داشتیم واسه غر زدن، اما بیشتر از اون واسه خندیدن هم. همیشه بهونه داشتیم واسه شرط بستن و بستنی خوردن. واسه درددل ها و اشک های یواشکی حتا. اون روزا یکی بودیم انگار، همه چی مون مشترک. حتا آرزوهامون، حتا دودلی هامون. و همه می خواستیم بریم. کجا؟ نمی دونستیم. رفتن مشترک بود، نه کجا رفتن. 

بالاخره یکی یکی شروع کردیم رفتن، هر کی یه گوشه. هر کی اول یه راه. بعد دودلی ها زیاد شد، درد دل ها کم. غر ها زیاد، خنده ها کم و کمتر. بی خبر موندیم از هم. دور شدیم. ولی باز یه چیزی مشترک بود. سرگردون بودیم، نمی دونستیم بعدش چی، بمونیم، بریم؟ کجا بمونیم، کجا بریم؟ گیج خوردیم هی. 

راست می گه ملیکا. کاش می شد دوباره سه تایی جمع شیم تو اون اتاق. ولی ملیکا، یادت بیار، می پوسیدیم اونجا. فسیل می شدیم. یادت نیست دلمون هوای تازه می خواست؟ باید می دیدیم بیرون اون اتاق چه خبره. درسته سخته، درسته درد داره، ولی خودمون خواستیم. انتخاب کردیم، نکردیم؟ 

آره، گاهی بهش فکر کن، یادش بیفت، حتا آهی بکش... ولی نباید اسیر اون اتاق می موندیم دختر، باور کن...


کلمات کلیدی: دیگران
 
88.8.8
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

هشت سال پیش بود اگر اشتباه نکنم. یکی از شب های پر هیجانی که دور هم بودیم. که مرحله ی یخ شکنی و بازی و شام و باز هم بازی را گذرانده بودیم و به پدر و مادر ها که هی می گفتند وقت رفتن است گفته بودیم صبر کنند. و فکر کرده بودیم باید کاری کنیم. احساس کرده بودیم، درست یا غلط، که روزهای خوش با هم بودن مان عمرش کوتاه تر و کوتاه تر می شود. ترسیده بودیم لابد از روزی که فراموش کنیم لحظه های بی نظیر کنار هم بودن مان را. هیچ کس اینها را به دیگری نگفته بود. اما حتمن همه همین حس را داشتیم که تصمیم گرفتیم قراری بگذاریم. مثل همین قرارهایی که خیلی ها می گذارند، که بعد از سال ها دوباره دور هم جمع شوند و ببینند به کجا رسیده اند هر کدام. گفتیم پنج سال بعد، ده سال بعد،‌ کجا که تا آن موقع تغییر نکرده باشد... و قرار شد ٨٨.٨.٨!

امروز رسید بالاخره! رسید و هیچ کدام سر قرار حاضر نشدیم! من این سر دنیا،‌ یکی آن سر دنیا،‌ یکی گرفتار... وقتی فهمیدم هیچ کس نمی آید برای چند لحظه بی حس شدم. فکر می کردم اتفاق مهمی است. همین امروز هدست خریده بودم که با بچه ها در تماس باشم. نشد و چه حیف که نشد...

شبی که قرار می گذاشتیم نمی دانستیم چه خواهد شد. فکر می کردیم دور خواهیم شد و غرق زندگی و بی خبر از هم. اما تمام این سال ها را کنار هم بودیم. با هم گذراندیم. شریک همه ی لحظه های هم. بعضی دور تر، بعضی نزدیک تر، اما دوستی مان به همان محکمی آن روزها. حالا که فکرش را می کنم، مهم همین بود انگار. خوشحالم که همه ی این لحظه ها را داشته ام. ترجیح می دهم همه ی این ها را به قراری که کنسل شد. ٨٨.٨.٨ بهانه ای بود که یادمان نرود دوستی های مان را. و یادمان نرفته است!

مهشید، مانی، علی، عاطفه،‌ عادل... ممنونم. ممنونم که این همه خاطره با هم ساختیم، این همه خندیدیم با هم، این همه کمک کردیم به هم، این همه هم را دوست داشتیم. روزهای شاد حیاط بزرگ خانه ی شما و شب های پرهیجان اتاق های خانه ی ما دیگر تکرار نمی شوند. اما مطمئنم که شماها همیشه یک گوشه ای از این دنیا هستید و به یاد هم هستیم. دوستتان دارم خاطره های شیرین من.


کلمات کلیدی: دیگران ،من
 
بهار نارنج
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  

دلم می خواهد راجع به بهار نارنج بنویسم. اسم بهار نارنج را دوست دارم. بهار و نارنج، هر دو زیبایند. از نارنچ اصلن یاد نارنجی نمی افتم. دلم می خواهد اگر دخترانی داشتم اسم شان بهار و نارنج باشد. می دانم نمی شود. مسخره اش می کنند نارنج را. بهار نارنج بیشتر از این که یاد آور بوی خوش باشد یاد آور سپیدی است. شاید دلم یک دختر بخواهد به اسم بهار نارنج. مسخره اش می کنند باز؟ بهار نارنج را شیراز دارد؟ شمال هم دارد؟ جاهای دیگر هم؟

بهار نارنج من موهای بلند زیتونی دارد (همان رنگی که موهای من نشد آخر!) و پوست مهتابی و چشم های طوسی. بهار نارنج من ظریف است و کوچک و خوشگل می خندد. بهار نارنج من یک روز که پیراهن سفید کوتاهی پوشیده و می خندد و موهایش را باد آشفته کرده،‌ همان طور که توی کوچه باغی می دود و هی بر می گردد و من را نگاه می کند، ناپدید می شود. و من آرزویم می شود که یک بار دیگر تن ظریفش را در آغوش بگیرم و آرام فشارش دهم و او بلند بلند بخندد. و من هی از بهار نارنج می نویسم. بهار نارنج را بزرگ می کنم، مدرسه می فرستم، عاشق می کنم، لجباز، تودار، غمگین... تا وقتی دختر جوانی شود که من هیچ وقت نبوده ام. هی از بهار نارنج جوان می نویسم که چقدر باعث افتخارم است. که چقدر دوستم دارد. و من که انگار نه انگار چهل و خورده ای ساله شده ام، پا به پای بهار نارنجم جوانیش را لذت می برم.

بهار نارنجم را که در لباس سپید عروسیش می نویسم، اشک به چشم هایم می آید و یک بار دیگر تن ظریف موزونش را در آغوش می گیرم و آرام فشارش می دهم و می گذارم برود دنبال سرنوشتش. و سال ها بعد با دخترک شیرینش می نویسمش. آری، شیرین عین بهار نارنج توی کوچه باغ ها می دود و عین بهار نارنج می خندد. همان جا توی کوچه باغ ها می گذارم شان که شاد دنبال هم بدوند.

حالا، که بهار نارنجم خوش بخت است، که رهایش کرده ام با دخترک شیرینش، می توانم بلند شوم و راه بیفتم. راه بیفتم دنبال بهار نارنج جوان. نه،‌دنبال بهار نارنجم نه! هزار راه دیگر هست که بهار نارنج من تجربه شان نکرده است. بهار نارنجم را می گذارم کنار دخترکش، کمی نگاهش می کنم و راهی را پیش می گیرم. راهی که بهار نارنجم هیچ فکرش را هم نمی کرد. آری بهار نارنج جان، گاهی کارهایی می کنم ها!


کلمات کلیدی: دیگران
 
برای مهشید
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  

توی یاهو 360 می بینمت و دلم برایت تنگ می شود. دلم عجیب برایت تنگ می شود. برای تو که انقدر شبیه منی و انقدر با من فرق داری. برای تو که در دنیای دیگری هستی که خیلی نمی شناسمش، اما باز هم انقدر نزدیکی به من.

عکس های چهارشنبه سوری ات را می بینم و دلم برایت تنگ می شود. برای چشم های پر از شیطنتت. برای شاد بودن هایت. روزهای خوبی را می گذرانی و حیف که کنارت نیستم تا برایم تعریف کنی. گاهی دلم لک می زند برای حرف های دو نفره مان. ب

رایت خوشحالم! برای سبکی ای که تجربه می کنی. برای مدل زندگی کردنت که همان است که باید باشد. برای همه ی کارهایی که من نکردم و تو می کنی. برای چرخ خوردنت توی دنیایی که داری و لذت بردنت از آن. و برای خیلی چیزهایی که ته ته  وجودت شبیه من است!

دلم نمی خواهد اینجا باشی، دلم نمی خواهد آنجا باشم. ولی دلم تنگ گوشه ی دنجی است که با تو بنشینم و ساعت ها حرف بزنم. دلم روزهای آفتابی تعطیل می خواهد، روزهای بلند تابستان، بی خیال بیرون رفتن و گشت زدن، چای های عصرانه، نهار های دو نفره...

کاش آنجا کمی بهتربود ...


کلمات کلیدی: دیگران
 
برای جیران
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧  

چقدر دلم برای کلاس های مان تنگ شده است. چقدر حرف دارم برای گفتن. چقدر حس های جدید تجربه نشده دارم که باید با کسانی که بفهمند تقسیم شان کنم. حرف هایی که جای گفتن شان اینجا نیست٬ هیچ جای دیگری هم نیست٬ جز در آن جمع عجیب صمیمی. چقدر دلم می خواهد بنویسم. انگشت هایم قلقلک می آیند از شدت حس نوشتن٬ ولی چیزی مثل آن جمع را کم دارم که جراْتم دهد.
نمی دانی نوشته هایت را که می خوانم چه حسی پیدا می کنم. خیلی هایش حس من هم هست در این شرایط. خیلی هایش هم حس من در هر شرایطی است. خوشحالم که تو می نویسی شان.
از همه ی اینها که بگذریم دلم برای خودت هم خیلی تنگ شده!


کلمات کلیدی: دیگران
 
برای مانی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦  

چقدر دلپذیر است که بدانی آن سر دنیا برادر کوچکی داری که همه ی حرف هایت را می فهمد. برادر کوچکی که آرام آرام بزرگ می شود و هی نزدیک تر می شود به تو و هی بیشتر درکت می کند. برادری که ده سال پیش تو را فهمیده تر٬ با تجربه تر٬‌ هوشمندانه تر٬ و پربار تر تکرار می کند.

عزیز دلم٬‌ به بودنت٬ به لحظه لحظه ی بودنت و رشد کردنت٬ افتخار می کنم. می دانم٬ دنیا به تو هم سخت خواهد گرفت٬‌ می دانم تو هم بارها احساس تنهایی خواهی کرد٬‌ نا امید خواهی شد٬ غصه خواهی خورد... ولی این را هم باور دارم که تو هزاران بار توانا تر از این حرف هایی.

هی پسر٬‌ قوی باش٬ باز هم قوی تر و ایمان داشته باش به آنچه که هستی و افتخار کن به ذره ذره ی آنچه که داری٬ که همه بی نهایت ارزشمندند. و همه را لازم خواهی داشت برای راهی که قطعن انتخاب کرده ای٬‌ حتا اگر درست نشناسی اش. مطمئن باش کنارت خواهیم بود٬ من و همه ی آن دیگرانی که خوب می دانی دوستت می دارند. تو فقط محکم باش و با اراده قدم بردار.

از این دور ها بغلت می کنم و سرم را کلی بالا می آورم که قدم برسد و ببوسمت.

خوب باش و خوشحال.


کلمات کلیدی: دیگران