خانواده ی من
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠  

خواب می بینم خانه مان بزرگ است، با اتاق های تو در تو و یک عالمه در. مادرم تازه آشپزخانه را تمیز کرده و آی پد من که کنار سینک ظرفشویی بوده خیس شده است. عصبانی نمی شوم از دستش. خودم جای بدی گذاشته بودمش. دستمالی بر می دارم که از پنچره می بینم پدرم وارد آپارتمان می شود. صدای پایش را روی پله ها می شنوم و صدای چرخانده شدن کلید توی قفل (که یکی از شیرین ترین صداهای دنیاست). همان طور که آی پدم را خشک می کنم می گویم "زود اومدی" و می بوسمش. نمی گوید چرا آی پدت خیس شده و چرا از وسایلت مواظبت نمی کنی. می گوید زود آمده که برویم خانه ی فلانی. می گویم که من کار دارم و نمی توانم خانه ی فلانی بروم. اخم نمی کند و غر نمی زند که یعنی چه و آدم باید به دیدن فامیل برود. می گوید اگر هیچ کس دلش نخواهد برود نمی رویم. راه می افتیم سمت اتاق نشیمن. از یک عالمه اتاق و در رد می شویم. مادر و بچه ها دارند تلویزیون تماشا می کنند. بچه ها بد اخلاق نیستند که مادر چرا تلویزیون تماشا می کند. می گویم "پدر رو آوردم براتون" و از جلوی در کنار می روم. همه تلویزیون را ول می کنند و پدر را می بوسند. می نشینم روی مبل و آی پدم را باز می کنم. خشک و سالم است. 


کلمات کلیدی: من ،دیگران
 
روزنگار شلوغ اول هفته
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

دوشنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، جایزه ی گلدن گلوب جدایی نادر از سیمین:

خوشحالم. برای فرهادی و خانواده اش و دوستانش و تیمش و مردمش خوشحالم. فکر این که خبری ملتی را بعد از مدت ها شاد کرده خوشحالم می کند.

من: یک ناظر بیرونی که ته دلش کمی قند آب می شود. مثل وقتی اسپانیا قهرمان جام جهانی شد و برای اسپانیایی های خوشحال قند آب شد ته دلم. این جایزه مال من نیست. شادی اش، افتخارش، غرورش مال من نیست. مال مردهایی است که پدر پیرشان یک طرف است و زن و بچه شان یک طرف و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که آرزوهای شان یک طرف است و بچه شان طرف دیگر و دارند پاره می شوند. مال بچه هایی است که از راست و دروغ و درست و غلط هیچ نمی فهمند بس که پدر و مادر ها گیج شان می کنند و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که باید بچه ی توی شکم شان را مخفی کنند و جور شوهر بیکارشان را بکشند. مال مردهایی است که شرمنده ی خانواده شان می شوند. مال بچه هایی است که اگر خوشبخت باشند توی شکم مادرشان می میرند و هیچ وقت بیرون نمی آیند. این جایزه مال من نیست که همه چیز را گذاشتم یک طرف و خودم را طرف دیگر و البته که انتخابم معلوم است!

 

سه شنبه عصر، از سر کار می رسم، فیسبوک، دستگیری پرستو و مرضیه:

گریه می کنم. پشت هم می گویم لعنتی و گریه می کنم.

من: هیچ کدام را نمی شناسم. اسمشان را شنیده ام. وبلاگ رسولی را تازه شروع کرده بودم مرتب خواندن. نوشته هایش را دوست داشتم. جور ساده ی خوبی می نوشت. عکسش را گوشه ی مطالب روزنامه ایش دیده بودم. می توانستم تصور کنمش موقع نوشتن، موقع خوب جوری نوشتن. (حتا همین حالا هم هی می گویم لعنتی و اشک می ریزم)! رسولی از این آدم هاست که وجود خوبی دارد، که آدم حتا اگر نشناسدش احساس نزدیکی می کند با نوشته هایش. رسولی مال من است. می تواند دوست من باشد، همکلاسی من، بغل دستی ام روی صندلی سینما. من نمی توانم تصورش کنم توی زندان. لعنتی ها... من عصبانیم و دلم می خواهد مشت بکوبم به جایی.

 

چهار شنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، عکس گلشیفته:

شوکه می شوم. لبخند می زنم. چشم هایم می درخشد. "اینجا چه خبره!"

من: از گلشیفته هیچ وقت خوشم نیامده. از درخت گلابی بگیر، تا اسکار و همه ی چیزهای دیگر. این بار اما آدم دیگری است انگار. دلم می خواهد رو به رویم باشد، یک های فایو بزنم کف دستش که  "ایول". انگار بعد از مدت ها به هوای تازه رسیده ام و می توانم نفس بکشم. مثل اولین باری که از ایران خارج می شوی و با مانتو و روسری می روی توی دستشویی فرودگاه و با تاپ و شلوارک میایی بیرون. لبخند از گوشه ی لبم نمی رود، از آن لبخندهای شیطانی. این عکس مال من است، حس من است، و من تحسینش می کنم. نگویید "یک نفر لخت شده" و بس. من این بار برعکس همیشه که از هر جریانی جوی راه می افتد به موافقت و مخالفت و حالم به هم می خورد، از این جو لذت میبرم. من دلم می خواهد تک تک جمله ها در عکس العمل به این عکس را بشنوم. من دلم می خواهد اصلن آدم ها را با عکس العمل شان به این عکس بشناسم و عجیب که آدم ها چقدر قابل پیش بینی اند.


کلمات کلیدی: من ،دیگران
 
جنگند ه ی کوچک مریض من
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

چرا انقدر در مقابل ضعف هایم حساسم؟ چرا هر وقت مواجه می شوم با ضعف هایم عصبانی می شوم، از عصبانیت بغض می کنم و از بغض کردنم عصبانی می شوم؟ و هی به خودم می گویم لعنتی.. لعنتی.. و اشکهایم سرازیر می شوند و لعنتی اشک هایم.. 

هی.. یک سرماخوردگی ساده است، نهایتش یک سرماخوردگی پیچیده! مگر هی نمی خواستی مریض شوی و چند روزی از کار فرار کنی و برای خودت دراز بکشی بی خیال؟ این چه بساطی است راه انداخته ای؟ و من همچنان با خشم می کوبم روی کلیدها و درست نمی بینمشان با چشم های خیس تارم و هی غلط می کوبم و هی باید بک اسپیس بکوبم محکم تر..

و بعد جنگنده ی لعنتی ام نمی گذارد بخزم زیر پتو و هیچ کار نکنم. هی دستور می دهد که چای داغ، سوپ، قرص سرماخوردگی، پرتقال. و هیچ کس هم نیست بگوید خودت را گول می زنی. که سرماخوردگی که آمد دیگر آمده است. تا چهار پنج روز عذابت ندهد دست بردار نیست. 

جنگنده ی کوچک لعنتی ام، کاش یک ور دیگر وجودم بود که آرامت کند و بخواباندت و بگوید همه چیز زود درست می شود. هی، جنگنده ی کوچک لعنتی ام، روزی که گذاشتم همه ی وجودم را تصاحب کنی باید فکر چنین روزهایی را می کردم. دربست در خدمت تو ام حالا!


کلمات کلیدی: من
 
it's over
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠  

برای من خیلی چیزا خیلی زود تموم می شه. مثلن وقتی جمعه عصر از شرکت میام بیرون، کار برام تموم می شه تا خود دوشنبه صبح. یا وقتی خیلی زیاد ناراحتم و یه روز تمام به غصه خوردن و گریه کردن می گذره، کافیه بخوابم و فردا صبح همه اش تموم شده باشه. حتا مثلن وقتی از کسی به طور فیزیکی دور می شم، یه بخشی از رابطه مون انگار تموم می شه. شاید اگه باز همدیگه رو ببینیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه، اما تو این فاصله دورم از اون آدم، اصولن خیلی هم تلاش برای نزدیک شدن نمی کنم. 

اما یه چیزایی هم هست که با این که می گم "تموم شد"، اما هیچ وقت تموم نمی شن. گاهی حتا کمرنگ هم نمی شن. و دقیقن چیزایی هستن که باید تموم بشن، که کش دادن شون فقط وقت تلف کردن و انرژی هدر دادنه. ذهنم عجیب درگیر و آگاه می مونه، با کوچک ترین نشونه ای فلش بک می زنه به چیزی که نباید و با سرعت شروع به کار می کنه. بعد هی باید از خودم بپرسم مگه تموم نشده بود؟ مساله اینجاست که قضیه خیلی ارادی نیست. ذهنم کلک می زنه. خیلی منطقی قبول می کنه حرفام رو، اما تا حواسم نیست کار خودشو می کنه، دورم می زنه، وشاید حتا یواشکی بهم می خنده! باید راهی یاد بگیرم برای تموم کردن که ذهنم هم واقعن باهاش کنار بیاد. باید تموم کنم بعضی چیزا رو.


کلمات کلیدی: من
 
زن ایده آل
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠  
اون روزها که هر هفته با بچه ها جمع مى شدیم خونه ى جیران به حرف زدن و نوشتن، یه بار که موضوع بحث "زن ایده آل" بود، دو تا متن متفاوت نوشتم از زن ایده آلم. یکى از صبح تا شب پر انرژى کار مى کرد، قوى و باهوش و موفق. شب هم کنار شوهرش بود، خوشبخت. یکى دیگه از صبح تا شب خونه بود، مشغول همه ى کارهاى خوشایند. نویسنده بود این یکى، کمى گیج، اما شیرین و دوست داشتنى. و البته که خوشبخت کنار شوهرش. همون روز همه ى حرف ها و بحث ها که تموم شد، گفتم اما تصویر زن ایده آل من چیز عجیبیه که به هیچ کدوم اینا شباهت نداره...  سال ها گذشت و منم مثل خیلى هاى دیگه دچار مهاجرت شدم. قدم گذاشتم توى راه سختى کشیدن، تجربه کردن، شکست خوردن، دوباره بلند شدن، قوى شدن و قوى تر شدن... امشب، که از پیش جیران برمى گردم، که بعد از مدت ها با دوست اون روزهام حرف زدم، حس عجیبى دارم. تصویر زن ایده آلم که سال ها پس ذهنم پنهان شده بود، دوباره شفاف شده. و این بار من زن ایده آل اون روزها رو زندگى مى کنم. زن ایده آل اون روزهاى من چمدون کوچیکش رو گذاشته توى کابین بالاى صندلى هواپیماش، آى پدش رو گذاشته روى میز جلوى صندلى، اینا رو مى نویسه و بى توجه به آقاى کنار دستیش که تا حالا دو بار سعى کرده سر صحبت رو باز کنه اشک مى ریزه از خوشحالى! زن ایده آل من آزاده. آزاده که هر وقت دلش خواست چمدونش رو برداره و بزنه به یه راهى. آزاده که هر چى دلش خواست بنویسه و آزاده که هروقت  دلش خواست اشک بریزه. زن ایده آل من یه زن تنهاى قوى آزاده که مجبوره براى خیلى چیزا بجنگه. که مجبوره خیلى چیزا رو از دست بده، خیلى چیزا رو فراموش کنه. اما مهم اینه که من دارم زن ایده آلم رو زندگى مى کنم.
کلمات کلیدی: من
 
دل پیچه
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠  

عفونت روده،

این چیزیه که دکترا تشخیص می دن

واسه مارایی که تو دلم پیچ می زنن.

اما من که می شناسم شون

تک تک شون رو

این که از کجا اومدن

چند سالشونه

چه شکلین...

حالا هی شماها شیشه شیشه از من خون بگیرین

با هزار و پونصد تا نمونه و عکس دیگه

و هی دکترای مهربون تون رو بفرستین

از من سوال کنن

و برام توضیح بدن چه ام شده.

من خودم این مارا رو می شناسم.

یکی شون رو حتا همین امروز صبح دیدم.

صبح زود شروع کرد خزیدن توی دلم،

از توی گوشی موبایل

و ظهر نشده کامل تو دلم جا خوش کرده بود...


کلمات کلیدی: من
 
مبادا که ترک بردارد...
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠  

یک وقتی به خودت می آیی که توی دنیای به این بزرگی تک و تنها شده ای. نه این که دوست و آشنایی نداشته باشی. داری، خیلی هم داری، هر روز هم بیشتر از دیروز داری، ولی تنها شده ای.

یک وقتی به خودت می آیی که دور شده ای، کمرنگ شده ای، فراموش شده ای، حتا حذف شده ای. اتفاق های ریز و درشت زندگیت را باید هی برای خودت تعریف کنی. باید خودت خوشحالی کنی، خودت اشک بریزی. بعد هی سنگین تر می شوی، هی ضخیم تر می شوی، هی تیره تر می شوی... بس که همه چیز را باید برای خودت نگه داری و از همه بیشتر خودت را نگه داری، محکم!

می دانی بی نهایت آدم هستند که دوستت دارند، که خیلی دوستت دارند، که به فکرت هستند، نگرانت هستند. اما تنهایی شوخی ندارد. تنهایی دوست داشتن و به فکر بودن و نگران بودن سرش نمی شود. تنهایی، سرد و جدی، بساطش را پهن می کند. تنهایی قوی است، بازوهایش را حلقه می کند دورت و فشارت می دهد. تو صدای استخوان هایت را می شنوی و دلت ضعف می رود از درد و نفس عمیق می کشی و دندان هایت را به هم فشار می دهی و توی چشم هایش نگاه می کنی، با چشم های اشک آلودت. نبرد نابرابری است. تمامی هم ندارد، برنده و بازنده هم.

..............................

حال من خوب است، فقط تنها هستم. این را می گویم چون واقعن تنها هستم. چون مدت هاست که حرف نزده ام، ننوشته ام، خودم را تعریف نکرده ام. 

حال من خوب است. زندگی ام سبک می گذرد و آرام. مثل یک نهر خیلی باریک اول بهار. سبک، آرام، ساکت. خیلی ساکت. 

حال من خوب است، فقط تنها هستم.

 


کلمات کلیدی: من
 
حقیقت تلخ
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  

ساندویچ کتلت درست کردم با کاهو. دارم از نرمی کتلت و خرچ خرچ کاهو لذت می برم که یک حجم گوشتالوی بزرگ میاد زیر دندونم. نمی جوم دیگه و حالم داره بد می شه. یه دفعه یادم می افته توی ساندیچم زیتون هم گذاشته بودم!! مغزم به سرعت شروع می کنه تحلیل کردن که چون یادم نبوده زیتون توی ساندویچه و موقع خوردن هم ندیده بودمش پس نفهمیدم دارم زیتون می خورم. پس من یا باید بدونم دارم چی می خورم یا ببینم. پس حس چشایی تقریبن تعطیل! یعنی اگر چشمام رو ببندم و چیزی بخورم احتمالش کمه که بفهمم چی بوده! شاید از بافت یا بو بشه بعضی چیزا رو تشخیص داد، اما مزه رو مطمئن نیستم. بعد فکر کردم من که بویاییم هم کلن تعریفی نداره، پس بو هم خیلی کمکم نمی کنه. و یهو با این حقیقت تلخ مواجه شدم که من همه ی حس هام بسیار ضعیفن! چشمام ضعیفن، شنوایی و بویاییم تعریفی ندارن، چشایی هم که امروز معلوم شد تعطیله. در مورد لامسه مطمئن نیستم. نرماله احتمالن، به هر حال خارق العاده نیست. و این برای من که sense ام از intution ام قوی تره یعنی فاجعه! (یعنی اگر به من بگن چشماتو ببند و این اتاق رو توصیف کن، من نمی گم گرم و روشن و کوچیک و امنه. می گم یه تخت داره، با یه کمد، با یه پنجره ی قدی)! شاید هم فاجعه نباشه، ولی به هر حال این یعنی از محیط اطرافم اطلاعات کمتری از اون چه که نرماله می گیرم. و من این واقعیت رو تا همین امروز نمی دونستم. و وقتی فهمیدم برای چند دقیقه بی حس شدم و فکر کردم چقدر چیز دیگه هست که در مورد خودم نمی دونم و مونده هنوز تا باهاشون مواجه بشم. این اتفاقیه که اخیرن زیاد داره می افته، مواجه شدن با خود ناشناخته ام. فروریختن تصویری که یک عمر از خودم توی ذهنم ساخته بودم. درد داره مواجه شدن با همه ی اینا، ولی لازمه. لازمه که بفهمم و بپذیرم کی هستم. سخته و شجاعت زیادی می خواد. نمی دونم از پسش برمیام یا نه.


کلمات کلیدی: من
 
من یک جنگنده ام
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  

مهسا آدم ها را تقسیم می کند به دو دسته: رقصنده و جنگنده.

رقصنده ها نرم و منعطفند. با بالا پایین های زندگی بالا پایین می روند، کش و قوس می آیند، می رقصند یک کلام!

جنگنده ها اما سفت و سختند. محکم می ایستند، مقاومت می کنند، کوتاه نمی آیند، زخمی می شودند، بیهوش می شوند، می میرند حتا! اما می جنگند.

مهسا رقصنده است. بیخود نیست اسمش را گذاشته ماه رقصان. جور خوبی برخورد می کند با قضایا، جور مثبتی، جور راحتی. نه که سختی ندارد، دارد، اما جور خوبی کنار می آید.

من جنگنده ام. همه ی عمرم جنگیده ام، شاید پنهان، شاید درونی، اما جنگیده ام. جنگیدن انرژی می خواهد، سلاح می خواهد، خسته می کند آدم را. اما وقتی می رسی به چیزی که می خواهیش، لذتی دارد! (دوست دارم بگویم "ما جنگنده ها..."، اما بقیه ی جنگنده ها را نمی دانم! می نویسم "ما جنگنده ها"، بخوانید "من"!) ما جنگنده ها معتاد می شویم به جنگ. وقتی رسیدیم به هدف مان، باید هدف دیکری پیدا کنیم که برایش بجنگیم. با همه ی زخم ها و خستگی ها، باید بجنگیم باز. اگر آرام بگیریم احساس بطالت می کنیم. گاهی وقت ها فکر می کنیم که ای کاش می شد رقصنده باشیم، نرم و آرام؛ اما ته دل مان می دانیم نمی شود. ما را برای رقصیدن طولانی نساخته اند. 

علی می گوید ما گذشته های امن و آرام مان را ول کرده ایم و حالا زندگی کاری ندارد ما غمگینیم یا خسته ایم یا گرسنه یا هر چه، نشسته آن بیرون، صدایمان می زند. و ما تنها جنگنده ی باقی مانده ی جنگی هستیم که پایانی ندارد... باید زخم های مان را مرهم بگذاریم و برویم به جنگش!

علی جنگنده است انگار! (خوشم آمده از این مدل تقسیم بندی آدم ها.)

و چیزی که جالب است ،چیزی که از همه ی جنگنده ها و رقصنده های اطرافم مشترک شنیده ام، این است که باید سبک بود. باید آماده بود برای تغییر. باید بندی زمین نشد. باید به خاطر داشت همه ی آنهایی را که کنارت هستند و حمایتت می کنند، حتا کنارت نیستندو حمایتت می کنند. اینجاست که می بینم همه ی ما جنگنده ها و رقصنده ها ته تهش مثل هم ایم. فقط انتخاب کرده ایم که چطور وقت بگذرانیم با زندگی! زندگی هم لازم دارد هر دو تای مان را که حوصله اش سر نرود!

 


کلمات کلیدی: دیگران ،من
 
هشت سال
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  

هشت سال پیش شروع کردم وبلاگ نوشتن! هشت سال پیش! و باورم نمی شه انقدر عوض شدم تو این سال ها. از دخترک شاد خیال باف داستان سرای اون روزها هیچ خبری نیست. احتمالن اگه بشینم همه ی نوشته ها رو بذارم دنبال هم می فهمم کجاها گم شد، کی پر تردید شد، کی امیدش کم شد، کجا مهربونیش یادش رفت، کی سخت شد، کی تنها شد، کجا بغض شد همراه همیشگیش، از کی سرگردونی اومد سراغش...

باید این روزها رو هم بنویسم، هی بنویسم... که بعدن وقتی همه ی نوشته ها رو گذاشتم کنار هم بفهمم کی همه ی چیزای خوب برگشت!


کلمات کلیدی: من
 
کرواسی - اسپلیت - بهار
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

نشسته ایم بیرون یکی از کافه های کنار دریا، همه مشغول نوشیدن! دلم نوشیدنی نمی خواهد. زل زده ام به دریا. همه حرف می زنند، هیچ کس گوش نمی دهد. چشم می اندازم به تپه های دور و دلم می خواهد بالای تپه ها باشم. دلم می خواهد بلند شوم و از همه ی این آدم ها فاصله بگیرم. دوست گرجستانی ام می فهمد حالم را انگار. می گوید بیا قدم بزنیم. راه می رویم، ساکت. همیشه خوب درک می کند حالم را. درو می شویم و بر که می گردیم دو دختر دیگر هم بلند شده اند. راه می افتیم توی شهر. می روند توی مغازه ای به خرید. می ایستم پشت در و پیدای شان که نمی شود وارد مغازه می شوم. دارند لباس امتحان می کنند. حوصله ی دیدن شان را توی لباس های جورواجور ندارم. دلم نمی خواهد ببینم شان. دلم تنهایی می خواهد. می گویم که بیرون منتظرشان هستم. دو قدم می روم جلوتر، نگاهی به مغازه ی بعدی می اندازم. دو قدم دیگر، دو قدم دیگر... تا سر خیابان. و به جای این که مستقیم بروم مسیر همیشگی را، می پیچم به چپ. خیابان باریک جلو می بردم. جلوتر، جلوتر، پهن می شود. این طرف مغازه های محلی، آن طرف پارک. از توریست جماعت خبری نیست، همه محلی اند. و کمی جلوتر باز باریک می شود خیابان، با کوچه های باریک تر، که هر کدام دو سه تا خانه بیشتر جا ندارند. و خانه ها عجیب، با پشت پنجره ای های چوبی و گلدان های گل قرمز. همه ساکت. چرخ می خورم برای خودم. دوربینم را در هتل جا گذاشته ام!

در خانه نیم باز است. میزهای کوچک توی حیاط را می بینم، هر کدام با یک گلدان گل قرمز. سرک می کشم. فقط یک زوج نشسته اند که وارد که می شوم جور عجیبی نگاهم می کنند. به پیشخدمت می گویم که برای شام آمده ام.  می گوید بروم طبقه ی بالا، همراهم می آید و تحویلم می دهد به پیشخدمت طبقه ی بالا. او هم می بردم توی تراس بزرگی که جز یک میز، بقیه ی میزهایش خالی است. می نشینم، ژاکتم را در می آورم و نفس می کشم. خنکی هوای دم غروب را روی پوستم حس می کنم و مورمورم می شود. ژاکتم را نمی پوشم، می گذارم خنکی سر حالم بیاورد. ترکیب خوبی ساخته آبی آسمان با دیوارهای قرمز و برگ های سبز درخت های حیاط که سرک کشیده اند طبقه ی بالا. زمان ایستاده است انگار. خورشید غروب نمی کند. پیشخدمت آرام می آید و آرام می رود. همه چیز خوش طعم است و به اندازه و به قاعده و به جا. انرژی می گیرم، آرام و ذره ذره. از هوا، از غذا، از آفتاب دم غروب، از خنکی روی پوستم و سرشار که شدم بلندمی شوم. ژاکتم را می پوشم، از پیشخدمت با بهترین کلماتی که می توانم تشکر می کنم و سرازیر می شوم به شلوغی شهر. 


کلمات کلیدی: من
 
88.8.8
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

هشت سال پیش بود اگر اشتباه نکنم. یکی از شب های پر هیجانی که دور هم بودیم. که مرحله ی یخ شکنی و بازی و شام و باز هم بازی را گذرانده بودیم و به پدر و مادر ها که هی می گفتند وقت رفتن است گفته بودیم صبر کنند. و فکر کرده بودیم باید کاری کنیم. احساس کرده بودیم، درست یا غلط، که روزهای خوش با هم بودن مان عمرش کوتاه تر و کوتاه تر می شود. ترسیده بودیم لابد از روزی که فراموش کنیم لحظه های بی نظیر کنار هم بودن مان را. هیچ کس اینها را به دیگری نگفته بود. اما حتمن همه همین حس را داشتیم که تصمیم گرفتیم قراری بگذاریم. مثل همین قرارهایی که خیلی ها می گذارند، که بعد از سال ها دوباره دور هم جمع شوند و ببینند به کجا رسیده اند هر کدام. گفتیم پنج سال بعد، ده سال بعد،‌ کجا که تا آن موقع تغییر نکرده باشد... و قرار شد ٨٨.٨.٨!

امروز رسید بالاخره! رسید و هیچ کدام سر قرار حاضر نشدیم! من این سر دنیا،‌ یکی آن سر دنیا،‌ یکی گرفتار... وقتی فهمیدم هیچ کس نمی آید برای چند لحظه بی حس شدم. فکر می کردم اتفاق مهمی است. همین امروز هدست خریده بودم که با بچه ها در تماس باشم. نشد و چه حیف که نشد...

شبی که قرار می گذاشتیم نمی دانستیم چه خواهد شد. فکر می کردیم دور خواهیم شد و غرق زندگی و بی خبر از هم. اما تمام این سال ها را کنار هم بودیم. با هم گذراندیم. شریک همه ی لحظه های هم. بعضی دور تر، بعضی نزدیک تر، اما دوستی مان به همان محکمی آن روزها. حالا که فکرش را می کنم، مهم همین بود انگار. خوشحالم که همه ی این لحظه ها را داشته ام. ترجیح می دهم همه ی این ها را به قراری که کنسل شد. ٨٨.٨.٨ بهانه ای بود که یادمان نرود دوستی های مان را. و یادمان نرفته است!

مهشید، مانی، علی، عاطفه،‌ عادل... ممنونم. ممنونم که این همه خاطره با هم ساختیم، این همه خندیدیم با هم، این همه کمک کردیم به هم، این همه هم را دوست داشتیم. روزهای شاد حیاط بزرگ خانه ی شما و شب های پرهیجان اتاق های خانه ی ما دیگر تکرار نمی شوند. اما مطمئنم که شماها همیشه یک گوشه ای از این دنیا هستید و به یاد هم هستیم. دوستتان دارم خاطره های شیرین من.


کلمات کلیدی: دیگران ،من
 
شماها...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

بچه ها دارن پشت سر پسر همکلاسی مون که چند سال آمریکا بوده و حالا برگشته هلند و رفتارش یه کمی عجیبه حرف می زنن.

" حتمن اونجا واسه خودش کسی بوده، اما اینجا یکی از ماست، مثل بقیه است. واسه همین این جوری رفتار می کنه. "

و من فکر می کنم " شماها چی می فهمید از این که آدم "اونجا" واسه خودش کسی بوده باشه و "اینجا" فقط یکی از بقیه باشه؟‌ "


کلمات کلیدی: هلند ،من ،تفاوت ها
 
خانه
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸  

" کجاست جای رسیدن

و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور‌ "

بالاخره رسیدم. بالاخره چمدانم را باز کردم، خالی اش کردم و گذاشتمش گوشه ی انبار، درست مثل وقتی که در خانه ی نارنجی مان بودم.


کلمات کلیدی: من ،هلند
 
کوچ می کنیم
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧  

خوش به حالمه که دوستای خوب دارم!

ملیکا یه چیزی گفت که خودم به عقلم نرسیده بود، گفت برو بلاگفا!

حالا می تونم هر موقع می خوام بنویسم.

http://greenpencil.blogfa.com/


کلمات کلیدی: من
 
معجزه
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧  

معجزه ی من اتفاق افتاد، در یک بعد از ظهر تابستان.

جیران عزیزم ممنون.


کلمات کلیدی: من
 
خوشبختی
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  

مهسا می گوید اگر مطمئن بود که بروم خوشبخت می شوم، انقدر نگران نبود. من می گویم حتا اگر اشتباه باشد باید بروم. مهسا می گوید ببینم چه چیزی اگر عوض شود دیگر نمی خواهم بروم. من می گویم فکر می کنم. مهسا خیلی چیزها می گوید که مرا به فکر وامی دارد. خیلی چیزها می گوید که می فهمم چقدر دوستم دارد. خیلی چیزها می گوید که وسوسه ام می کند به ماندن.

حمید می گوید باید یک جایی این وضعیت را تمام کنم. باید تکلیفم را روشن کنم با خودم. باید از این حال و هوا درآیم. حمید را هم می دانم که چقدر دوستم دارد. امنیت و آرامش کنارش بودن چیزی نیست که به این راحتی ها بشود تصمیم نداشتنش را گرفت.

غیر از اینها کسی چیز خاصی نمی گوید. نکته ی جالبی است، چند نفر هستند که خوشبختی من، شادی من و رضایت من از زندگی برای شان مهم باشد؟ اصلن باید مهم باشد؟ مگر من به خوشبختی چند نفر در این دنیا فکر می کنم؟ مگر اصلن جز خودم به کس دیگری هم فکر می کنم؟ حتا خودم که فقط به خودم فکر می کنم هم نمی دانم خوشبختی چیست،‌کجاست، چطور باید باشم که احساس کنم خوشبختم، راضی ام از زندگی و کمی، فقط کمی، انگیزه دارم برای ادامه ی آن.

نه، هیچ کس مرا نمی شناسد، حتا خودم. حاضرم شرط ببندم. حاضرم بزرگ ترین چیزها را شرط ببندم. و من لازم دارم که خودم را بشناسم، هر چه زودتر. باید تجربه کنم،‌ یاد بگیرم، زمین بخورم، بلند شوم. من زمان زیادی را برای شناختن خودم از دست داده ام. بیش از این جایز نیست.

آری،‌خودخواهم! این را همه می گویند و من قبولش دارم.


کلمات کلیدی: من ،ایران - نفرت
 
یاد من باشد تنها هستم
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

یادت نرود پریشانی این روزها را. یادت نرود تردید ها و دو دلی ها و شک ها را. یادت نرود سردرگمی ها را،‌ نگرانی ها را. یادت نرود که تصمیم گرفتی تصمیمت را بگیری. یاددت نرود که می دانی سخت خواهد بود، حتا همین تصمیم گرفتن. سخت خواهد بود راهی را بالاخره انتخاب کردن. سخت خواهد بود جلو رفتن، جلوتر رفتن. یادت نرود باید بهای تصمیمت را بپردازی. یادت نرود باید از دست بدهی تا به دست بیاوری. یادت نرود که تنبلی را برای همیشه مجبور می شوی کنار بگذاری و شاید خیلی چیزهای خوشایند دیگر را. یادت نرود که تصمیم گرفته ای تصمیمت را بگیری، هر چه که باشد. یادت باشد ایستادگی کنی پای تصمیمت، پای انتخابت. یادت نرود تنها خواهی بود، که می خواهی تنها باشی، که نگویی چرا کسی کنارم نیست. یادت نرود که شاید حتا اشتباه کنی، حتا خیلی اشتباه کنی. یادت نرود که هیچ وقت راه برگشتی نیست، که باید به جلو حرکت کنی، جلوتر. یادت نرود که خودت می خواهی ارامش یک زندگی معمولی را رها کنی برای رسیدن به زندگی ای نامعلوم، که می خواهی غرق ناشناخته هایی شوی که هیچ تصویری از آنها نداری. یادت نرود که تصمیم گرفته ای تصمیمت را بگیری. یادت نرود کجا هستی، چه فکر می کنی، چه می خواهی (یادت نرود که حتا نمی دانی چه می خواهی). یادت نرود اگر شرایط فرق می کرد ممکن بود تصمیم دیگری بگیری، شرایط اکنونت را یادت نرود. یادت نرود که واقعیت ها را ببینی، که با واقعیت ها تصمیم بگیری. یادت نرود که باید به واقعیت بپیوندی. یادت نرود که واقعیت امن نیست، آرام نیست، حتا زیبا نیست. یادت نرود قوی باشی!


کلمات کلیدی: من ،ایران - نفرت
 
غر غر نمی کنیم!
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧  

و به همه ی اینها اضافه کنید دو روز را در طبیعت بی نظیر شمال خوش گذراندن.

تا اطلاع ثانوی همه چیز عالی!


کلمات کلیدی: من
 
تابستان عزیز
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  

بی نهایت تا مهمونی و دور همی و خوش گذرونی و خنده و شادی!

کلن تابستون دوران خوبیه. واسه همین همیشه فکر می کنم که تا آخر تابستون باید یه تصمیمی بگیرم. همه ی انرژی ها مال تابستونه، خصوصن واسه من که یه زمستون خوابم. همه ی آدما تو تابستون هستن و تابستون که تموم می شه یه عالمه شون می رن. واسه همینه که باید از هر لحظه ی روزای بلند و شبای زودگذر تابستون استفاده کرد. خب درسته هوا داغه و آدم از همه چی متنفر می شه وقتی زیر آفتابه، ولی من همچنان عاشق تابستون و آفتابم و کوتاه هم نمیام.

از هر گونه برنامه ی تفریحی دیگه ای هم واسه پر کردن عصرای دل انگیز تابستون استقبال می کنم. فقط تحرکش زیاد نباشه، من همچنان یک زمستون خواب تنبلم!


کلمات کلیدی: من
 
ناپدید نشدم
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧  

هستم.

می گذرونم.

دسترسی ندارم، نه به وبلاگ خودم، نه بقیه.

 


کلمات کلیدی: من
 
تحول
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧  

من تبدیل به یک هویج شدم!


خیلی بخوام مهربون باشم با خودم تبدیل به آن شرلی!


آخه این موها قرار بود زیتونی بشه که!


کلمات کلیدی: من
 
لذت
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦  

ناگهان فهمیدم ادبیاتم عوض شده است. فهمیدم مدت هاست به جای فعل دوست داشتن فعل لذت بردن را به کار می برم. هم نشانه ی خوبی است٬ هم نشانه ی خوبی نیست. این یعنی حس های من درگیر هیچ چیز نمی شوند. یعنی یک جور بی تفاوتی٬ بی اهمیتی. از همه چیز لذت بردن به نظرم آن قدر ها ایده آل نمی آید. انگار خود را گول ردن است. نمی دانم آنهایی که همیشه به لذت بردن از لحظه سفارش کرده اند منظورشان همین بوده یا نه. از طرفی تنها حس آدم می شود لذت بردن و شاد بودن و همه چیز را آن طور که هست قبول کردن٬ از طرفی پس بقیه ی حس ها چه؟ شاید هنوز اسیر سال ها گذشته ی پیچیده ام که این حرف ها را می زنم. این جور زندگی راحت است و بی دردسر. ولی من عادت ندارم به بی دردسر بودن! یا دست کم عادت ندارم به تعطیل کردن حس های متنوع و متفاوتم. دلم برای حس هایم تنگ شده است! دلم می خواهد بتوانم با همه ی وجود بگویم چیزی را «دوست دارم» نه از آن «لذت می برم»! آریُ٬ من از همه ی چیزهایی که الان دارم لذت می برم. این حتا برای خودم هم عجیب است. اما اگر کسی بپرسد اینجا را دوست دارم یا نه٬ جوابی ندارم. چرا٬ جوابی دارم انگار. راست راستش٬ من نه دوست دارم اینجا کار کنم٬ نه دوست دارم با این آدم ها کار کنم٬ نه حتا این کاری که می کنم را دوست دارم. گاهی از خودم می پرسم چرا اینجا هستم؟ جوابش برای خودم روشن است٬ اما قانع کننده نیست! و این لذت بردن راهی است برای قانع کردن خودم.  لذت بردن از این که هست به امید رسیدن به جایی که باید باشم. که نمی دانم کجاست٬‌ ولی روزی بالاخره باید باشم!

همه ی این ها به کنار٬ حتا لحظه ای دلم نمی خواهد برگردم. حتا لحظه ای...


کلمات کلیدی: من
 
پراکنده
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦  

یکی از مهم ترین دارایی هام رو کشف کردم. یکی از مهم ترین دارایی های من خنده است. چیزی که باعث می شه راحت با آدم های مختلف ارتباط برقرار کنم. باعث می شه بتونم حس خوبی درشون نسبت به خودم ایجاد کنم. اینجا که زبانم اصلن تعریفی نداره حس هام رو با خنده منتقل می کنم و خیلی ها دوستم دارن. الان می تونم آگاهانه تر از خنده ام استفاده کنم!این دارایی ارزشمند رو ماه رقصان بهم داده. من خوشرویی و خندیدن رو از ماه رقصان یاد گرفتم. همون موقعی که همه ی احساساتم رو هنوز به وجود نیومده خفه می کردم. همون موقعی که ترجیح می دادم محو و ناپیدا باشم تا اینکه مجبور نباشم چیزی از درونم رو به کسی نشون بدم. ماه عزیزم ممنون برای این هدیه ی فوق العاده ای که بهم دادی. انقدر موندگار... انقدر به درد بخور...  

 **********

 امروز صبح زود هم زمان داشتم با 4 تا دوستم چت می کردم. 4 تا دوستم که تو یه اتاق کار می کنن. همون اتاقی که منم تا یک ماه پیش توش بودم. انقدر هیجان زده شده بودم از دیدن همه شون با هم و انقدر خوشحال که هی واسه خودم می خندیدم. و هر پنجره ی جدیدی که باز می شد بیشتر می خندیدم. خیلی خوب بود. حسابی سر حال شدم اول صبحی. 

**********

 هفته ی بعد این موقع حمید پیشمه و من دارم می میرم از شدت هیحان! اگه اینجا رو می خونی:اولن زودی بیا.بعدشم من همچنان سعی می کنم بیام فرودگاه!بعدشم من خیییییییییییییلی خوشحالم! 

**********

 واقعن حیف که حال و هوای آخر اسفند رو از دست دادم. و فروردین و اردیبهشت دوست داشتنی ام رو هم از دست خواهم داد.  

**********

من بعد از مدت ها به اینترنت دسترسی ندارم و دارم گیج گیج می زنم. عین گربه ی بی سبیل شدم. وااااااااای... همین الان وصل شد. 


کلمات کلیدی: من
 
هارمونی
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦  

چه ترکیب زیبایی ساخته چای در این فنجان سفید سفید و ناخن های بلند صورتی تیره ی من!

آدم را وسوسه می کند به نوشتن!

 


کلمات کلیدی: من