چه بیتابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  

ای کاش از نو عاشقت می شدم. این بار با سی سالگیم. با همه ی بارهایی که سال های دور از تو به دوش کشیده ام. با روح جنگنده ی خشنم. با اشک های فروخورده ام. با دندان های به هم فشرده ام. با تارهای موی سفیدی که تازگی پیدا کرده ام. با چروک های کمرنگ زیر چشمم. با پوست آفتاب خورده و سرما زده ام. با جان آرام گرفته ی هنوز سردرگمم.

ای کاش از تو عاشقت می شدم. این بار با هر قهقه ی خنده ات بلندتر می خندیدم. چشم های شفافت را عمیق تر نگاه می کردم. دست های گرمت را نه سرسری، که با همه ی توان دست های سرد کوچکم می فشردم و چنان در آغوشت می گرفتم که هیچ نیرویی فکر جدا کردن مان را هم نتواند کند.

ای کاش از نو عاشقت می شدم، از نو می شناختمت. از نو زندگی را با تو می آموختم. رازهای ظریف و واقعیت های خشنی که تجربه کرده ایم را با هم قسمت می کردیم، آنچه دوری به زور یادمان داده است. و محکم تر قدم بر می داشتیم، روی زمین مطمئن، بی سر به هوایی.

از نو اگر عاشقت می شدم ولی همچنان از هر لحظه ی با تو بودن به وجد می آمدم. همچنان باورم نمی شد که کنار تو ام و هر لحظه اش برایم معجزه ای بود. هر لحظه اش از دیدنت، از بودنت شاد می شدم و دوری ات را لحظه شماری می کردم برای دیدار.

از نو اگر عاشقت می شدم، بار همه ی خستگی ها و تنهایی ها را پهن می کردم و خودم را فقط می سپردم دست تو. بی ترس از شب های بلند زمستان و روزهای بلند تابستان. بی دغدغه ی خالی آینده. بی کشمکش، بی جنگ.

دلم برای عاشقیت تنگ است..


کلمات کلیدی: من و تو
 
سالگرد
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  

امروز درست پنج سال می گذرد از آن روز داغ تابستانی که شروع با هم بودن مان را جشن گرفتیم. پنج سال... یک جوراهایی زیاد است، یک جورهایی نیست. 

نوشتنم نمی آید وقتی من یک سر دنیا هستم و تو یک سر دیگر. وقتی هر دو تنهاییم، تو با همه ی دوست هایت و من بی هیچ دوستی. وقتی نمی توانیم گرمی خانه ی مان را با هم شریک شویم (هه... کدام خانه؟). 

چهار سال این پنج سال را گفتم می خواهم بروم. گفتی می خواهی بمانی. من رفتم و تو ماندی و کم مانده یک سال بشود که دوریم. ولی هنوز هستیم. هنوز همه ی پشت گرمی منی وقتی تنها و خسته و درمانده ام، وقتی گیج و سرگردانم، وقتی می خواهم نباشم دیگر. هنوز صدای گرم تو هست...

خوشحالم که پنج سال گذشته و می توانم بنویسم. به هر حال پنج سال عدد خوبیست، گیرم این همه دور. 

دلم برای همه ی لحظه های ناب با هم بودن مان تنگ شده. 


کلمات کلیدی: من و تو
 
خانه ی نارنجی ما
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

می خواهند خانه ی نارنجی مان را بفروشند و من دلم گرفته است. "خانه" را، "خانه ی ما" را، "خانه ی نارنجی ما" را. با همه ی روشنی اش و آفتابش که صبح های جمعه پخش می شد همه جا. با همه ی پنج شش سال خاطره اش. با همه ی کثیفی و به هم ریختگی اش. 

من دلم گرفته. من گریه می کنم. من این بار که برگردم با "خانه" غریبه ام. من دیگر نمی دانم خانه ام کجاست. من دیگر مبل های نارنجی مان را نمی بینم و پرده های توری زشت مان را و قفسه های پر ادویه ی شلوغ آشپرخانه را و کمد بزرگ اتاق خواب را و اتاق مهمان را که شده بود انباری. من دیگر توی باغچه ی خانه مان سبزی نمی کارم، دیگر زیر آفتاب ولو نمی شوم به کتاب خواندن، دیگر منتظر مهمان ها که هستم نمی نشینم کنار حمید، روی مبل های نارنجی، موسیقی گوش بدهم و غر بزنم از مهمان هایی که همیشه دیر می آیند. 

من دلم عجیب گرفته از این بی خانگی. از این که دیگر تصوری نداشته باشم از خانه ام. که دیگر نفهمم با حمید که حرف می زنم کجا نشسته است، که صدای خنده ی مهمان ها از کجا می آید، وسایل چه شکلیند، زنگ در را که کسی می زند جقدر وقت دارم تا با حمید خداحافظی کنم. 

دلم گرفته ... برگردم کجا این بار؟


کلمات کلیدی: من و تو
 
سفرنامه ی خانه
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩  

هیچ فکر می کردی روزی بنویسم "سفرم به ایران مثل یک رویا بود"؟ بود!  از همان لحظه ی اول که پشت شیشه های فرودگاه دیدمت، تا آخرین لحظه ای که برایت دست تکان دادم و پشت همان شیشه ها ناپدید شدی. 

فشرده ی خوبی بود. یک فیلم، یک تئاتر، کمی خرید، کمی بازی، کمی دیدن آنها که دوستشان دارم، و یک عالم حرف زدن، خندیدن، کنار هم بودن...

کوتاه، دور، و بی نهایت شیرین. بیخود نیست که هی دلم تنگ می شود. که هی می خواهم زودتر بیایی. 

(هنوز می جنگیم و هنوز گاز می گیرد لعنتی!)


کلمات کلیدی: من و تو
 
مهمان عزیز
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  

یک بار دیگر قرار است میزبان تو باشم. این بار گوشه ی سردی از دنیا.

یک بار دیگر به استقبالت خواهم آمد، به عوض هزار باری که به استقبال من آمده ای و مرا بدرقه کرده ای در این سال ها.

همه ی سعی ام را کردم که خانه را تمیز کنم. تو که می شناسیم،‌ شلخته ام! باز هم همه چیز همه جا پخش است. در عوض اتاق گرم و رنگارنگم منتظرت است. به خوشگلی خانه ی نارنجی مان نیست، اما دوستش خواهی داشت. اینجا از این پنجره های بزرگ، خانه های شیروانی قرمز را که روی شان برف نشسته خواهی دید و دلت یک فنجان قهوه خواهد خواست. اینجا صدای مرغ های دریایی را خواهی شنید و تعجب خواهی کرد که چه صداهایی بلدند. اینجا آرام خواهی بود، خیلی آرام.

برایت همه ی اجق وجق هایی که یاد گرفته ام را خواهم پخت. تو را خواهم برد به راه هایی که روزمره ام شده اند. به کلاس کوچکی که در آن درس می خوانم، به کافه ی دوست داشتنی ای که هات چاکلت های خوشمزه دارد، به سوپرمارکتی که با دوچرخه می روم و خرید می کنم، به خیابان های چراغانی شده ی منتظر سال نو، به ایستگاه قطاری که مقصد است و نماد خانه از هر کجا که بر می گردم.

می آیی و زندگی ساده ی ساده ام را می بینی. و دختر ساده ای که من هستم و دختر قوی تر شده ای که من هستم. "وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت": من این روزها!

خوشحالم که میایی. پر از هیجانم. و کمی نگران که چقدر عوض شده ام. که چطور می بینی ام. و تو چقدر عوض شده ای!

روزهای خوبی خواهیم داشت، می بینی!

۵ صبح می بینمت. سفر به سلامت.


کلمات کلیدی: من و تو
 
کولی های مریدا
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧  

گردنبندی که از کولی ها خریده ام را جلویم می گذارم و نگاه می کنم. منحنی های ظریفش را که همانجا پسرک درست کرد. همان جا که آخر دنیا بود...


جاده ی پر پیچ را که نمی شود چشم از طبیعت بی نظیر اطرافش برداشت بالا می ریم. هتل ها و کافه های کوچک دو طرف جاده هی وسوسه مان می کنند که بایستیم٬ و شوق دانستن این که این جاده به کجا می رسد می کشاندمان بالا تر و بالا تر. بعد از ۴۰ دقیقه ای می رسیم به آخر جاده. به آخر دنیا. و یک ردیف کولی های رنگارنگ نشسته اند و بساط شان را پهن کرده اند و زیباترین چیزهای دنیا را می فروشند. گردن بندم از میان آن همه صدایم میکند. عاشقش می شوم! و کلی آن طرف تر٬ توی بساط مرد دیگری انگشتر جفتش را پیدا می کنم٬‌ که همان یکی است. و بین آن همه خرت و پرت دیگر منتظر من بوده است این همه وقت.


لباس های عجیب٬ موهای بلند بافته و نبافته٬ هزار تا حلقه ی جور وا جور به گوش و بینی و همه جای صورت٬‌ خال کوبی های عجیب... و هزار جور خرت و پرت عجیب و غریب که آدم دلش همه شان را می خواهد.


همین جا در آخر دنیاست که به یک نفر می گوییم ایرانی هستیم و مردی که از پشت سرمان رد می شود می پرسد ایران؟ و ترانه ی مرا ببوس را می خواند برای مان و ما انقدر هیجان زده ایم که نمی توانیم تعجب کنیم حتا!


همین می شود که آرزویم می شود یک بار دیگر آنجا میان بساط کولی ها قدم بزنم٬ حرف بزنم با تک تک شان که از همه جای دنیا آمده اند و همه ی چیزهای بی نظیر آنجا را برای همه ی آنها که دوست شان دارم یادگاری بگیرم.


این است که می گویم رفتیم تا آخر دنیا. این است که تا نزدیکی های بهشت رفتیم. این است که مثل رویای شیرینی است با هم بودن مان در شگفتی های آمریکای جنوبی.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب ،من و تو
 
مریدا
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧  

ما رفتیم تا حوالی بهشت و برگشتیم! رفتیم تا آخر دنیا ...

 


 
انتظار
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦  

پر از هیجانم. مثل دختری که برای اولین بار با پسری قرار دارد.

ماشین رزرو کرده ام برای روز سه شنبه. ساعت یک از اینجا راه می افتیم. تو ساعت ۷ می رسی٬ شاید هم دیرتر.

کلی فکر کرده ام چه لباسی بپوشم وقتی دنبالت می آیم. نمی گویم که سورپرایز شوی!

امروز فکر می کردم برایت خوراکی بیاورم یا نه. آبمیوه چطور؟

راستش کمی هم نگرانم. نگرانم که اولش برای هم ناشناختانه باشیم. ولی الان اصلن نمی خواهم به این چیزها فکر کنم.

الان شادم و هیجان زده و منتظر.

می آیی و یک عالمه وقت داریم برای با هم بودن و یک عالمه کار داریم برای با هم انجام دادن و یک عالمه جا برای با هم رفتن.

می آیی و بعدن کلی داستان داریم که از آمریکای جنوبی برای نوه های مان تعریف کنیم.

می آیی و شاید بمانی... شاید...


کلمات کلیدی: من و تو
 
جادوی Blue
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦  

امروز که موسیقی Blue را گوش می دادم٬‌ یاد لحظاتی افتادم که هیچ کاری برای انجام دادن نداشتیم و روی مبل های نارنجی مان کنار هم می نشستیم و فقط موسیقی گوش می کردیم. لحظاتی که همه ی دنیا فقط خانه ی گرم و روشن ما بود و تنها ساکنانش فقط من و تو. آن وقت بود که احساس می کردم همه ی این سال ها را برای تجربه کردن همین لحظات زندگی کرده ام. اجدادم هم همه ی عمرشان را زیسته اند تا مرا با اینجا برسانند٬‌ به لحظات ناب فقط در آغوش تو بودن. اصلن کل دنیا آفریده شده برای این لحظات...


کلمات کلیدی: من و تو