باز هم کار!
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  

یه خانومی توی شرکت مون کار می کرد، آبدارچی مانند. فقط هلندی بلد بود و من نمی تونستم باهاش حرف بزنم، غیر از سلام و مرسی و خدافظ. این خانومه مریض شد رفت و یه خانومه ی دیگه به جاش اومد حدود پنجاه و خورده ای ساله که انگلیسی بلده. هر وقت می رم توی آشپزخونه کلی با هم حرف می زنیم و خوشحال می شم. امروز پرسیدم ازش برای ناهار سوپ داریم؟ گفت آره سوپِ... نفهمیدم چی! در قابلمه رو برداشتم و گفتم این که سوپ فلانه (اسم هلندی سوپه). گفت آره، ببخشید، من فرانسویش رو گفتم، تو فرانسه بلدی؟ گفتم یه کمی. گفت منم یه کمی! گفتم کجا یاد گرفتی؟ گفت تو مدرسه، انگلیسی و فرانسه و آلمانی! 


کلمات کلیدی: هلند - تفاوت ها
 
من و رئیس و نعنای تازه
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠  

وارد اتاق که می شم رئیسم جیغ می زنه: مریم، تو می دونی این چیه؟ یه انبه ی فسقلی دستشه. می گم خب انبه! جیغ می کشه که آآآآآآآآره... از بازار خریدم، گفتن از ایران وارد کردن! خیلی خوشمزه است... م م م ... من عاشقشم!

رئیسم داره با تلفن حرف می زنه که دوتا دونه گر می برم می ذارم سر میزش. نیم ساعت بعد دارم یه فایلی که محاسباتش درست نیست رو به همکارم نشون میدم که برام ایمیل میاد واااااای مریم اینا خیلی خوشمزه است، تو رو خدا بگو یه بسته واسه من از ایران بیارن!

دارم با همکارم سر میزش حرف می زنم که رئیسم با فلاسک آب جوش وارد می شه و توی لیوان همکارم که نعنای تازه توشه آب جوش می ریزه. ازش می پرسم بازم نعنای تازه داریم؟ می گه آره، می خوای واست بیارم؟ می گم آره، مرسی. برای همه ی بچه ها آب جوش می ریزه، برمی گرده آشپزخونه، یه لیوان چای نعنای تازه میاره می ذاره روی میزم و می گه نوش جون!

اینجور رئیسی داریم!


 
study trip
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چمدانم را بسته ام.

می رویم یک گوشه ی دیگر دنیا که آفتابی تر است. که می گویند با جنگ دست و پنجه نرم کرده و حالا، بعد از سال ها دوباره سرپا شده است.

می رویم که یاد بگیریم ساختن را.

می رویم که یاد بگیریم با شادی ساختن را، دوباره ساختن را.

که یاد بگیریم کمک کردن را.

که یاد بگیریم "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را.

می رویم که یاد بگیریم سرپا شدن را بعد از ویرانی. 

نمی دانند که ما کم تجربه نکرده ایم ویران شدن را و هر بار بلند شده ایم، خاک ها را تکانده ایم و سرمان را بالا گرفته ایم. از کابوس جنگ و آژیر و موشک بچگی های مان بگیر، تا یکی یکی رفتن دوستان مان را تماشا کردن و تنها تر و تنها تر شدن، تا هر روز خبرهای در بند شدن و بر دار شدن را خواندن. 

ما کم تجربه نکرده ایم. کم یاد نگرفته ایم. اما چیزی هست... چیزی هست که انگار نمی گذارد قد راست کنیم. که خمیده نگه مان می دارد. چیزی هست که فط مال ماست انگار. چیزی هست که در جنگ دائمی است با ما. و راه شکست دادنش را نمی دانم از کجا باید یاد گرفت.

می رویم خیلی چیزها یاد بگیریم. 

می رویم کرواسی.

 


 
سو استفاده چی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

دیروز سر ناهار  یکی از بچه ها داشت ماجرایی رو تعریف می کرد که که پدر دوستش (که از مادر دوستش جدا شده بوده) و بسیار هم پولداره با یه خانومی ٢۵ سال کوچک تر از خودش ازدواج می کنه. بعد از ۵ سال که همه ی ثروتش رو با خانومه شریک شده بوده، روزی که خانومه موفق می شه پاسپورت هلندی اش رو بگیره (نمی دونم کجایی بوده)، مدارک طلاقش رو می ده دست آقاهه.

همه بچه ها چنان تعجب کرده بودن و چنان اصوات تعجب آمیز از خودشون در می آوردن که من فکرکردم ماجرا رو درست نفهمیدم! ولی همین بود واقعن. خب، به نظر من این اتفاقیه که خیلی احتمال افتادنش هست. نمی دونم واقعن به نظر اونا انقدر عجیب بود یا داشتن ادا در می آوردن.


کلمات کلیدی: هلند - تفاوت ها
 
کلید
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

دیگه کلید که تو قفل در می چرخه می دونم نه حمیده که برم بغلش کنم و برای هزارمین بار از دیدن هم هیجان زده شیم، نه پدرم که بپرم بغلش و فشارم بده. فقط هم خونه ایمه که از پله ها می ره بالا اتاق خودش.