برررررررف
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠  

با کمال تأسف و تأثر، پیش بینی وبسایت های هواشناسی باز هم درست از آب درآمد و سر ساعت برف جدی جدی شروع به باریدن گرفت... 

آخ که من چقدر دلم می خواهد همین جا توی اتاق گرمم زیر پتو بمانم و لپ تاپم را بگذارم روی پایم و حتا پرده را هم کنار نزنم به تماشای برف! اما درست یک ساعت و نیم دیگر باید بروم بیرون تاااااااا یک شنبه شب، هی از اینجا به آنجا... 

آه، و این منم، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... تنهاییش را خیالی نیست، این فصل سرد را چه کنم؟


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
کار 9 تا 5 من
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠  

حدود یک ماهه که دو تا دختر جدید اومدن تو دپارتمان مون. آدمای با مزه ای ان. یکی شون از همون اول، نرسیده، داره رئیس بازی درمیاره و خیلی در تلاشه کنترل امور رو در دست بگیره! یکی دیگه هم کلن در یه فاز دیگه است. امروز مو فر کن برقی آورده بود شرکت و داشت رو موهای لخت تک تک بچه ها امتحان می کرد! اینجور آدمیه!

از وقتی اینا اومدن بخش بزرگی از کارای وقت گیر روزانه ی من منتقل شده بهشون. در نتیجه من یه عالمه وقت آزاد دارم که واس خودم وبلاگ بخونم و چیز بنویسم و خوش بگذرونم، هاها! نه، جدی وقتم آزادتر شده و می تونم کارایی که دوست دارم بکنم. الان تقریبن چهار تا رئیس دارم و هیچی رئیس ندارم! همه فهمیدن که من کار با اعداد رو دوست دارم، هر چی کار اینطوری دارن که سردرگمشون می کنه می دن به من. (امروز از تو جلسه ی مدیران بهم زنگ زدن که فلان کار رو تو اکسل چطوری باید انجام داد!) بقیه ی وقتم هم می شینم واسه خودم گزارش درست می کنم، سر و کله می زنم با اکسل هلندی!‌ (قراره برام انگلیسیش رو نصب کنن به زودی) و فرمول کشف می کنم و حال می کنم. مثلن حتا فرمول "ایف" رو وقتی در اکسل هلندی کشف کردم تا نصف روز شاد بودم به خاطرش. 

خلاصه این که روزگارم سر کار داره خوب می گذره. یه جور خود رئیس گونه ای. حتا کارایی که از چپ و راست سرم می ریزه رو هم دوست دارم. همه ی اینا اعتماد به نفسم رو زیاد می کنه. می تونم راحت تلفن رو بردارم الان و زنگ بزنم به مشتری و غیر مشتری و محکم حرف بزنم باهاشون (تا چندی پیش جونم در میومد می خواستم تلفن بزنم). حتا توی زندگی خارج کار هم اعتماد به نفسم زیاد شده که بسیار خوشحال کننده است. ببینیم باز تا کی این جوری دووم میارم.


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
خونه
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠  

دخترک ازم می پرسه "سال نو خونه بودی؟"

می گم "آره، دوستام اومده بودن و این کار و کردیم و اون کارو کردیم و اینجا رفتیم و اونجا رفتیم و ..."

می گه "پس خونه نبودی!"

می گم "خب بیشتر وقتمون رو بیرون بودیم..."

می گه "منظورم اینه که برنگشته بودی خونه ات، کشورت.."

می گم "آها... نه، خونه بودم!"


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
دعوت نامه
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠  

دوست ندارم هی بیام گزارش بدم اینجا که خوبم و خوب نیستم و خوشحالم و دلم گرفته و از این حرفا. حتمن خیلی حرف بیشتر دارم برای گفتن. اما... آی تنبلم خب!

خیلی اتفاق ها افتاده، بیشتر خوب، کمتر بد. آره که زندگی بالا پایین داره. من الان اما جای خوبی ام. مثلن این که دارم می رم یه خونه ی جدید. و آی هیجان دارم، آی هیجان دارم، خفه می شم از هیجان وقتی بهش فکر می کنم. خونه ام سفید و روشنه. و کلی جا داره که " خونه ی من " بشه. تو یه محله ی آرومه، نزدیک ساحل (نه که دریا رو ببینم ها، نه اونقدر نزدیک) و ریز و نقلیه، مثل خونه ی تو قصه ی اون پیرزنه و شب بارونی و اینا. از همین حالا اعلام می کنم بارونی و غیر بارونی در خونه ی جدید به روی مهمونا بازه و قدم شون روی چشم. از همین حالا عاشق این خونه ی جدیدم...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،هلند - لذت
 
یک شنبه ی اوایل جولای که هوا زور می زند گرم شود و خودش را می رساند به 17 درجه.
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠  

می رویم خرید روزانه از همین سوپرمارکت ته خیابان. همین خرت و پرت های همیگشی. بر که می خواهیم بگردیم می بینیم به به چه هوایی، برویم کنج خانه که چه... دوچرخه را برمی داریم و می رویم دوچرخه سواری. باد می خورد توی موهامان و آفتاب به پوستمان و احساس خوشبختی می کنیم. نگاه می کنیم به همه ی سبزی های اطراف خانه مان که برق برق می زنند زیر آفتاب و آسمان شفاف آبی و احساس خوشبختی می کنیم. همه ی خانه های خوشگل اطراف را نگاه می کنیم و فکر می کنیم که چند ماه بعد باید خانه مان را عوض کنیم و چه هیجانی خواهیم داشت برای پیدا کردن خانه ی جدید و احساس خوشبختی می کنیم. کوچه خیابان های باریک شهرمان را نگاه می کنیم و بار دیگر دوستش می داریم و احساس خوشبختی می کنیم. سر یک خیابان 1500 تا ماشین را، که اقراق است، اما اقلن 20 تا ماشین را نگه می داریم تا با دوچرخه ی مبارک مان رد شویم و یک نفر بوق نمی زند و دستمان را که بلند می کنیم یعنی مرسی، حتا دستشان را بلند می کنند که یعنی قربان شما، و احساس خوشبختی می کنیم.

برمی گردیم خانه، با بادمجان هایی که دیروز از بازار خریده ایم و کباب کرده ایم میرزاقاسمی درست می کنیم (برای اولین بار در عمرمان) تا با نان بربری ای که دیروز از نانوایی ترک ها خریده ایم (بعد از 7-8 ماه) بخوریم. 

و احساس خوشبختی می کنیم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،هلند - لذت
 
من دیگر
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩  

باید برای یک بار هم شده بردارم بنویسم حال و هوای این روزهایم را. هم برای خودم هم برای همه ی آنهایی که سال هاست غرغر هایم را شنیده اند و همدردی کرده اند و پیشنهاد داده اند و کمک کرده اند و تنهایم نگذاشته اند. 

باید بنویسم این روزها که می گذرد چقدر شادم، چقدر آرامم، چقدر در صلحم با دنیا و همه چیزش، چقدر تفاوت کرده ام. باید بنویسم این روزها لباس رزمم را در آورده ام، گذاشته ام زیر تخت، پیرهن سفید کوتاه گشادی پوشیده ام، پابرهنه می دوم روی چمن ها، موهایم را گذاشته ام باد بخورند و آفتاب پوستم را برنزه کند (گیرم که الان زمستان است و هیچ کدام اینها نیست!). که ذهنم را گذاشته ام آرام بگیرد و مجبور نباشد بی وقفه بدود. 

باید بنویسم انگار سوم-چهارم فروردین زندگیم است! همان قدر زیبا و بی خیال و رها. باید یادم هم نرود که بادهای پاییز هم هست، یخ بندان زمستان هم هست.. باید یادم نرود. ولی حالا می خواهم بگذارم بهار جاری شود در وجود این دخترک شاد و پُرش کند. 

من فعلن نه دلم خواب زمستانی می خواهد، نه جنگ می خواهد، نه هیچ چیز دیگری. من در صلحم و آرامش با من دیگرم.


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،هلند - لذت
 
لحاف چهل تکه 2
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩  

توی فرودگاه پراگ آخرین مسافرهایی هستیم که می خواهیم بپریم توی هواپیمای آمستردام. به ویزای من گیر می دهند که ما تاحالا ویزای این شکلی ندیده ایم. تلفن و سوال و بررسی و خلاصه بعد از یک ربع که مسأله حل شده خانم مأمور بلیط می گوید ببخشید که معطل شدید، می دانم که خیلی وقت هم بود که توی فرودگاه منتظر بودید،  من هی دنبال می کردم تان، آخه ژاکت خیلی خوشگلی دارید!

توی ایستگاه اتوبوس خانومی به ژاکتم اشاره می کند و چبزی می گوید. می گویم هلندی بلد نیستم و به انگلیسی شروع می کند از ژاکتم تعریف کردن که انقدر قشنگ است که حاضر است همین الان از من بخردش! می گویم کادوی خواهرم است، از پاریس. می گوید که اینجا از این رنگ ها پیدا نمی شود. می گوید مطمئن باشم که کلی آدم دیگر هم هستند که فکر می کنند ژاکت من خیلی خوشگل است، اما به زبان نمی اآورند. می گوید که کاش آدم ها بیشتر با هم حرف می زدند، بیشتر لبخند می زندند به هم. می گوید چهره ی من انگار همه اش لبخند می زند!

توی سوپرمارکت می خواهم ماست بردارم که آقای کنارم چیزی می گوید، چون برنمی گردم انگلیسی می گوید که چه ژاکت قشنگی! و می گوید که من را توی خیابان دیده است با ژاکت خوشگلم! و می پرسد که از کجا خریده ام و کاش همه ی مردم رنگی می پوشیدند و نهایتن این که اینجا چه می کنم. و من هم جواب معمول این روز ها که "دنبال کار"! و بعد هی می پرسد و می پرسد و سر آخر کارتش را در می آورد که "من شرکت مشاوره ی مدیریت دارم"!!! 

همه ی اینها را گفتم که بدانید اگر کار پیدا کردم دقیقن به خاطر همین ژاکت رنگی رنگی خواهد بود! نه سابقه و تحصیلات رنگ به رنگ ها، نه، همین ژاکت به معنای واقعی کلمه!

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
لحاف چهل تکه
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  

لحاف چهل تکه های قدیمی را دیدید؟ یا این لباس های رنگی رنگی؟ دیدید آدم حس خوبی دارد وقتی می بیندشان؟ خصوصن لباس ها را می گویم. دیدید آدم می گوید چقدر قشنگند؟ این هم دیدید که اگر آدم یکی از اینها را بپوشد، دیگر ممکن است بقیه خیلی نگویند که قشنگ است؟ یا بگویند حتا، اما ته دلشان چیز دیگری باشد؟ دیدید که ممکن است یک جوری به شما نگاه کنند که یعنی چرا مثل آدم لباس نپوشیده اید؟ دیدید که قضاوت تان می کنند از روی همین لباس رنگی رنگی؟ من دیده ام!

الان حس همان آدمی را دارم که یکی از این لباس رنگی رنگی ها را پوشیده (که واقعن هم می پوشد). می نشینم فرم درخواست کار پر کنم، می نویسم لیسانس مهندسی صنایع دارم. ام بی ای گرفته ام. اچ آر کار کرده ام. هاسپیتالیتی منجمنت هم خوانده ام. سرآخر هم می خواهم کار فایننس کنم. (حالا اینکه این کار فایننس از کجا درآمد هم کسی نمی داند)! یعنی دقیقن احساس می کنم لباس زرد و نارنجی و قرمزی پوشیده ام، وسط یک مراسم رسمی که باید کت و دامن مشکی بپوشی. و قضیه این است که هیچ جوره هم نمی توانی لباست را عوض کنی، چسبیده به تنت، اصلن پوستت شده. از طرفی هی به خودت می گویی من فرق دارم، از طرف دیگر احساس ناجور بودن می کنی. 

خلاصه این که من با این لباس رنگی رنگی چهل تکه ام می گردم و می گردم، به این امید که کسی مثل خودم پیدا شود که به نظرش زرد و نارنجی و قرمز هم بد نباشی، لازم باشد اصلن وسط مهمانی شان. پیدا می شود... 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
خانه ی جدید، زندگی جدید
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  

اسباب کشی کرده ام از خانه ی بزرگ رنگارنگ روشنم به خانه ی جدید، با اتاق خواب کوچک و نشیمن بزرگ و بدون رنگ. شاید همین است که هنوز احساس "خانه" ندارد. خانه ی من بدون رنگ که معنی ندارد! 

اینجا گرم است، راحت است، در محله ی خوبیست، همخانه ی خوبی دارم، روشن هم هست تا حدودی! فقط مانده جا بیفتم، عادت کنم، دوست بشوم. 

اینجا زندگی از نو شروع می شود. با همه ی دوست هایی که رفته اند و اندک دوستانی که مانده اند و دوستان جدید که پیدای شان می شود کم و بیش. زندگی جدیدی که اسم ندارد. نه دانشجویی است، نه کارمندی است، نه هیچ چیز دیگر. برزخ است به تمام معنا. و آدم احساس بی هویتی می کند. و آدم نمی تواند برای کسی توضیح دهد که چه می کند. و آدم امیدوار است که هر چه زودتر بیاید بنویسد که کار پیدا کرده است و هویتش معلوم شده!

دارم آماده می شوم برای شب های تمام نشدنی زمستان، عین سنجاب ها که فندق ذخیره می کنند! فقط هنوز نفهمیده ام چه باید ذخیره کنم! 

اینجا زندگی از نو شروع می شود. و من بی نهایت نگرانم. و اندکی هیجان دارم. و باز هم بی نهایت نگرانم!

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
حالم خوبه، باور کن!
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩  

حالم یه جور خوبی خوبه.

شاید به خاطر اینه که

یه عالمه از تزم رو نوشتم، 

یا این که هوا بالاخره نه سرده نه گرمه و یه خنکی ملایم خوبی داره،

یا این که فیلم های خوبی دیدم این چند روزه، 

یا این که برای ناهار لازانیای خوشمزه ی پر از پنیری پختم،

یا این که نصف لازانیام رو دادم به دوست پسر همخونه ای فرشته ام و خوشحال شد،

یا این که خونه مون رو باید دیرتر عوض کنیم،

یا این که صبح همون جور خواب آلو خواب آلو با حمید حرف زدم،

یا این که خوندم توکا از ایران رفته،

یا این که دیدم مینو اینجا واسم پیغام گذاشته،

یا نمی دونم چه چیز دیگه ای.

ولی هر چی هست، حالم یه جور سبکی خوبه و خوشحالم.

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
درد
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

گاهی وقت ها ضربه ای می خوری که درد ندارد، بی حست می کند. این که دردش کی دربیاید را نمی دانی، ولی بی حسیش بدجور بی حسیست. مغزت را فلج می کند. ماهیچه هایت را سست می کند و فقط ولو می شوی و زل می زنی به دیوار، یا پنجره، یا سقف، یا چه می دانم... حتا اشکت هم در نمی آید. نمی فهمی انگار عمق فاجعه را. نمی فهمی ضربه چقدر ناکارت کرده است. فقط فکر می کنی حتمن لازم بوده است. لازم بوده است تا قوی شوی. لازم بوده است تا بسنجی خودت را که چقدر تنهاتر می توانی دوام بیاوری. سر جنگی افتاده ایم با زندگی. هیچ کدام هم از رو نمی رویم، کوتاه نمی آییم. 

آخ از زمانی که بی حسی برود و درد بیاید... عین دندان عصب کشی شده که یک ساعت بعدش تا خود مغزت را سوراخ می کند درد فشارهایی که تخلیه اش کرده. آخ از زمانی که درد بیاید...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،دیگران
 
یک شنبه ی دریایی
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

می روم تن می سپرم به سرمای آب و داغی آفتاب دریای شمال. تازه می شوم...

بر که می گردم یک لنگه ی صندلم نیست. همان صندلی که خیلی خوشگل بود، که خیلی دوستش داشتم، که کیوان هی می گفت چقدر خوشگل است و من هی می گفتم از ونزوئلا خریده ام. پیدا نشد که نشد!

و بعد راهپیمایی من بود با پای برهنه روی خیابان داغ!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب ،هلند - شخصی
 
تابستان
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩  

گرمه، کلافه ام، چسبناکم، بی حوصله ام، پنکه دلم رو درد میاره، گرسنه ام نمی شه، خوابم نمیاد، دلم مدام درد می کنه، سنگینه، یه مرگیم هست انگار...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
تز می نویسیم
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩  

یک هفته الان، دو هفته ای هم چند ماه پیش نوشتم، همه اش 2500 کلمه شده. تزم رو می گم. باید بشه 12500 تا! آی سخته ها! یه عالمه فکر می کنم، جمله بندی می کنم، می نویسم، بعد وُرد می شمره می گه53 کلمه! 

بعد من نمی فهمم حرفی رو که می شه تو 5000 کلمه جمعش کرد، چرا باید انقدر کش بدیم آخه؟ یاد سریالای ایرانی می افتم که می گفتیم شلنگ آب می گیرن توش. آخه من واقعن خودمو بکشم همین قدری که الان نوشتم می تونم بنویسم، بعد 7500 تا کلمه ی دیگه از کجا بیارم بچپونم؟ 

و از معجزات تز نوشتن این که همه جای خونه برق می زنه، روزی 2 وعده غذای گرم دارم، هر روز می رم خرید، انواع چای و میوه و دسر رو امتحان می کنم، لباس هام همه شسته و حتا بعضی هاش اتو کشیده است، مزرعه ام توی فیس بوک حسابی سلامته و پر محصول و خلاصه هر کاری انجام می دم که اون صفحه ی وُرد لعنتی رو دیرتر باز کنم.

فردا هم می رم استادم رو ببینم. همون که شیرین عسل کلاسش بودم! بعله، این طوریه دیگه... براش یه تخته نرد هم آورم از ایران، از چوب گردوی اصل. بعله، بازم این طوریه دیگه...!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
بر می گردم... ایوانم را بشویم
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩  

عاشق این بی زمانی ها هستم. بعضی کارها تمام شده، بعضی کارها شروع نشده هنوز، و حتا یک مسافرت هم هست این وسط. 

4 روز بی زمانی ام را برای خودم جشن می گیرم خوش خوشک. چمدانم را پهن می کنم وسط اتاق و بلیطم را می گذارم رویش، که هی ببینم و هی یادم بیاید مسافرم و هی قند توی دلم آب شود. 

می روم... بر می گردم... نمی دانم کدام درست تر است. اسمش را می گذارم سفر. از یک سفر به سفری دیگر. از یک خانه به خانه ای دیگر. اسمش مهم نیست. مهم این است که کسی منتظرم هست. که کسی مثل من روزشماری می کند. که کسی در فرودگاه خواهد بود که بغلم کند، که چمدانم را بگیرد، که وزن سفر را کم کند، که خانه را آماده ی آمدنم کرده باشد. این است فرق سفر به خانه. 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
لبخند ها
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  

خانومه رو با موهای سفید سفید و پوست چروکیده یک لحظه می بینم که تو ایستگاه منتظر تراموا نشسته. من با دوستم هستم و یک ریز داریم حرف می زنیم.

سوار ترواموای بعدی که می شم، یه خانومه با موهای سفید سفید و پوست چروکیده، با یه لبخند بزرگ، میاد کنارم می شینه. دقت که می کنم می بینم همونی بود که تو ایستگاه قبلی دیده بودم. شروع می کنه به هلندی باهام حرف زدن، همون جور که لبخند بزرگش سر جاشه. منم یه لبخندکی می زنم بهش. ادامه که می ده بهش می گم که هلندی بلد نیستم. باز لبخند بزرگ می زنه و اسم ایستگاهی که توش منتظر نشسته بود رو می گه! می فهمم که یعنی یادشه منم تو همون ایستگاه بودم. تا به خودم بیام داره پیاده می شه و همچنان یه چیزایی به هلندی می گه. حالا نوبت منه که یه لبخند بزرگ بهش بزنم، که یعنی منم شما رو یادم میاد.


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
از سری نامه های من
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸  

غرغر وارد می شود!
درس دارم یک خروار. دوتا تمرین باید تحویل بدم که یکیش ادبیات تحقیق تزمه! یه پرزنتیشن باید آماده کنم و یه امتحان دارم. نمی دونم چی شد که این هفته یهو این همه کار ریخت سرمون. از صبح نشستم واسه امتحانه می خونم، همه اش 3 تا فصل شده!
با حمید حرف زدم، سرحال نبود خیلی.
پیمان بهم زنگ زد و کلی راجع به اقامت و اینا حرف زد و پاک نا امید و حال گرفته ام کرد.
به گرجستانی ها گفتم بیاین یه روز شام با هم باشیم، گفتن خیلی کار داریم، نمی شه (البته حق دارن، واقعن خیلی کار داریم).
دیشب دوباره سردرد داشتم و هیچ کاری نتونستم بکنم جز این که بخوابم.

و اما خبر خوب این که موهامو کوتاه کردم. خیلی خوب شده و همه تعریف کردن. منشی سالن افغانی بود و باهام فارسی حرف زد! یکی از آرایشگرا هم ایرانی از آب در اومد. فقط هم 7 و نیم یورو دارم! مقایسه کن با 60 یورویی که باید واسه آرایشگاه ژیگولیه می دادم! خلاصه که خیلی راضی بودم.
بلیط های آلمان مون رو خریدیم. با اتوبوس می ریم و 12 ساعت تو راهیم!
آخر هفته ی دیگه هم، هم تولد دعوتم هم می رم آمستردام.

اوووف... این دفعه هم درس دارم و سرم شلوغه، هم فکرای دیگه ولم نمی کنن!

راستی، درس قبلی مون رو که هیچی ازش نفهمیده بودم 85 شدم. همون درسی بود که واسش باید فیلم می دیدیم و تحلیل می نوشتیم. تحلیلم هم 85 شدم. استاده نوشته بود که جزو بالاترین نمره های تحلیل بودم. جالب اینجا بود که گفته بود 2-3 صفحه برای هر فیلم بنویسیم. من واسه فیلم اول نصف صفحه نوشته بودم و واسه دوتای دیگه یه ذره از یه صفحه بیشتر. توی هر سه تا واسم نوشته بود که به چیزایی دقت کردم که هیچ کدوم از بچه های دیگه دقت نکردن. مردم از ذوق! بالاخره یک عمر زندگی نسبتن فرهنگی یه جا نتیجه اش رو نشون داد!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
نکته
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸  

همین الان فهمیدم که تو کلمات کلیدیم "هلند - نفرت" ندارم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
من 5 زبان زنده ی دنیا را بلدم!
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸  

خانوم صندلی پشتیم داره با تلفنش حرف می زنه، ترکی! می فهمم که احوال پرسی می کنه و عید مبارکی می گه.

بعد فکر می کنم چند وقت بود که ترکی حرف زدن کسی رو نشنیده بودم.

بعد فکر می کنم همیشه یکی بود که حمید باهاش ترکی حرف بزنه و من نفهمم.

بعد فکر می کنم چقدر اخیرن توی دنیاهایی زندگی می کنم که حرفای آدماش رو نمی فهمم.

بعد فکر می کنم چقدر عادت کردم که حرف آدم ها رو نفهمم.

بعد فکر می کنم چقدر جدا افتادم از آدم ها.

بعد فکر می کنم چقد این جدا افتادن برام طبیعی شده.

بعد یه حس ناشناخته میاد سراغم که نمی فهمم شادیه یا غم.

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
کلاس فایننس
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

عقربه ی دقیقه شمار ساعت این کلاس هر یک دقیقه ای که جلو می ره تقی صدا می ده.  من ٣ روز، روزی ٩ ساعت باید بشینم تو این کلاس و دقیقه بشمارم.

و من شیرین عسل کلاس فایننس شدم، از اونا که هر چی استاده می پرسه جواب می ده. انقدر که موقع نهار، استاد میاد می شینه رو به روم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
sunny sunday
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

هوا از صبح به طور وسوسه برانگیزی آفتابی بود. هر کاری کردم دیدم نمی تونم تو خونه بند شم. بار و بندیلم رو جمع کردم که برم ساحل درس بخونم!!! با یک کتاب اضافی که اگه حس درس خوندن نداشتم بیکار نمونم. از در که پامو گذاشتم بیرون چنان بادی می وزید که کوله ام رو که روی یه شونه ام بود داشت با خودش می برد. و آسمون سیاه شد و بارون شروع شد. دست از پا دراز تر رفتم از سوپرمارکت همون بغل یه چیزی خریدم و برگشتم خونه. لباسام رو که عوض کردم چنان آفتابی شده بود که بیا و ببین!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
دوچرخه
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

رفته یه دوچرخه ی قراضه خریده، دو تا هم قفل زده بهش، هر پنج دقیقه یه بار هم از پنجره نگاه می کنه که دوچرخه سر جاش باشه! خنده


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
اولین امتحان
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸  

سر جلسه ی امتحان نشستم و خنده ام می گیره که سر جلسه ی امتحان نشستم.

سر جلسه ی امتحان نشستم و فکر می کنم بعنی استاد کپلی مون واقعن می خواد هفت صفحه ی آ-چهار با دست خط ریز منو بخونه.

سر جلسه ی امتحان نشستم و به بچه ها نگاه می کنم و فکر می کنم چه جالب که هیچ کس روسری سرش نیست.

سر جلسه ی امتحان نشستم و به سوالا نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم اون همه درسی که این دو روزه خوندم تو کدوم یکی از سوالا ممکنه به درد بخوره.

سر جلسه ی امتحان نشستم و آب سیب می خورم.

سر جلسه ی امتحان نشستم و مراقب می گه هر کی جیش داره با من بیاد و تمام راه دستشویی رو پشت سر مراقب می خندم که با ما میاد و پشت در کشیک می ده تا کار ما تموم شه.

سر جلسه ی امتحان نشستم و انگشت هام درد گرفته ان انقدر که سال هاست ننوشتن.

سر جلسه ی امتحان نشستم و فکر می کنم چقدر عجیب که سر جلسه ی امتحان نشستم.

از جلسه که میام بیرون یکی از بچه ها می گه: من شش صفحه بلاه بلاه بلاه نوشتم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
گستردگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸  

زندگی ام ٣ جا بیشتر ندارد این روزها:

تختم

صندلی کلاس

صندلی تراموا


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
؟؟
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

ساعت یک و نیم نصفه شب که مهمونا میرن، تازه می شینم پشت کامپیوتر و شروع می کنم به سرچ کردن و یه مدل پیدا کردن و تطبیقش دادن با تحقیق مون و امتیاز دادن به فاکتورهای مختلف و از این کارا. ساعت سه صبح که ایمیلش می کنم واسه هم گروهیم تازه به خودم میام که " این منم آیا؟ " !!!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
کلید
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

دیگه کلید که تو قفل در می چرخه می دونم نه حمیده که برم بغلش کنم و برای هزارمین بار از دیدن هم هیجان زده شیم، نه پدرم که بپرم بغلش و فشارم بده. فقط هم خونه ایمه که از پله ها می ره بالا اتاق خودش.


 
اولین مهمان ها
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

دو تا دختر آمریکای لاتین میان مهمونم می شن و من براشون خورش بادمجون درست می کنم با دسر خامه و توت فرنگی و می گیم و می خندیم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی