اینترنت اشتراکی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  

روزی که به این خانه آمدم، رفتم سراغ آقای همسایه که آقای همسایه شما اینترنت دارید؟ بله که داشتند! می شود من نصف هزینه اش را بدهم و من هم استفاده کنم که دیگر نروم دنبال اینترنت گرفتن؟ بله که می شو استفاده کنم، و هزینه و این حرفا نداریم و بفرمایم این هم یوزرنیم و پسوورد! 

خب دست آقای همسایه درد نکند و ما یک کیک هم یک بار برایشان گرفتیم بابت تشکر و در آمدن از شرمندگی. بعدترها فهمیدیم آقای همسایه هر وقت از خانه بیرون می رود، معلوم نیست به کدامین دلیل مودم اش را خاموش می کند! حالا کل دیروز که ما مریض بودیم و ولو در خانه و در ادامه اش هم امروز، معلوم نیست آقای همسایه کجا مشرف شده و دست ما را گذاشته توی پوست گردو، یا حنا، یا هر چه. 

بعد؟ خب سلامت باشند همسایه هایی که پسوورد نمی گذارند برای وایرلس شان! بماند که دو روز است به جای توی اتاق گرم و روی تخت، توی نشیمن چسبیده ام به شوفاژ، چون این وایرلس بی پسوورد به اتاق خواب نمی رسد. 

همین الان هم صدای عطسه ی آقای همسایه را شنیدم!!! اما هنوز از اینترنتش خبری نیست!


کلمات کلیدی: هلند - ماجراها
 
my couch surfing xmas
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠  
دخترک آلمانى برایم مى نویسد که مى خواهد کریسمس را در شهر ما باشد مى خواهد خانه ى من بماند. قبول مى کنم. برنامه اى براى این همه روزهاى تعطیل ندارم. جمعه شب مى رسد، سرحال و پر انرژى. من دیگر آخرهاى انرژیم است، به خصوص که مهمان هم داشته ام براى شام و ته چین هم پخته ام! مى گذارم هر دو مهمان با هم حرف بزنند و گوش مى دهم مثل همیشه. شنبه صبح، بهد از اینکه دخترک را با نیمروی پنیرى هیجان زده مى کنم مى زنیم بیرون. هوا به طرز عجیبى آفتابى و گرم است، انگار نه انگار که روز قبل کریسمس. مى رویم مرکز شهر کوچک مان به قدم زدن. دخترک یک سره ابراز هیجان مى کند و من خوشحال مى شوم. بعد مى رویم ساحل. خنک، با باد همیشگى اش. دخترک کارت پستال مى خرد براى دوست و آشنا و هى تعریف مى کند از همه چیز. مى برمش روى اسکله، ته اسکله، که پن کیک خانه است. مى نشینیم کنار پنجره اى بزرگ به تماشاى موج ها و مزه کردن پن کیک هاى بهشتى مان و تعریف داستان هاى عجیب زندگى مان. روى اسکله که بر مى گردیم مى گوید کریسمس اش نمى توانست بهتر از این باشد. مى گویم مال من هم. خوشبخت ترین آدم هاى روى زمینیم. بى هیچ پیشینه ى مشترکى، بى هیچ نگرانى از آینده اى، بى هیچ قضاوتى. براى نصف روز خوشبخت ترین آدم هاى روى زمینیم در کنار هم و فقط همین اهمیت دارد.
کلمات کلیدی: هلند - ماجراها
 
ماجراهای من و آبگرمکن
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  

بعضی روزا اینطوریه دیگه. یه عالمه برنامه چیدی واسه خودت، صبح زود بیدار می شی بری دوش بگیری، می بینی آب سرده. این ور و اون ور، می رسی به آبگرمکن. بازش می کنی و می بینی یه عالمه دکمه و پیچ و فیلان... و خب معلومه که نوشته ها همه به زبان هلندی. هی دکمه ها رو بالا پایین می کنی، پیچا رو می پیچونی، هی می نویسه F! هی می ری بالا و میای پایین و گوگل ترنسلیت و اینا تا می فهمی این F رو به تو نمی گفته! منظورش اینه که یه چیزیش شده. صبر می کنی تا ساعت 10 اینا و بشه و صاحب خونه ی محترم برسه به دفترش. بالاخره 10 و نیم که جواب تلفنت رو می ده می پرسه که امسال آبگرمکن رو تمیز کردی یا نه. خب معلومه که نکردی. می گه خب باید تمیزش کنی دیگه. می گم به کی بگم بیاد تمیزش کنه؟ می گه نمی دونم، یه لوله کشی چیزی پیدا کن. حالا باید صبر کنی پسرخاله جان بیدار شه تا بهش زنگ بزنی و سراغ لوله کشی چیزی بگیری. با هم به این نتیجه می رسین که به همون شرکتی که سال های قبل اومده تمیزش کرده و برچسب هاش روی آبگرمکن هست زنگ بزنی. زنگ می زنی، شماره شون موجود نمی باشد یا یه چیزی تو همین مایه ها. معلومه که هلندی می گه خب! می گردی وب سایت سازنده ی آبگرمکن رو پیدا می کنی و زنگ می زنی به یه شماره ای که اونجا نوشته. وصلت می کنن به امور مشتریان و آقای امور مشتریان یکی انگلیسی، پنج تا هلندی می گه که صاخب خونه ات باید یکی رو پیدا کنه. حالا بیا راضی اش کن که تو رو خدا شما شماره ی یه جایی که این کارا رو می کنه واستون بهم بدین. یه شماره می ده که زنگ می زنی و خانومه بعد از کلی تفحص می گه شما مشتری ما نیستی، بگو صاحب خونه ات زنگ بزنه. می گم ولش کن اصلن خانوم. دوباره صاحبخونه ی محترم، می شه یه کمکی بکنین من یکی رو پیدا کنم؟ آخه تو قرارداد هست که شما خونه رو اکسکلوسیو اجاره کردی، باید خودت پولشو بدی. خیله خب، خودم پولشو می دم، شما یکی رو معرفی کن. خیله خب، این شماره رو بنویس...

آقای پشت موتور! من الان آمستردام هستم، ساعت 2 و 3 میام.

ساعت 3 و ربع، آقا چی شد پس؟ میام، تا نیم ساعت دیگه.

ساعت 4، زنگ در و آقای تعمیرکار. من و آبگرمکن. 

هلندی هلندی هلندی!

آقا من نمی فهمم! می گه مورخن! می فهمم، یعنی فردا. آقا فردا میای؟ آره! خب معلومه که نمی تونم بپرسم چرا فردا و چرا الان نه. 

ساعت 4 و ربع، مشغول تایپ... بعضی روزا اینطوریه دیگه! شانس آوردم از امروز قراره برم جیم. می رم همونجا دوش می گیرم! 


کلمات کلیدی: هلند - ماجراها