زمستان هلند
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  

قطار دن هاخ به خودا، ایستگاه دن هاخ: " این قطار به خودا نمی رود، پیاده شوید یک قطار دیگر سوار شوید".

قطار خودا به روتردام، وسط راه: "ببخشید، این قطار به روتردام نمی رود، به دن هاخ می رود. ببخشید ها"!

قطار دن هاخ به فرودگاه، ایستگاه دن هاخ: " این قطار به فرودگاه نمی رود، یک ایستگاهی وسط راه پیاده شوید، یک قطار دیگر بگیرید."

قطار فرودگاه به دن هاخ، ایستگاه فرودگاه: "مثل همان که آمدید باهاش"!

متروی روتردام به دن هاخ، ایستگاه روتردام: " این مترو تا وسط های راه بیشتر نمی رود، برای رسیدن به دن هاخ یک فکر دیگری بکنید".

قطار روتردام به دن هاخ، ایستگاه روتردام: "این قطار اصلن معلوم نیست می رود یا نمی رود، حالا صبر کنید ببینیم چه می شود".

قطار دن هاخ به اوترخت، ایستگاه دن هاخ: "ایستگاه اوترخت کلن تعطیل است، نروید"!

یعنی این وضعیت ماست با دو سه روز برفی که آمده. و عاشق این مردمم که با شنیدن هر کدام از این ها قاه قاه می خندند. بعد هی دوباره هم یادشان می آید و دوباره هم می خندند!

 


کلمات کلیدی: هلند - مشاهدات
 
هلند - اروگوئه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

بالاخره آخر جامی از خونه زدم بیرون که بازی هلند رو توی یه بار با بچه ها ببینم. هی هلند گل زد، هی ما دست زدیم و جیغ زدیم و شادمانی کردیم. بعد اومدیم تو خیابون ادامه ی جیغ ها رو رفتیم واسه ماشینایی که بوق زنان رد می دشن. خلاصه بعد از یک ساعتی سوار ترم 1 شدیم که می اومدتا سر خیابون اصلی. اونجا وایسادم منتظر ترم 16 که دو تا ایستگاه بیاردم بالا، تا در خونه. طبق برنامه باید 4 دقیقه بعدش تر م می اومد، اما من یه ربع وایسادم و دیدم که خبری نیست پیاده راه افتادم ...

بعد از هر بازی از پنجره می دیدم که پلیس چهارراه دم خونه رو می بنده و نمی ذاره ماشینا برن پایین. این دفعه هم دیدم که سر خیابون اصلیه پلیس وایساده و نمی ذاره که ماشینا بالا هم برن. یک عالمه مردم جمع شده بودن تو خیابون. به چهاراه بعدی که رسیدم، دیدم دو تا پلیس با اسب وایسادن سر چهارراه. خنده ام گرفته بود! بعد دیدم نه، دو تا نیستن، اقلن ده تا پلیسن روی اسب های بزرگ. اسب های بزرگ ها! پلیسا روی هوا بودن واقعن. بعد یهو اسبا شروع کردن دویدن و مردم شروع کردن فرار کردن. نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. فقط چون اسبا توی خیابون عمود به خیابون اصلی می دویدن، من راهم رو ادامه دادم. نرسیده به چهارراه بعدی دیدم در یک آن یه زنچیره ی انسانی درست شد و نذاشتن مردم جلوتر برن. آمبولانس اومده بود و دور یه آقایی جمع شده بودن. از یکی پرسیدم چی شده، گفت حمله ی قلبی. داشتن سعی می کردن ضرابان قلبش رو برگردونن. بعد کم کم پلیسا اومدن، با سپر و باتوم و گفتن که بریم عقب. رفتیم عقب. از یکی شون پرسیدم پس من چه جوری برم خونه؟ هلندی جواب داد. باز رفتیم عقب و یهو دیدم مردم شروع کردن دویدن. باز نفهمیدم چی شده. همین جوری گیج داشتم می رفتم عقب که پلیسه تقریبن هلم داد که بدوم.... دویدم، ترسیدم و دویدم و مجبور شدم بپیچم تو همون خیابونی که اسبا داشتن توش می دویدن...

ترسیده بودم. از هر کس می پرسیدم چی شده نمی تونست انگلیسی جوابم رو بده. ترسیده بودم و پر از نفرت بودم. نمی دونم نفرت از کی. شاید از مردمی که اینجا، تو محله ی خارجی ها زندگی می کنن و همیشه دردسر درست می کنن. شاید از پلیسا که نمی فهمیدن من فقط میخوام برم خونه ام. شاید از همون مردم خارجی که دو کلمه انگلیسی نمی تونستن حرف بزنن. شاید هم از خودم، که هر چی باشه یکی از همون خارجی هام...

ترسیده بودم و برام جالب بود که واسه هیچ کدوم از مردمی که تو خیابون بودن هیچی مهم نبودن. با همین پلیسا و اسبا و دویدن ها هم داشتن حال می کردن. هیچ کس نبود که بخواد بره خونه اش. همه وایساده بودن تماشا و گاهی فرار. 

یه چیزایی هیچ وقت آدم رو ول نمی کنه، مثل جهان سومی بودن. مثل الکی خوش نبودن، مثل خاطره ها... پلیس با سپر و باتوم...


 
در ایستگاه قطار
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩  

یه تکه نون بزرگ افتاده روی زمین. پرنده سیاه کوچولوئه هی داره دور و بر نون بزرگه می چرخه و نوک می زنه به زمین. لابد خرده نونی، چیزی ریخته. هی از نونه دور می شه و هی بهش نزدیک می شه. هی دور می شه باز و نوک می زنه روی زمین. هی نزدیک می شه باز! بعد نزدیک تر، حالا یه بند انگشت بیشتر با نونه فاصله نداره. شروع می کنه دورش گشت زدن و وارسی کزدنش. آروم یه ذره نزدیک تر می شه و یه نوک می زنه به نونه. یهو می پره هوا. ترسیده از این که نوک زده به نونی به این بزرگی. پرواز می کنه و می ره.

پرنده سیاه کوچولوئه برمی گرده دوباره. باز شروع می کنه اطراف نون بزرگه رو نوک زدن. یه پرنده سیاه کوچولوئه ی دیگه میاد، مستقیم می ره سراغ نونه و تند و تند می خوره. پرنده سیاه کوچولوئه شاکی می شه، می ره فراریش می ده و خودش نوک می زنه به نون بزرگه، باز می ترسه و می پره می ره. 

پرنده سیام کوچولو دومیه بر می گرده و باز نون می خوره. یه دفعه از اون طرف یه کلاغ بزرگ سیاهه سر می رسه، پرنده سیاه کوچولو دومی رو که فراری می ده هیچی، با چنگالش یه طرف نون رو می گیره و با نوک گنده اش همه ی نون بزرگه رو تمومش می کنه!


کلمات کلیدی: هلند - مشاهدات